pain
#pain
#P²⁵
تهیونگ: حواست کجاست؟ حالا خیلی درد داشت؟
جونگکوک با تعجب و صورتی جمع شده بخاطر درد گفت
جونگکوک: یعنی تو دردت نگرفت؟
سرمو به نشونه نه تکون دادم و گفتم
تهیونگ: اینا رو ول کن از منظره لذت ببر
جونگکوک سرشو برگردوند و نگاهی به اطراف کرد وقتی دید چقد بالا اومدیم جیغه بلندی کشید و بیشتر بهم چسبید
خندیدم ولی خندم با صدای هق هق متوقف شد نگاهمو به جونگکوک دادم که داشت گریه میکرد و گفتم
تهیونگ: ببینمت، تو داری گریه میکنی؟ چرا چیشده؟
وقتی دیدم اهمیتی نمیده از چونه اش گرفتم و سرشو بالا اوردم که بهم نگاه کنه و دسترسی بهتری نسبت به صورت و چشمای کهکشانیش داشته باشم، صورتش پر از اشک بود
تهیونگ: جونگکوکا چیشده؟ بهم بگو؟ چرا گریه میکنی؟ یاده چیزه بدی افتادی؟
جونگکوک هق هق کنان گفت
جونگکوک: من.. من دروغ... گفتم... من می.. میترسم.. هق
لبخندی زدم، با انگشته شصتم اشکای روی صورتشو پاک کردم و گفتم
تهیونگ: جونگکوکا میخوای کاری کنم نترسی؟
سرشو که به دلیل گریه و ترس میلرزید به معنی اره برام تکون داد
تهیونگ: خب پس تمامه حواستو میدی به من خب؟
نفس عمیقی کشیدم
«ویو جونگکوک»
وقتی گفت تمام حواسم بهش باشه واقعا تمام حواسمو بهش دادم
نفسه دا.غشو توی صورتم رها کرد
فاصله صورتامون خیلی کم بود
از نزدیک محو به چشماش خیره شدن تمام غم های دنیا رو از یادم برد ولی با کاری که کرد دیگه چیزی جز ته (تهیونگ) توی حافظه ام و خاطراتم نبود همش ذهنم فقط تهیونگ بود.. فقط تهیونگ.. فقط.. تهیونگ
اون فاصله کممون رو به صفر رسوند
اروم نزدیکم شد و ل.باشو گذاشت رو گوشه ل.بم
خیلی شوکه و متعجب شدم اما اون به نظر اروم بود یکی از دستاشو گذاشت روی شونه ام و فقط به چشمام خیره شد
اروم اروم چشماشو بست
واقعا نمیدونستم چیکار کنم فقط منم چشمامو بستم
نمیدونم چقدر گذشت ولی تهیونگ اروم ازم فاصله گرفت و گفت
تهیونگ: باریکلا جونگکوکا تو تونستی
به اطراف نگاه کردم و دیدم که کشتی وایساده باورم نمیشد ولی تهیونگ تونست حواسمو پرت کنه
اب دهنمو قورت دادم
یکم سرمو تکون دادم که از فکرای چرت و پرت بیام بیرون
بلند شدم برم که دیدم کمربندم بسته اس
تهیونگ خندید و خم شد و برام بازش کرد و زیر لب کیوت رو زمزمه کرد
اروم از کشتی رفتیم بیرون که جیمین گفت
جیمین: جونگکوکا برو یکم خوراکی و نوشیدنی بگیر بیار بخوریم بعد بریم یه چیز دیگه سوار شیم
سری تکون دادم و به سمت دکه ای که از دور دیده میشد رفتم
#P²⁵
تهیونگ: حواست کجاست؟ حالا خیلی درد داشت؟
جونگکوک با تعجب و صورتی جمع شده بخاطر درد گفت
جونگکوک: یعنی تو دردت نگرفت؟
سرمو به نشونه نه تکون دادم و گفتم
تهیونگ: اینا رو ول کن از منظره لذت ببر
جونگکوک سرشو برگردوند و نگاهی به اطراف کرد وقتی دید چقد بالا اومدیم جیغه بلندی کشید و بیشتر بهم چسبید
خندیدم ولی خندم با صدای هق هق متوقف شد نگاهمو به جونگکوک دادم که داشت گریه میکرد و گفتم
تهیونگ: ببینمت، تو داری گریه میکنی؟ چرا چیشده؟
وقتی دیدم اهمیتی نمیده از چونه اش گرفتم و سرشو بالا اوردم که بهم نگاه کنه و دسترسی بهتری نسبت به صورت و چشمای کهکشانیش داشته باشم، صورتش پر از اشک بود
تهیونگ: جونگکوکا چیشده؟ بهم بگو؟ چرا گریه میکنی؟ یاده چیزه بدی افتادی؟
جونگکوک هق هق کنان گفت
جونگکوک: من.. من دروغ... گفتم... من می.. میترسم.. هق
لبخندی زدم، با انگشته شصتم اشکای روی صورتشو پاک کردم و گفتم
تهیونگ: جونگکوکا میخوای کاری کنم نترسی؟
سرشو که به دلیل گریه و ترس میلرزید به معنی اره برام تکون داد
تهیونگ: خب پس تمامه حواستو میدی به من خب؟
نفس عمیقی کشیدم
«ویو جونگکوک»
وقتی گفت تمام حواسم بهش باشه واقعا تمام حواسمو بهش دادم
نفسه دا.غشو توی صورتم رها کرد
فاصله صورتامون خیلی کم بود
از نزدیک محو به چشماش خیره شدن تمام غم های دنیا رو از یادم برد ولی با کاری که کرد دیگه چیزی جز ته (تهیونگ) توی حافظه ام و خاطراتم نبود همش ذهنم فقط تهیونگ بود.. فقط تهیونگ.. فقط.. تهیونگ
اون فاصله کممون رو به صفر رسوند
اروم نزدیکم شد و ل.باشو گذاشت رو گوشه ل.بم
خیلی شوکه و متعجب شدم اما اون به نظر اروم بود یکی از دستاشو گذاشت روی شونه ام و فقط به چشمام خیره شد
اروم اروم چشماشو بست
واقعا نمیدونستم چیکار کنم فقط منم چشمامو بستم
نمیدونم چقدر گذشت ولی تهیونگ اروم ازم فاصله گرفت و گفت
تهیونگ: باریکلا جونگکوکا تو تونستی
به اطراف نگاه کردم و دیدم که کشتی وایساده باورم نمیشد ولی تهیونگ تونست حواسمو پرت کنه
اب دهنمو قورت دادم
یکم سرمو تکون دادم که از فکرای چرت و پرت بیام بیرون
بلند شدم برم که دیدم کمربندم بسته اس
تهیونگ خندید و خم شد و برام بازش کرد و زیر لب کیوت رو زمزمه کرد
اروم از کشتی رفتیم بیرون که جیمین گفت
جیمین: جونگکوکا برو یکم خوراکی و نوشیدنی بگیر بیار بخوریم بعد بریم یه چیز دیگه سوار شیم
سری تکون دادم و به سمت دکه ای که از دور دیده میشد رفتم
- ۱۴۲
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط