کهنه بیار و نو ببر...
کهنه بیار و نو ببر...
هنوز صدایش یادم بود؛ هر وقت میآمد، با بلندگو فریاد میزد: «کهنه بیار و نو ببر!» ظرف و قابلمههای قدیمی را با نو عوض میکرد و کمی پول میگرفت. قدیمها برایش صف میکشیدند، اما روزگار که عوض شد، کاسبیاش کساد شد.
چند سال بعد شنیدم سر از آسایشگاه روانی درآورده، اما آنجا هم کاسبی راه انداخته و مشتریهای زیادی دارد. وقتی به دیدنش رفتم، دیدم با بلندگو فریاد میزند: «خاطره بفروش، خاطره بخر!»
جلو رفتم و پرسیدم چه میفروشد. گفت: «خاطره!» بعد با اشاره به صف گفت: «فکر کردی اینا دیوونهان؟ نه، فقط دنبال روزهای خوبشون میگردن؛ روزهایی که اگه تموم نمیشد، شاید الان اینجا نبودن.»
گفت باید خاطرهای را که دوست داری دوباره تکرار شود، روی کاغذ بنویسی و آنقدر بخوانی تا خوابت ببرد؛ آنوقت دوباره به دستش میآوری. خاطره کهنه میدهی و خاطره نو میگیری!
چیزی نگفتم. سرم را پایین انداختم و ته صف ایستادم؛ امشب باید خواب روزهای خوبم را میدیدم...
✍️
هنوز صدایش یادم بود؛ هر وقت میآمد، با بلندگو فریاد میزد: «کهنه بیار و نو ببر!» ظرف و قابلمههای قدیمی را با نو عوض میکرد و کمی پول میگرفت. قدیمها برایش صف میکشیدند، اما روزگار که عوض شد، کاسبیاش کساد شد.
چند سال بعد شنیدم سر از آسایشگاه روانی درآورده، اما آنجا هم کاسبی راه انداخته و مشتریهای زیادی دارد. وقتی به دیدنش رفتم، دیدم با بلندگو فریاد میزند: «خاطره بفروش، خاطره بخر!»
جلو رفتم و پرسیدم چه میفروشد. گفت: «خاطره!» بعد با اشاره به صف گفت: «فکر کردی اینا دیوونهان؟ نه، فقط دنبال روزهای خوبشون میگردن؛ روزهایی که اگه تموم نمیشد، شاید الان اینجا نبودن.»
گفت باید خاطرهای را که دوست داری دوباره تکرار شود، روی کاغذ بنویسی و آنقدر بخوانی تا خوابت ببرد؛ آنوقت دوباره به دستش میآوری. خاطره کهنه میدهی و خاطره نو میگیری!
چیزی نگفتم. سرم را پایین انداختم و ته صف ایستادم؛ امشب باید خواب روزهای خوبم را میدیدم...
✍️
- ۱۷۳
- ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط