پارت ۳۲
پارت ۳۲
بعد از اینکه خبرِ پیوستنِ حسنا به بلکپینگ مثل بمب در تهران صدا کرد، سکوتِ شوکهزدهی خانوادهاش با صدای زنگِ تلفنِ خونه شکسته شد. مادرش با دستهای لرزان گوشی رو برداشت. صدای پر از اشک و بغضِ خواهرِ کوچکترش، مریم، از پشتِ خط اومد: «مامان! بابا! باورم نمیشه... حسنا... حسنا واقعاً عضوِ بلکپینگه! اون... اون دنیا رو ترکونده!»
لحظاتی بعد، پیامکی از طرفِ مادرِ حسنا به شمارهی تهیونگ رسید: «حسنا جان، ما خبر رو دیدیم. خیلی بهت افتخار میکنیم. با این شماره تماس بگیر.»
حسنا که از فرطِ هیجان و خستگیِ روزِ معرفی، تازه کمی آرام گرفته بود، با دیدنِ پیامک، اشک توی چشماش جمع شد. سریعاً با تهیونگ تماس تصویری گرفت.
وقتی چهرهی خندان و اشکآلودِ حسنا روی صفحهی گوشیِ تهیونگ ظاهر شد، تهیونگ نتونست جلوی خودش رو بگیره. «ملکه من! خودتی؟! باورم نمیشه! تو... تو بلکپینگ شدی!»
حسنا با صدای گرفته گفت: «تهیونگ... بالاخره شد! اون روزی که با هم قول دادیم...»
تهیونگ لبخندِ تلخی زد. «آره حسنا... خیلی از هم دور شدیم، نه؟ من اینجام، توی همون استودیو کوچیک، ولی تو... تو دیگه توی آسمونها پرواز میکنی.»
حسنا متوجهِ تردیدِ توی صدای تهیونگ شد. «تهیونگ... تو هم میتونی بیای اینجا. با هم تمرین کردیم، با هم رؤیا ساختیم. تو هم استعدادِ رقصت فوقالعادهاس. این کمپانی بهت پیشنهاد داد، مگه نه؟»
تهیونگ سرش رو تکون داد. «آره... پیشنهاد رو دادن. ولی... نمیدونم. حسنا، شاید مسیرِ ما از هم جدا شده باشه. شاید بهتر باشه تو اونجا بدرخشی و من... من اینجا کارِ خودم رو بکنم.»
حسنا احساس کرد دلش فشرده شد. رؤیای مشترکشون داشت به واقعیتِ تلخی تبدیل میشد. «تهیونگ! ما قول دادیم! ما همیشه با هم هستیم! تو نباید اجازه بدی این موفقیتِ من، ما رو از هم جدا کنه.»
صدای لیسا از پشتِ سرِ حسنا اومد: «هی! با کی داری حرف میزنی؟ بیا باید برای تمرینِ اصلی آماده بشیم. وقت نداریم!»
حسنا نفسِ عمیقی کشید. نگاهی به تهیونگ انداخت و گفت: «تهیونگ... بعداً حرف میزنیم. من باید برم. ولی یادت باشه... ما با هم شروع کردیم.»
و بعد، بدونِ اینکه منتظرِ جوابِ تهیونگ بمونه، تماس رو قطع کرد. تهیونگ مونده بود و تصویرِ حسنا که حالا داشت به یک ستارهی جهانی تبدیل میشد و خودش... که حس میکرد توی یه نقطهی تاریک و دور افتاده.
ادامـــــــ😭ــــــه دارد
دو یا سه پارت دیگه موندههههه
بعد از اینکه خبرِ پیوستنِ حسنا به بلکپینگ مثل بمب در تهران صدا کرد، سکوتِ شوکهزدهی خانوادهاش با صدای زنگِ تلفنِ خونه شکسته شد. مادرش با دستهای لرزان گوشی رو برداشت. صدای پر از اشک و بغضِ خواهرِ کوچکترش، مریم، از پشتِ خط اومد: «مامان! بابا! باورم نمیشه... حسنا... حسنا واقعاً عضوِ بلکپینگه! اون... اون دنیا رو ترکونده!»
لحظاتی بعد، پیامکی از طرفِ مادرِ حسنا به شمارهی تهیونگ رسید: «حسنا جان، ما خبر رو دیدیم. خیلی بهت افتخار میکنیم. با این شماره تماس بگیر.»
حسنا که از فرطِ هیجان و خستگیِ روزِ معرفی، تازه کمی آرام گرفته بود، با دیدنِ پیامک، اشک توی چشماش جمع شد. سریعاً با تهیونگ تماس تصویری گرفت.
وقتی چهرهی خندان و اشکآلودِ حسنا روی صفحهی گوشیِ تهیونگ ظاهر شد، تهیونگ نتونست جلوی خودش رو بگیره. «ملکه من! خودتی؟! باورم نمیشه! تو... تو بلکپینگ شدی!»
حسنا با صدای گرفته گفت: «تهیونگ... بالاخره شد! اون روزی که با هم قول دادیم...»
تهیونگ لبخندِ تلخی زد. «آره حسنا... خیلی از هم دور شدیم، نه؟ من اینجام، توی همون استودیو کوچیک، ولی تو... تو دیگه توی آسمونها پرواز میکنی.»
حسنا متوجهِ تردیدِ توی صدای تهیونگ شد. «تهیونگ... تو هم میتونی بیای اینجا. با هم تمرین کردیم، با هم رؤیا ساختیم. تو هم استعدادِ رقصت فوقالعادهاس. این کمپانی بهت پیشنهاد داد، مگه نه؟»
تهیونگ سرش رو تکون داد. «آره... پیشنهاد رو دادن. ولی... نمیدونم. حسنا، شاید مسیرِ ما از هم جدا شده باشه. شاید بهتر باشه تو اونجا بدرخشی و من... من اینجا کارِ خودم رو بکنم.»
حسنا احساس کرد دلش فشرده شد. رؤیای مشترکشون داشت به واقعیتِ تلخی تبدیل میشد. «تهیونگ! ما قول دادیم! ما همیشه با هم هستیم! تو نباید اجازه بدی این موفقیتِ من، ما رو از هم جدا کنه.»
صدای لیسا از پشتِ سرِ حسنا اومد: «هی! با کی داری حرف میزنی؟ بیا باید برای تمرینِ اصلی آماده بشیم. وقت نداریم!»
حسنا نفسِ عمیقی کشید. نگاهی به تهیونگ انداخت و گفت: «تهیونگ... بعداً حرف میزنیم. من باید برم. ولی یادت باشه... ما با هم شروع کردیم.»
و بعد، بدونِ اینکه منتظرِ جوابِ تهیونگ بمونه، تماس رو قطع کرد. تهیونگ مونده بود و تصویرِ حسنا که حالا داشت به یک ستارهی جهانی تبدیل میشد و خودش... که حس میکرد توی یه نقطهی تاریک و دور افتاده.
ادامـــــــ😭ــــــه دارد
دو یا سه پارت دیگه موندههههه
- ۱۲۳
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط