رمان خرس عسلی پارت ۷

رمان خرس عسلی پارت ۷
بعد از نیم ساعت رسیدن ساعت دقیقا پنج بود کوک ماشین و پارک کرد و بعد از پیاده شدن دست ته رو گرفت و باهم رفتن به طرف ورودی که پسرا اونجا منتظرشون بودن و بعد از سلام کردن رفتن داخل شهربازی

ته : خب الان چی سوار شیم

جیمین : ترن هوایی

یونگی : من که برام فرقی نداره

کوک : مام که اکییم

نامجون: پس بریم

بچها بلیت ترن هوایی رو گرفتن و رفتن که سوار شن اولش همچی اوکی بود تا اینکه ترن هوایی سرعت گرفت

جیمین : هوووو چه حالی میده ( داد )

ته : یکی منو بیاره پایین ( داد )

نامجون : من مامانمو میخوام ( داد )

( رو ترن هوایین باید داد بزنن دیگه )

جین : ای من خ.ا.ر ا.و.ن.ی رو که اینو ساخت گ.ا.ی.ی.د.م ( داد )

جیمین : هووو ( جیق )

کوک : درد بزار بیام پایین کاری میکنم از زنده بودنت پشیمون بشی ( داد )

جین : اینو بیار پایین پ.ف‌.ی.و.ز پ.د.س.گ ( داد )

کارمند : د اقا چرا هی به من فوش میدی عجبا

جین : ببند دهنتو ( داد )

ته : بچها چرا صدای یونگی در نمیاد ( تعجب )

همه ی بچها این موضوع رو فهمیدن و وقتی برگشتن طرف یونگی دیدن نشسته خوابش برده کوک از پشت با پا زد بهش که بچه شیش متر پرید بالا

یونگی : چیشده جنگه

کوک : وسط ترن هوایی گرفتی خوابیدی ( تعجب )

یونگی : اره دیگه الان برای این منو بیدار کردی

نامجون : مشالله اصلا نترسیا

یونگی : از چی

جین : اصلا تو دنیا نیستا

یونگی : هستم و اینکه الان خودتونم تو ترن هوایین پس چرا نمی‌ترسید

یهو همه یادشون افتاد که هنوز تو ترن هوایی هستن و دباره شروع کردن به جیق و داد و یونگیم گوشاشو گرفت و مثل سگ از حرفش پشیمون شد و خلاصه تا تموم شدن بازی همه جیق زدن جینم هرچی فوش از دهنش در اومد به سازنده ی بازی کارمند بدبخت گفت و بعد که بازی تموم شد اومدن پایین کوک کل شهربازی رو دنبال جیمین دوید و خلاصه اون شب کلی بازی کردن و اون شب شد بهترین شب زندگی ته
دیدگاه ها (۹)

چهل تایی شدنمون مبارک باشه🥰😘از همتون ممنونم که به اینجا رسون...

رمان امگا کوچولوی من پارت ۴ ته و کوک رفتن خونه ی یونگی اینا ...

رمان خرس عسلی پارت ۶ ویو تهیونگصبح روز بعد با دردی که زیر دل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط