کنچرا انقدر به موچی علاقه داریاخه حرومزاده ها هیچ برتری در مقابل پنکیک های ...
𝒻𝒶𝓀ℯ🌞⁷⁷
کن:چرا انقدر به موچی علاقه داری؟اخه حرو.مز.اده ها هیچ برتری در مقابل پنکیک های ژاپنی ندارن..
میا:موچی من و یاد خاطره ای میندازه..خاطره ی خوب.گرچه با ادم اشتباهی بود..اخه چیزی وجود داره..آدما کارایی میکنن که دیگه دوستشون نداشته باشی،ولی بازم دلت برای وقتایی که دوستش داشتی تنگ میشه.
کن:اوه میا..بیا اینجا دختر کوچولو ی من..
کن...اون به خوبی از دل میا خبر داشت..
هرچقدر میا لوس بازی در میاورد و شیطنت میکرد،هرچقدر که میخندید و خوشحال بود،چندیدن برابرش ناراحت بود..خاطره ای که هیچ وقت پاک نمیشه..بدنی که الوده شد.
همه در کنار خاطره های شیرینی که باهم ساخته بودن..با ادمای اشتباه.
نامجون:اوه تهیونگ.بیا تو.
نامجون از جلوی در کنار رفت،تهیونگ رو به داخل خونه راه داد و بعد از بستن در در وارد اشپزخونه شد و از تهیونگ پرسید
نامجون:هی پسر چی میخوری برات بیارم؟
تهیونگ:نامجونا..من هیچی نمیخورم.بشین پیشم
تهیونگ مثل قمارباز هایی که اموال زیادی باختن و پکر شدن،بی حال روی کاناپه نشست..گرچه واقعا تو قمار زندگیش فرشته اش رو باخته بود
نامجون:چی شده تهیونگ..انقدر پکر نباش..
تهیونگ:نامجون..من دیگه چیکار کنم؟کل المان رو زیر و رو کردم..کاشک وقتی توی فرودگاه بود میگرفتمش..من احمق اجازه دادم خوشبخت بشه میخوام خودم خوشبختش کنم.
هرچی خواستین توی کامنت بگین.
کن:چرا انقدر به موچی علاقه داری؟اخه حرو.مز.اده ها هیچ برتری در مقابل پنکیک های ژاپنی ندارن..
میا:موچی من و یاد خاطره ای میندازه..خاطره ی خوب.گرچه با ادم اشتباهی بود..اخه چیزی وجود داره..آدما کارایی میکنن که دیگه دوستشون نداشته باشی،ولی بازم دلت برای وقتایی که دوستش داشتی تنگ میشه.
کن:اوه میا..بیا اینجا دختر کوچولو ی من..
کن...اون به خوبی از دل میا خبر داشت..
هرچقدر میا لوس بازی در میاورد و شیطنت میکرد،هرچقدر که میخندید و خوشحال بود،چندیدن برابرش ناراحت بود..خاطره ای که هیچ وقت پاک نمیشه..بدنی که الوده شد.
همه در کنار خاطره های شیرینی که باهم ساخته بودن..با ادمای اشتباه.
نامجون:اوه تهیونگ.بیا تو.
نامجون از جلوی در کنار رفت،تهیونگ رو به داخل خونه راه داد و بعد از بستن در در وارد اشپزخونه شد و از تهیونگ پرسید
نامجون:هی پسر چی میخوری برات بیارم؟
تهیونگ:نامجونا..من هیچی نمیخورم.بشین پیشم
تهیونگ مثل قمارباز هایی که اموال زیادی باختن و پکر شدن،بی حال روی کاناپه نشست..گرچه واقعا تو قمار زندگیش فرشته اش رو باخته بود
نامجون:چی شده تهیونگ..انقدر پکر نباش..
تهیونگ:نامجون..من دیگه چیکار کنم؟کل المان رو زیر و رو کردم..کاشک وقتی توی فرودگاه بود میگرفتمش..من احمق اجازه دادم خوشبخت بشه میخوام خودم خوشبختش کنم.
هرچی خواستین توی کامنت بگین.
- ۵.۹k
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط