❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 193♡。)
هق هق کردم داغون دست به موهام کشید و گفت : وجودم ازت پر از خشم و دلخوري و غصه بود ولي هنوز..هنوز دوستت داشتم..
تو اوج خشم و غصه هم نمیتونستم دوست داشتنت رو انکار کنم.
تو چشمام نگاه کرد و انگشتش رو اروم روي زخم شمشيرم
کشید و گفت : این زخمات رو قبلا دیده بودم.
اشکام رو پاک کردم و گفتم : نه..
بعد یادم اومد و گفتم : اهان..چند روز پیش که خونريزي کرده بود پانسمانش کردي
سرشو به نشونه نه تکون داد و گفت :خيلي قبل تر از اون.. ض
متعجب نگاش کردم.
جونگکوک : اولین نفري بودم که دیدمش..
از تعجب چشمام داشت از حدقه بیرون میزد.
چي ميگفت؟
جونگکوک چشماش رو بست و گفت : من اونجا بودم..براي دیدنت اومده بودم...
مثل خيلي روزها و..و..اون کسی که توماس رو کشت من بودم..
دهنم از شوک باز موند. چونه اش لرزید
و گفت : دیر رسیدم..تو و پادشاه جیمز زخمي شده بودین و تو صورت قشنگت مثل گچ سفید بود..
وااي خدا نميدوني ديدنت توي اون وضع چقدر برام سخت بود.
سرش رو چرخوند و گفت : خودم بردمت تو اتاق..خودم زخمت رو پانسمان کردم.
من و نلي سه روز تمام بالا سرت منتظر بودیم تا چشمات رو باز کني و اصلا نميتوني حدس بزني چقدر روزهاي بد و پردردي بود..
و دست به موهام کشید و مشوش پیشونیم رو بوسید. داغون گفتم : پس تو ونلي
سر تکون داد و گفت : بالاسر تو با هم اشنا شدیم..هر دو بي قرار تو و منتظر باز شدن چشماي قشنگت..
اشکم جاري شد.
با گریه گفتم : و رفتي
سر تکون داد و گفت : وقتي مطمین شدم خوبي..دیگه اونجا جايي نداشتم..
تو سهم من نبودي،ازت دلخور بودم،ازت عصبانی بودم..میخواستم فراموشت کنم..
هنوز با خودم تو جنگ بودم... تو رهام کرده بودي.. غرورم رو،قلبم رو له کرده بودي..
نفسش رو سنگین بیرون داد
و ادامه داد : و تو برگشتي..روزهای اول اونقدر خسته و درمونده بودي قلبم بیشتر از سابق درد گرفت
چون فكر كردم غصه دار از دست دادن توماسی..
(。♡part 193♡。)
هق هق کردم داغون دست به موهام کشید و گفت : وجودم ازت پر از خشم و دلخوري و غصه بود ولي هنوز..هنوز دوستت داشتم..
تو اوج خشم و غصه هم نمیتونستم دوست داشتنت رو انکار کنم.
تو چشمام نگاه کرد و انگشتش رو اروم روي زخم شمشيرم
کشید و گفت : این زخمات رو قبلا دیده بودم.
اشکام رو پاک کردم و گفتم : نه..
بعد یادم اومد و گفتم : اهان..چند روز پیش که خونريزي کرده بود پانسمانش کردي
سرشو به نشونه نه تکون داد و گفت :خيلي قبل تر از اون.. ض
متعجب نگاش کردم.
جونگکوک : اولین نفري بودم که دیدمش..
از تعجب چشمام داشت از حدقه بیرون میزد.
چي ميگفت؟
جونگکوک چشماش رو بست و گفت : من اونجا بودم..براي دیدنت اومده بودم...
مثل خيلي روزها و..و..اون کسی که توماس رو کشت من بودم..
دهنم از شوک باز موند. چونه اش لرزید
و گفت : دیر رسیدم..تو و پادشاه جیمز زخمي شده بودین و تو صورت قشنگت مثل گچ سفید بود..
وااي خدا نميدوني ديدنت توي اون وضع چقدر برام سخت بود.
سرش رو چرخوند و گفت : خودم بردمت تو اتاق..خودم زخمت رو پانسمان کردم.
من و نلي سه روز تمام بالا سرت منتظر بودیم تا چشمات رو باز کني و اصلا نميتوني حدس بزني چقدر روزهاي بد و پردردي بود..
و دست به موهام کشید و مشوش پیشونیم رو بوسید. داغون گفتم : پس تو ونلي
سر تکون داد و گفت : بالاسر تو با هم اشنا شدیم..هر دو بي قرار تو و منتظر باز شدن چشماي قشنگت..
اشکم جاري شد.
با گریه گفتم : و رفتي
سر تکون داد و گفت : وقتي مطمین شدم خوبي..دیگه اونجا جايي نداشتم..
تو سهم من نبودي،ازت دلخور بودم،ازت عصبانی بودم..میخواستم فراموشت کنم..
هنوز با خودم تو جنگ بودم... تو رهام کرده بودي.. غرورم رو،قلبم رو له کرده بودي..
نفسش رو سنگین بیرون داد
و ادامه داد : و تو برگشتي..روزهای اول اونقدر خسته و درمونده بودي قلبم بیشتر از سابق درد گرفت
چون فكر كردم غصه دار از دست دادن توماسی..
- ۱.۹k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط