هر روز میبینمش ،

هر روز میبینمش ،
در چشمانش که خوب نگاه میکنم حجم وسیعی از یک سوگواری بزرگ تکنفره را به وضوح میبینم
رانده و گم شده است ، درون چشمانش یکی از نادرترین نوع های غم تلئلو میزند که بصورت دیوانه کننده ای با یک آرامش عجیب آمیخته شده است ، طوری که تو را وادار میکند به چشمانش با مکث بیشتری نگاه کنی ..
کمتر دیده ام که بخواهد بصورت طولانی و ممتد به چیزی نگاه کند ، یک جوری که فکر میکنی اکثر چیزهای دنیای پیرامونش را سال های سال است که دیده
و یا اینکه ، اصلا هیچکدامشان را نمیبیند ،
یک جوری که انگار همه چیز برایش از آن اعجازِ لذت بخش نگاه اول گذشته است !
انگار خیلی مدت است که دیگر نمیتواند به همه ی آن چیزی که میبیند و میشنود به چشم یک چیز با ارزش نگاه کند ، حالت نگاه اش طوری است که آدم فکر میکند غروب جمعه هفته ی بعد قرار است دنیا به پایان برسد و این مابین فقط اوست که از همه چیز خبر دارد و به طرز مصرانه ای دارد رازداری میکند !
حالش طوری به نظر میرسد که انگار میتوانی در درونش از هر چیزی که فکرش را بکنی پیدا کنی ،
آنقدر که همه چیز را در درون خودش ریخته ،
از هر جای دنیا که بر سرش آوار شد تنها به درون خودش پناه برد و سعی کرد که در همانجا آرام بگیرد .
وقتی مشغول فکر کردن است میتوانی تصویر آدمی را ببینی که از میان هزاران جنگ داخلیِ درونش تا الان زنده بیرون آمده است . کمتر دیده ام که در مورد چیزی بخواهد بیشتر از یک خط توضیح دهد ،
نه اینکه جوابش را نداندها ، یا مثلا توضیح چیزی که میگوید در حد یک خط باشد ، نه ..
او تبدیل اش کرده به یک خط ، فقط و فقط یک سطر ،
یک سطر ناقابل .
انگار که تمام دنیا ، برایش اندازه ی یک خط است ، نه بیشتر و نه کمتر
از آن دست آدم هایی که حاشیه نشین نشد و همیشه رفت به سراغ اصل مطلب ، هر روزی که گذشت فقط و فقط به تنهایی اش اضافه شد ، همه ی ریز و درشت هایی که دیگران گفتند را شنید و دم نزد ، اما باز هم همیشه رفت به دنبال اصل مطلب .
آز آنهایی که هر چیز ساده ای باعث خندیدنش نشد ، از آنهایی که لبخندشان را اسراف نکردند ،
از آنهایی که احساس شان را سرراهی خیرات نکردند و گذاشتنش برای روز مبادا ..
میدانی آدم هایی در دنیا هستند که " پایان " آنها را نمیترساند ،
این آدم ها بارها بارها به پایان فکر کرده اند و ذره ذره آن را بلد شده اند ،
و حقیقت این است که
آدمی ، از چیزی که بلد شده باشدش دیگر نخواهد ترسید .

هر روز میبینمش
هر روز توی آینه ی قدی کنار پذیرایی
دیدگاه ها (۴)

تو حق نداری عاشقِ کسی بمانیکه سالهاست رفته !تو مالِ کسی نیست...

چشمان تو موضوعی ، در حوزه زیباییاز لطفِ نگاهِ تو ، دریاست تم...

بند ِ دل ِ منبه لبخندهای تو بند استبرای دوست داشتنت امالبخند...

میدونید بارش برف و بارون واسه کیا قشنگه!؟ اونایی که سرپناه د...

عمیق‌ترین افکار معمولاً توی شلوغی روز به سراغ آدم نمیان آخر ...

بعضی دردها صدا ندارند...نه زخم می‌شوند،نه خون می‌آیند،فقط هر...

پارت سیزدهم | دوریفردای ان روز ، تهیونگ احساس میکرد که دیگه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط