رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۷۹
پوفی کشیدم.
_یه راست میرم سر اصل مطلب، مهرداد روانی ایمانو گروگان گرفت و کلی هم زدش، تهدیدم کرد اگه طلاق نگیرم میکشتش، من فکر کردم فقط می خواد بترسونتم اما با کاراش فهمیدم نه، پاك زده به سرش، خل شده، منم مجبور شدم پاي برگهی طلاقو امضا کنم تازشم...
دندونهامو روي هم فشار دادم.
_مجبورم کرد یه عالمه صفته امضا کنم.
نفس حبس شدمو به بیرون فرستادم و به قیافهی
بهت زدشون نگاه کردم.
-حالا فهمیدید چرا اینجام؟
عطیه با حرص گفت: برو گمشو؛ خودتو سیاه کن.
جدي بهش نگاه کردم.
-من جدیم عطیه، شک دارید به خود ایمان زنگ بزنید.
محدثه سریع کنارم نشست و با تعجب گفت: یعنی
الان ازش طلاق گرفتی؟ امکان نداره که اینقدد زود...
-مهرداد همهی کاراشو همین امروز انجام داد.
عطیه دستشو روي دهنش گذاشت و محدثه گفت:
ماهان میگفت برادرش دیوونه شده، بیا اینم یکی
دیگه مدرك.
عطیه خونسردي نگاهشو پر کرد و کاسهی تخمه رو
برداشت.
-اصلا خوب شد طلاق گرفتید اصلا به هم نمیومدید.
با تعجب بهش نگاه کردم.
بیخیال تخمهاي شکست و گفت: والا، تو فقط به مهرداد میاي، دو دستی بچسبش.
متعجب به محدثه که اونم تعجب کرده بود نگاه
کردم.
عطیه: حالا مامانتو اینا میدونند؟
#مهرداد
با سرخوشی صفتهها رو توي کشو انداختم و خودمو
روي تخت پرت کردم.
دیگه مال خودمی موش کوچولو.
دستهامو زیر سرم بردم و خندیدم.
گوشیمو از روي میز برداشتم اما تا خواستم روشنش
کنم با اسمی که روي صفحه افتاد اخمهام به هم گره
خوردند.
تو دیگه چی میگی؟
با کمی مکث جواب دادم.
-بگو.
-سلام مهرداد خان.
پوفی کشیدم.
-چرا زنگ زدي؟
خندید.
-چقدر عجله داري!
دندونهامو روي هم فشار دادم.
-حرفتو بزن نیما، وگرنه قطع میکنم.
-باشه.
از همینجا هم چهرهی شرورشو تصور میکردم.
-بهم خبر رسیده ایمانو گرفته بودي!
با شتاب روي تخت نشستم.
-چی داري میگی؟
خندید.
-چطور تونستی به خلافکارا اعتماد کنی؟ میدونی
که همشون زیر نظر منند و مثل سگ ازم میترسند.
عصبانیت تو وجودم شعله کشید.
-چی میخواي بگی؟
-میگفتند ازش میخواستی مطهره رو طلاق بده،
اوه، چقدر عاشق!
با فکی قفل شده گفتم: برو سر اصل مطلب.
-باشه، جوش نیار، مطمئنم دوست نداري همه جا پخش بشه مدلینگ محبوبشون آدم ربائی کرده.
از عصبانیت داشتم میسوختم.
-خواستهی زیادي واسه بسته نگه داشتن دهنم
ازت نمیخوام.
سکوت کرد که غریدم: بنال.
#لادن
-تا وقتی که کارم تموم بشه بهم زنگ نزن، خودم
بهت زنگ میزنم خبر میرسونم.
-باشه، اگه دیدي تحر*یک شد زیاد پیش نرو، بذار
واسه یه شب دیگه.
به دروغ گفتم: باشه، فعلا.
-فعلا.
تماسو قطع کردم و گوشیو توي کیفم گذاشتم.
سالهاست منتظر این لحظهم، محاله ازش بگذرم.
سالهاست که دارم تو حسرت لمس کردنش.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۸۰میسوزم، دلم واسه بوسیدنش تنگ شده،...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۸۱انگار به خودش اومد که اخم ریزي رو...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۷۸چشمهامو بست و دستشو مشت کرد.بهش ن...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۷۷_مثلا میخوای چکار کنی؟مچهامو آزاد...

خواهر و برادر دوقولو!!؟+بنظرم باید بیشتر ورزش کنی!دلم یه زن ...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧 𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 ¹𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹⁹با یه چشم غره‌ای نگاهمو ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط