p6

یونا، برخلافِ انتظارِ همه، حتی یک قدم عقب ننشست. او با آرامشی که مرز بینِ شجاعت و جنون بود، در جای خود ایستاد. در حالی که بادیگاردها با تمامِ توان دفاع می‌کردند، یونا دستِ چپش را با سرعتی غیرانسانی به سمتِ لباسش برد. او یک خنجرِ با دسته نقره‌ایِ خیره‌کننده و بسیار گران‌قیمت را بیرون کشید؛ سلاحی که بیشتر از آنکه ابزارِ کشتن باشد، یک اثرِ هنری بود.هر کسی که سعی می‌کرد از لایِ صفوفِ بادیگاردها به او نزدیک شود، پیش از آنکه بتواند پلک بزند، با ضربه‌ای دقیق و بی‌رحمانه از پای درمی‌آمد. یونا با چشمانی که حالا مثلِ یخ‌هایِ در حالِ ذوب، درخشان و خطرناک شده بودند، از خنجر استفاده می‌کرد. او با دقتِ یک جراح، نقاطِ حساسِ بدنِ مهاجمان را هدف می‌گرفت. او نه تنها در دفاع، بلکه در هنرِ کشتن، مهارتی داشت که حتی تماشاگرانِ حرفه‌ای را به لرزه می‌انداخت.کنجی هم با خشم و وفاداریِ محض، در کنار او می‌جنگید. او نمی‌خواست حتی یک ذره خاک بر لباسِ یونا بنشیند.پس از دقایقی پر از خون و فریاد، مهاجمان، وقتی دیدند با یک دیوارِ آهنین روبرو هستند، در تاریکیِ باغچه ناپدید شدند. سالن، حالا بوی خون و باروت می‌داد.یونا، در حالی که نفس‌هایش کمی سنگین شده بود، اما همچنان با قامتی استوار و سرِ بالا ایستاده بود، به آرامی خنجرش را پاک کرد. لکه‌ای تیره و درخشان از خون روی پوستِ ران سفید و بی‌نقصش نقش بسته بود. اما چهره‌اش هیچ اثری از ترس یا وحشت نشان نمی‌داد؛ او با چنان اقتداری ایستاده بود که گویی این درگیری، تنها یک تمرینِ کوچک بوده است.کنجی، در حالی که نفس‌نفس می‌زد و سعی می‌کرد نظم را به اوضاع برگرداند، با صدایی که از خشم می‌لرزید، رو به اعضای خاندان‌ها کرد:«این بود از قرارداد و مذاکره‌ی شما؟! یعنی شما این‌قدر بی‌عرضه بودید که نتونستید امنیتِ کسی رو که ادعا داشتید که می‌خواید عروسِ خاندان‌تون بشه رو تأمین کنید؟ این، نشونه‌ی ضعفِ شماست!شماها خیلی حرومزاده اید»کایان، که با چهره‌ای وانمود به شوکه شدن، سعی داشت خود را تبرئه کند، با لحنی گزنده گفت: «مشکل از ما نیست کنجی! مشکل اینه که بچه نامشروعِ خاندانِ کانگ این‌قدر منفور و کثیفه که دشمن‌ها حتی توی مهمونیِ رسمی هم می‌خوان ترورش کنن تا بدنام بشه!»صدای ضربه‌ای که به گوش رسید، همه‌ی سالن را در سکوت فرو برد. کنجی، با خشمِ پنهانی که دیگر قابل کنترل نبود، مشتش را محکم به صورتِ کایان کوبید. کایان با گیجی به عقب پرت شد.«حرفِ دهنتو بفهم کایان!» کنجی با فریاد گفت.
دیدگاه ها (۰)

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮Part 5ویولت چند لحظه همان‌جا ایستاده بود....

p8

درود خوشگلا بریم برای پارت چهارممم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط