بقیه ی بقیش (چقد طولانی شد این پارت)

بقیه ی بقیش (چقد طولانی شد این پارت)

چشم های کاکاشی چرخیدند.
وسایل، نور کم اتاق و پر از عکس های خودش که تقریبا داشت سرگیجه اور میشد.
اوبیتو از پشت ان کامپیوتر نگاهش میکرده؟ او طوری که انگار وارد صحنه ی جرم شده اطراف اتاق قدم زد.
مراقب، انگار حواسش به همه چیز بود.
بدون اینکه بداند، وارد راهرو شد، در دستشویی را رد کرد و همینطور میز و گلدان کنار ان را. و وقتی به خودش امد؟
متوجه شد که چند قدم ان طرف تر اتاق اوبیتو مشخص است.
درش نیمه باز بود، انگار که کنجکاوی کاکاشی را تحریک میکرد. و یک تخت معمولی از بین شکاف در به چشم میخورد. خیلی بزرگ نبود، خیلی هم کوچک نبود.
معمولی.
هر چند کاکاشی تصور نمیکرد که اوبیتو اصلا بخوابد.
نیرویی نامرئی، باعث شد قدم هایش به سمت اتاق کشیده شوند.
ضربان قلبش تند تر شد، انگار داشت سعی میکرد او را از اینکار منصرف کند.
|نه کاکاشی برگرد. الان اوبیتو میاد، نرو تو اتاقش|
یک بخش از مغزش سعی کرد او را منصرف کند. ولی بخش دیگری هم وجود داشت.
|چه اشکالی داره؟ اون تمام زندگی تو رو دیده، چرا تو نبینی؟|
جییییر! کاکاشی در را بیشتر باز کرد و قبل از اینکه منصرف شود وارد شد.
یک اتاق عادی.
نور ضعیف خورشید از بین پرده های ضخیمش روی تخت افتاده بود.
تقریبا شلخته، از شلوار اوبیتو گوشه ی اتاق میشد حدس زد تا لنز های به هم ریخته ی دوربین یک طرف اتاق.
حمام هم توی اتاق بود، هر چند کوچک. و. کاکاشی مسواک و وسایل شخصی اوبیتو را از بین شکاف درش میدید.
دوباره چشم هایش چرخیدند و اینبار...روی کشو ثابت ماندند. انگار اوبیتو لباس هایش را تند تند از توی ان بیرون کشیده بود و بعد فقط رهایش کرده بود.
و یک لحظه، چشم کاکاشی گشاد شد.

توی کشو

توی همان کشوی لعنتی و به هم ریخته، کاکاشی وسایلی را دید که میشناخت.

روان کننده، احتمالا لوبریکانت، حدود سه تا نوع مختلف از ان توی کشو بود و همه شان نو و دست نخورده به نظر میرسیدند.
نوشته های رویش چشم های کاکاشی را قلقلک میداد:
'ژل روان کننده ی طبیعی
بدون خشکی و راحت
از رابطه ی خود لذت ببرید'

دست کاکاشی ناخوداگاه رفت سمت کشو. با انگشت هایی که تقریبا میلرزیدند کمی پارچه ای از یک تی شرت را کنار زد.
و انجا بود...لعنت.
کاندوم (نو نو نو☝️ بادکنک بزرگسال، کاکاشی.). فقط یک بسته بود. همچنان نو و دست نخورده انگار به جای کشوی اوبیتو توی داروخانه بود.
ولی باز هم کاکاشی را به سوال وادار میکرد: چرا اینا رو داره؟
انگشت های کاکاشی لبه ی جعبه را گرفتند
ان را بالا اورد
حواسش به وقتی که انجا گذرانده نبود و وقتی که سعی کرد جعبه را بررسی کند...

O:"چیکار میکنی کاکاشی؟"
دیدگاه ها (۶)

بقیشاوبیتو هیچوقت فکر این را نکرده بود که...دوستانه با کسی م...

پارت ۲۵قطار با سرعت از روستا بیرون رفت.طبیعت سرسبز و کوهستان...

پارت ۱۵کاکاشی که انتظارش را نداشت، شانه هایش یک لحظه لرزید.ب...

پارت ۳توی راه برگشت، وقتی گای از کاکاشی خداحافظی کرد، او نصف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط