P

P58
خونه‌ی ات بودیم.
کوک لم داده بود رو مبل، پاهاش دراز، یه سیب دستش، گاز می‌زد انگار خونه‌ی خودشه.
بلا با پیژامه اومد تو حال.
همین که چشمش افتاد به کوکــ
*جیغغغغغغغغغ
کوک از جا پرید.
_ زهرمار! چتهههههه؟!
*تو اینجا چیکار می‌کنیییی؟!
_ اومدم تعطیلات، نمی‌بینی؟
*یکی می‌کوبم تو دهنتااا!
_ باشه بابا، نخور مارو.
منتظر بانوم حاضر شه، ببرمش کمپانی.
همون لحظه ات بدو بدو اومد تو حال.
+چی شده؟ چرا جیغ زدی؟
*از دیدن یهویی آقات شوکه شدم.
ات ابرو بالا انداخت.
+اها… فکر کردم سقط عضو شدین.
راستی شب کی اومدی خونه؟ بقیه رفتن؟
*چهار صبح، یه چند نفر رفتن، بقیه هم همونجا خوابیدن.
ات رفت سمت جاکفشی جلو در، شروع کرد به گشتن.
+امروز میری کافه؟
*آره، یه کم دیگه.
+باشه، اگه تونستم یه سر می‌زنم.
*اوکِی.
ات کفشای مورد نظرشو پوشید، کیفشو برداشت.
+کوکی، پاشو بریم.
کوک تهِ سیب رو انداخت تو سطل.
برگشت…
و وقتی ات رو دید، دهنش باز موند.
رفت جلو، خم شد کنار گوشش.
_ برای کسی که دیشب حسابی خسته شده…
زیادی خوشگلی.
ات محکم زد تو بازوش.
+شــــش!
کوک خندید، کفشاشو پوشید.
و باهم زدن بیرون.
----------------
ویو اتاق جلسه…
ات کنار جی‌هوپ نشسته بود.
منیجر، مدیر کمپانی و آقای پک هم بودن.
منیجر یه برگه هل داد جلو ات.
مدیر گفت:
*خب، «می را شی»، به‌نظرم کشش ندیم.
زود قرارداد رو ببندیم.
آرمی‌ها قطعاً از این ایده حمایت می‌کنن.
ات لبخند مطمئن زد.
+نظر منم همینه.
برگه رو خوند، امضا کرد.
جی‌هوپ امضا کرد.
مدیر هم.
همه بلند شدن، دست دادن.
+خب، من ریزکاری‌ها رو انجام می‌دم.
به‌زودی هماهنگ می‌کنیم هوپی بیاد شرکتم
درمورد لباس‌ها و… صحبت کنیم.
جی‌هوپ با اون لبخند شیطونش گفت:
🐿 امروز وقت دارین؟
ات با دست به پک اشاره کرد.
پک سریع برنامه‌هاشو چک کرد، سر تکون داد.
+بله، امروز وقت داریم.
اگه مایلین، باهم بریم.
مدیر:ایده‌ی خوبیه، هرچی زودتر بهتر.
منیجر رفت سمت پک.
منیجر: آدرس شرکت رو می‌فرستین؟
پک: بله.
مدیر خداحافظی کرد و رفت.
ات گفت:
+من قبل رفتن یه سر می‌رم سرویس بهداشتی.
از اتاق جلسه زد بیرون.
داشت دنبال سرویس می‌گشت که...
یهو دستش محکم کشیده شد.
چشم باز کرد، دید تو یه اتاق نیمه‌تاریکه.
نترسید.
از نفس‌ها شناختش.
+دلت برام تنگ شده؟
کوک چسبوندش به دیوار.
_ دل‌تنگی؟من روانیت شدم… روانی.
لباشو بوسید.
کوتاه… ولی پر.
از هم جدا شدن.
+منتظرمن!
_ زیاد مهم نیستن.
دوباره نزدیک شد.
این‌بار طولانی‌تر.
نفس‌ها قاطی هم.
بعد از چند دقیقه جدا شدن.
+باشه… دیگه باید برم.
ات هنوز بین بازوهاش بود، چسبیده.
کوک آروم گفت:
_ مراسم امشب ایونت برند…
منم دعوتم، بعدش بریم خونه‌ی من؟
فیلم ببینیم، بازی کنیم…
لبخند ات نرم شد.
+فکر خوبیه.
بینی کوک رو بوسید.
آروم از انباری اومد بیرون،
بدو بدو کاراشو کرد و برگشت اتاق جلسه.
+ممنون که منتظر موندین، پیداش نمی‌کردم.
🐿 به‌نظرم از فاز رسمی بیایم بیرون دیگه.
+فکر خوبیه، داشتم سردرد می‌گرفتم.
با خنده از کمپانی زدن بیرون.
کنار هم.
سمت ووناشون حرکت کردن....
دیدگاه ها (۲)

P59ویو شرکت…هوپی و ات وارد فروشگاه طبقه‌ی پایین شرکت شدن.هوپ...

p57فردای تون شب از زبان اتبا یه کوفتگی عمیق از خواب بیدار شد...

ادامهp56دستاشون توی هم قفل بود.پا به پا، هم‌ریتم با هم راه م...

رویای شیرین"پارت آخر"

فیک کوک دختر کوچولوی من پارت ۳۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط