♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۵۹
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۵۹
یه سول ناهار را برای شوهرش خودش آماده کرده بود و جلویش گذاشته بود در آن عمارت مشکی خیلی از خدمتکاران کار میکردن اما یه سول بدون گ بتن کمک از خدمتکار با پست های خودش ناهار شوهرش را درست کرده بود، جونگ کوک با لذت و خوش خوشمزگی درحال خوردن غذا بود و همسرش روبه رویش نشسته او را تماشا میکرد در آشپزخانه دو سه خدمتکار بیشتر نبودند جونگ کوک درحین خوردن غذا پرسید : چرا آشپزخانه خالیه بقیه کجا هستن
یه سول آرنج هایش را روی میز قرار دادن و لب زد : بقیه مشغول تمیز کردن عمارت هستن آخه امروز مهمون میاد برای همین
جونگ کوک سوالی نگاهش کرد : چه مهمونی ؟
همسرش نچی کرد و گفت : نه عزیزم آقایون نیستن فقط خانم میان برای تبریک دخترمون
جونگ کوک که حال متوجه شد ابرو هایش را بالا کشید و گفت : چه لزومیه آخه من نمیدونم .....یه سول زیبا بدون هیچ عصبانیتی به شوهرش خیره شد و لب زد : خوشت نمیاد کسی بیاد عمارت عزیزم
جونگ کوک چاپستیک اش را روی میز گذاشت، دستش رو سمته صورت همسرش دراز کشید و روی گونه اش را نوازش کرد و گفت : عزیزم من کی این حرفو زدم این خانمای که میان اصلا آدمای خوبی نیستن مثلاً حرف های الکی میزنن یا با نیش و کنایه کلیشهای شون ناراحتت میکنند
یه سول لبخندی زد و دستش را روی دست جونگ کوک گذاشت : عزیزم نگران نباش اونا نمیتونن منو ناراحت کنن
جونگ کوک خندید و گفت : همسر زیبایی من چه خوب که دارمت
نزدیکش شد و بوسه کوتاهی روی لب هایش گذاشت، خیلی شیرین و دوست داشتنی، ازش فاصله گرفت و به نگاه زیبایی همسرش چشم دوخت، نگاهش برای جونگ کوک آن سایهای خنک و پناهگاهی بود که زیر درختان کهنسال بید پیدا میشد او مثل دِل-بیت یا نور دشت بود درخششی که چشم را نمیزد اما باعث میشد رنگِ واقعی هر چیز را بهتر ببیند با حضور یه سول در زندگی اش همه چی برایش قشنگ و پر معنا بود حال هم همه چیز خوب بود اما تا وقتی که صدای نایون بلند شد : جونگ کوک پسرم تو این موقع روز نباید توی شرکت باشی
جونگ کوک نفس عمیقی کشید و به صندلی اش تکیه داد روبه زن عمویش گفت : اومدم همسرمو ببینم راستی شنیدم مهمون میان میشه لطفاً از اون زنای فاسد رو دعوت نکنید عمارت
یه سول ناهار را برای شوهرش خودش آماده کرده بود و جلویش گذاشته بود در آن عمارت مشکی خیلی از خدمتکاران کار میکردن اما یه سول بدون گ بتن کمک از خدمتکار با پست های خودش ناهار شوهرش را درست کرده بود، جونگ کوک با لذت و خوش خوشمزگی درحال خوردن غذا بود و همسرش روبه رویش نشسته او را تماشا میکرد در آشپزخانه دو سه خدمتکار بیشتر نبودند جونگ کوک درحین خوردن غذا پرسید : چرا آشپزخانه خالیه بقیه کجا هستن
یه سول آرنج هایش را روی میز قرار دادن و لب زد : بقیه مشغول تمیز کردن عمارت هستن آخه امروز مهمون میاد برای همین
جونگ کوک سوالی نگاهش کرد : چه مهمونی ؟
همسرش نچی کرد و گفت : نه عزیزم آقایون نیستن فقط خانم میان برای تبریک دخترمون
جونگ کوک که حال متوجه شد ابرو هایش را بالا کشید و گفت : چه لزومیه آخه من نمیدونم .....یه سول زیبا بدون هیچ عصبانیتی به شوهرش خیره شد و لب زد : خوشت نمیاد کسی بیاد عمارت عزیزم
جونگ کوک چاپستیک اش را روی میز گذاشت، دستش رو سمته صورت همسرش دراز کشید و روی گونه اش را نوازش کرد و گفت : عزیزم من کی این حرفو زدم این خانمای که میان اصلا آدمای خوبی نیستن مثلاً حرف های الکی میزنن یا با نیش و کنایه کلیشهای شون ناراحتت میکنند
یه سول لبخندی زد و دستش را روی دست جونگ کوک گذاشت : عزیزم نگران نباش اونا نمیتونن منو ناراحت کنن
جونگ کوک خندید و گفت : همسر زیبایی من چه خوب که دارمت
نزدیکش شد و بوسه کوتاهی روی لب هایش گذاشت، خیلی شیرین و دوست داشتنی، ازش فاصله گرفت و به نگاه زیبایی همسرش چشم دوخت، نگاهش برای جونگ کوک آن سایهای خنک و پناهگاهی بود که زیر درختان کهنسال بید پیدا میشد او مثل دِل-بیت یا نور دشت بود درخششی که چشم را نمیزد اما باعث میشد رنگِ واقعی هر چیز را بهتر ببیند با حضور یه سول در زندگی اش همه چی برایش قشنگ و پر معنا بود حال هم همه چیز خوب بود اما تا وقتی که صدای نایون بلند شد : جونگ کوک پسرم تو این موقع روز نباید توی شرکت باشی
جونگ کوک نفس عمیقی کشید و به صندلی اش تکیه داد روبه زن عمویش گفت : اومدم همسرمو ببینم راستی شنیدم مهمون میان میشه لطفاً از اون زنای فاسد رو دعوت نکنید عمارت
- ۲.۲k
- ۰۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط