𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ²⁷]
𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ²⁷]
*تهیونگ ویو*
سرم رو بلند کردم و با چونه ی لرزان بهش نگاه کردم.
-آره... اون مرد توی تصویر واقعیه... اما... اون مرد من نیستم... من تاتا هستم.
+پس اون کیه؟ چرا انقد شبیه هم هستین؟
-راستش... اون برادر دوقلومه... تهیونگ... کیم تهیونگ... قل بزرگ... و من... تاتا... کیم تاتا... قل کوچیک.
+پس... چرا گفتی... تک فرزندی؟
-خب... عااام... بعد از اینکه تهیونگ راهش رو از من و پدر و مادرم جدا کرد و به سمت کارهای قاچاق رفت و بعدش مافیا و در نتیجه قاتل شد... دیگه اون رو برادر خودم ندونستم... خجالت میکشیدم بگم برادرم یه قاتل سادیسمیه. (هارو: برادر چرا خودی میزنی؟)
بعد از گفتن این حرفم متوجه برق زدم چشماش و لبخند کوچیکی گوشه لبش شدم. انگار از اینکه گفتم تهیونگ داداشمه خوشحال شده بود. بیچاره ی خیال پرداز.
اشک تمساح شروع به سرازیر شدن کرد. سرم رو پایین انداختم و صورتم رو با دستام پوشوندم و شروع کردم به هق هق کردن. صدای کشیده شدن صندلی روی زمین رو بین هق هق هام شنیدم و بعدش دستای اون ا/تِ احمق رو دورم حس کردم. به همین راحتی خام نقشم شد و من رو بغل کرد.
+عزیزمممم... آروم باش... این چیزا ممکنه پیش بیاد...
-ولی اون عوضی...
+ششش... ولش کن... دیگه بهش فکر نکن... متاسفم که باعث یادآوری چنین اتفاقی و ناراحت کردنت شدم.
-نه تقصیر تو نیست...
+اتفاقا تقصیر منه... نباید بهت شک میکردم.
سرم رو بلند کردم و اشکام رو از روی گونه هام پاک کردم. دستم رو بالا بردم و روی یه طرف گونه ا/ت گذاشتم و با انگشت شستم گونش رو آروم لمس و نوازش کردم و با لبخندی ملیح گفتم.
-خودتو سرزنش نکن پرنسس.
متوجه سرخ شدن و گشاد شدن چشماش شدم و این دفعه لبخندی از بامزه بودنش زدم.
+عااام... میخوای... به... عاام... جلسه ادامه بدیم؟
-حتما!
برگشت و به سمت میزش رفت و روی صندلیش نشست و دوباره شروع کرد به صحبت کردن و من از اینکه برای بار هزارم گول نقشم رو خورد، احساس پیروزی میکردم.
بعد از تموم شدن جلسه، از روی صندلی بلند شدم و به سمت در اتاق رفتم. قبل از اینکه دررو باز کنم، برگشتم و برای اولین بار بعد از سال ها لبخندی واقعی از ته دل زدم. بعدش چشمکی زدم و برگشتم و در رو باز کردم. قبل از اینکه از در بیرون برم دوباره برگشتم و این دفعه با لبخندی جدی بهش نگاه کردم.
-به امید دیدار خانوم کوچولو! فردا قراره متفاوت سوپرایزت کنم... طوری که هیچوقت نتونی فراموشش کنی.
بدون اینکه برای دیدن واکنشش صبر کنم، از در بیرون رفتم و بعدش در حالی که دستام توی جیبم بود، از اون بیمارستان کوفتی بیرون رفتم. به جایی که لیموزین، درست نزدیک بیمارستان پارک بود رفتم و بدون هیچ هشداری در رو باز کردم. جین رو که روی صندلی راننده لم داده بود و خواب بود و اون دو تا نگهبان یالغوز که نشسته بودن، دیدم. با وارد شدن توی ماشین و نشستن روی صندلی، چهرهی خندانم به خشم ناشی از دیدن اون عکسا توی گوشی ا/ت تبدیل شد. چطور ممکنه اون عکسا رو توی فضای مجازی دیده باشه؟
-جین حرکت کن! (با داد)
جین: عااا... یه اهمی... یه اوهمی...
-گفتم حرکت کن.
صدام رو یه اکتاو پایین آوردم و با خشم و عصبانیت ته صدام گفتم. متوجه بالا و پایین رفتن سیب گلوش و تکون دادن سرش شدم. در حالی که حرکت کرد، دستام رو توی موهام بردم و چنگ زدم و بعد با عصبانیت داد زدم.
-چطور ممکنه؟ چطور ممکنه فهمیده باشه، اون جیمین عوضی... خودم میکشمت. نقشم به فنا رفت. همش تقصیر جیمینه.
جین: رئیس آروم باش... نفس عمیق بکش.
بدون اینکه به حرفش گوش بدم، داد زدم. بعد چشمام رو بستم و دندونام رو محکم بهم فشردم. بعد از مدتی که رسیدیم و جین ماشین رو توی حیاط عمارت پارک کرد، با سرعت از ماشین پیاده شدم و به سمت در ورودی رفتم. در رو باز کردم و بعد از اینکه وارد شدم، در رو پشتم بستم. در حالی که خواستم داد بزنم، به اطراف خونه نگاه کردم و با دیدن جیمین که روی کاناپه لم داده بود و داشت با گوشیش گیم میزد، ساکت شدم.
جیمین: خب بزنش دمجه... بزنننننن... ای لاشی!
آروم به سمتش رفتم و پشتش رفتم و چمباتمه زدم تا هم سطح سرش بشم. به گوشیش نگاه کردم که داشت خیر سرش دنبال انمی میگشت. دستم رو بلند کردم و با انگشتم به گوشه گوشیش اشاره کردم.
-برگرد... چپته!
جیمین: احمق خان... باهاش تیم آپ کردم.
-نمنه!
بالاخره گذاشتمممممم لیلیلیلیلی💃🏻✨️🗿
شبتون خوش خوشگلا🎀✨️
بدروددددد🫡
شرط:
𝕷𝖎𝖐𝖊𝖘:𝟏𝟓
𝕮𝖔𝖒𝖒𝖊𝖓𝖙𝖘:𝟏𝟓
*تهیونگ ویو*
سرم رو بلند کردم و با چونه ی لرزان بهش نگاه کردم.
-آره... اون مرد توی تصویر واقعیه... اما... اون مرد من نیستم... من تاتا هستم.
+پس اون کیه؟ چرا انقد شبیه هم هستین؟
-راستش... اون برادر دوقلومه... تهیونگ... کیم تهیونگ... قل بزرگ... و من... تاتا... کیم تاتا... قل کوچیک.
+پس... چرا گفتی... تک فرزندی؟
-خب... عااام... بعد از اینکه تهیونگ راهش رو از من و پدر و مادرم جدا کرد و به سمت کارهای قاچاق رفت و بعدش مافیا و در نتیجه قاتل شد... دیگه اون رو برادر خودم ندونستم... خجالت میکشیدم بگم برادرم یه قاتل سادیسمیه. (هارو: برادر چرا خودی میزنی؟)
بعد از گفتن این حرفم متوجه برق زدم چشماش و لبخند کوچیکی گوشه لبش شدم. انگار از اینکه گفتم تهیونگ داداشمه خوشحال شده بود. بیچاره ی خیال پرداز.
اشک تمساح شروع به سرازیر شدن کرد. سرم رو پایین انداختم و صورتم رو با دستام پوشوندم و شروع کردم به هق هق کردن. صدای کشیده شدن صندلی روی زمین رو بین هق هق هام شنیدم و بعدش دستای اون ا/تِ احمق رو دورم حس کردم. به همین راحتی خام نقشم شد و من رو بغل کرد.
+عزیزمممم... آروم باش... این چیزا ممکنه پیش بیاد...
-ولی اون عوضی...
+ششش... ولش کن... دیگه بهش فکر نکن... متاسفم که باعث یادآوری چنین اتفاقی و ناراحت کردنت شدم.
-نه تقصیر تو نیست...
+اتفاقا تقصیر منه... نباید بهت شک میکردم.
سرم رو بلند کردم و اشکام رو از روی گونه هام پاک کردم. دستم رو بالا بردم و روی یه طرف گونه ا/ت گذاشتم و با انگشت شستم گونش رو آروم لمس و نوازش کردم و با لبخندی ملیح گفتم.
-خودتو سرزنش نکن پرنسس.
متوجه سرخ شدن و گشاد شدن چشماش شدم و این دفعه لبخندی از بامزه بودنش زدم.
+عااام... میخوای... به... عاام... جلسه ادامه بدیم؟
-حتما!
برگشت و به سمت میزش رفت و روی صندلیش نشست و دوباره شروع کرد به صحبت کردن و من از اینکه برای بار هزارم گول نقشم رو خورد، احساس پیروزی میکردم.
بعد از تموم شدن جلسه، از روی صندلی بلند شدم و به سمت در اتاق رفتم. قبل از اینکه دررو باز کنم، برگشتم و برای اولین بار بعد از سال ها لبخندی واقعی از ته دل زدم. بعدش چشمکی زدم و برگشتم و در رو باز کردم. قبل از اینکه از در بیرون برم دوباره برگشتم و این دفعه با لبخندی جدی بهش نگاه کردم.
-به امید دیدار خانوم کوچولو! فردا قراره متفاوت سوپرایزت کنم... طوری که هیچوقت نتونی فراموشش کنی.
بدون اینکه برای دیدن واکنشش صبر کنم، از در بیرون رفتم و بعدش در حالی که دستام توی جیبم بود، از اون بیمارستان کوفتی بیرون رفتم. به جایی که لیموزین، درست نزدیک بیمارستان پارک بود رفتم و بدون هیچ هشداری در رو باز کردم. جین رو که روی صندلی راننده لم داده بود و خواب بود و اون دو تا نگهبان یالغوز که نشسته بودن، دیدم. با وارد شدن توی ماشین و نشستن روی صندلی، چهرهی خندانم به خشم ناشی از دیدن اون عکسا توی گوشی ا/ت تبدیل شد. چطور ممکنه اون عکسا رو توی فضای مجازی دیده باشه؟
-جین حرکت کن! (با داد)
جین: عااا... یه اهمی... یه اوهمی...
-گفتم حرکت کن.
صدام رو یه اکتاو پایین آوردم و با خشم و عصبانیت ته صدام گفتم. متوجه بالا و پایین رفتن سیب گلوش و تکون دادن سرش شدم. در حالی که حرکت کرد، دستام رو توی موهام بردم و چنگ زدم و بعد با عصبانیت داد زدم.
-چطور ممکنه؟ چطور ممکنه فهمیده باشه، اون جیمین عوضی... خودم میکشمت. نقشم به فنا رفت. همش تقصیر جیمینه.
جین: رئیس آروم باش... نفس عمیق بکش.
بدون اینکه به حرفش گوش بدم، داد زدم. بعد چشمام رو بستم و دندونام رو محکم بهم فشردم. بعد از مدتی که رسیدیم و جین ماشین رو توی حیاط عمارت پارک کرد، با سرعت از ماشین پیاده شدم و به سمت در ورودی رفتم. در رو باز کردم و بعد از اینکه وارد شدم، در رو پشتم بستم. در حالی که خواستم داد بزنم، به اطراف خونه نگاه کردم و با دیدن جیمین که روی کاناپه لم داده بود و داشت با گوشیش گیم میزد، ساکت شدم.
جیمین: خب بزنش دمجه... بزنننننن... ای لاشی!
آروم به سمتش رفتم و پشتش رفتم و چمباتمه زدم تا هم سطح سرش بشم. به گوشیش نگاه کردم که داشت خیر سرش دنبال انمی میگشت. دستم رو بلند کردم و با انگشتم به گوشه گوشیش اشاره کردم.
-برگرد... چپته!
جیمین: احمق خان... باهاش تیم آپ کردم.
-نمنه!
بالاخره گذاشتمممممم لیلیلیلیلی💃🏻✨️🗿
شبتون خوش خوشگلا🎀✨️
بدروددددد🫡
شرط:
𝕷𝖎𝖐𝖊𝖘:𝟏𝟓
𝕮𝖔𝖒𝖒𝖊𝖓𝖙𝖘:𝟏𝟓
- ۱.۹k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط