رمان جواهری در مافیا پارت

رمان جواهری در مافیا پارت ۱۰

لیدیا: تازه تیر خورده بودم و از هوش رفته بودم.. و تازه به هوش اومدم.. اما الان دوباره تیر خوردم و دوباره بیهوش شدم... و الان.. نمیدونم چقدره که بیهوش بودم.. اما الان دوباره به هوش اومدم... اینبار.. درد بیشتری داشتم.. و مطمئن بودم... خیلی وقته که از اون موقع میگذره.. با صدای خدمتکار.. سرمو.. اروم.. به سمتش سوق میدم... خدمتکار با لبخندی بهم نگاه میکنه و میگه(یک هفته اس که بیهوشی..اما الان بالاخره بیدار شدی..) یک هفته... چرا.. فقط نمیمیرم... خدایا.. چرا همه چیو برام سخت تر میکنی.... با صدای بیجونی میپرسم..(الیاس...اون عوضی..مرد؟).. خدمتکار با تاسف نگاهم میکنه.. اون عوضی... لیام عوضی.. نکشته بودش... اعصابم خورد بود.. اما توانایی اینکه بخوام اعصبانیتمو نشون بدم نداشتم... فقط.. چشمامو بستم.. تا شاید این کابوس لعنتی تموم بشه..
لیام : دوس داشتم برم بهش سر بزنم چون تو این یه هفته اصلا تو اون اتاق نرفتم... یه پیام ناشناس برام اومد .. توش نوشته بود که ساعت ۵ بیا به خیابان جورفید ... اون خیابان خرابست و هیشکی نیست اما گفتم شاید بابام باشه.. چون اون همیشه ناشناس پیام میده..‌‌
رفتم سر قرار ... دیدم هیشکی نی ..‌ یهو افراد زیادی دورم حلقه زدن ..‌‌. الیاس هم دورم بود.‌.. یه دختر اومد نزدیکم . ...‌ اومد نزدیک و گفت : پس تویی که همه ازت تعریف های خطر میکنن .. من گفتم شما کی باشی؟ گفت میفهمی و..‌‌‌..

پارت بعد رو بنویسیم؟
دیدگاه ها (۱۶)

رمان جواهری در مافیا پارت ۱۱ لیام : الیاس اون دختر کشید عقب...

رمان جواهری در مافیا پارت ۱۲ لیام : تو که کسیو نداری پس چرا ...

رمان جواهری در مافیا پارت ۹لیدیا:... نفهمیدم چیکار کردم.. نف...

رمان جواهری در مافیا پارت ۸لیدیا:... ها؟؟ الیاس... عوضی.. فه...

part53 عشق پنهاننویسنده: جونگ کوک به زور دستش رو بلند کرد سم...

*از دید جکس * تو یه دشت بودم و بقلم ریپیت بود 🟣جکس: ریپیت خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط