ماه من

ها من ات هستم ۱۸ سالمه با پدر و مادرو زندگی میکنم یه عمو دارم که الان ۹ سال میشه رفته آمریکا اسمشم تهیونگه عمو تهیونگ الان ۳۱ سالشه خب من خیلی دوستش دارم ولی اون منو نه فقط به انواعن یه برادر زاده میبینه
سر صبح پاشدم داشتم حاضر میشدم که برم مدرسه که مامانم اومد تو اتاق
(مامان ات رو با م.ا نشون میدم )
م.ا: ات وقتی از سر راه اومدی یکم میوه هم بخر با این وسایلا که نوشتم تموم شده بخر
ات: باشه من دیگه برم خدافظ
اع اصلا از مدرسه خوشم نمیاد متنفرم از مدرسه رفتن کاشکی بشه عمو تهیونگو یکبار دیگه ببینم من وقتی که دیدمش خیلی کوچیک بودم ۹ سالم بود اون موقع الان فقط تو اینستا اینا میبینمش رسیدم مدرسه که لیا رو دیدم دوست صمیمیم من تو مدرسه یه اکیپ داریما ولی بازم خوشم نمیاد از مدرسه
لیا : دختر چطوری
ات: عالی تو خوبی
لیا : معلومه چخبر
ات : میخوای چه خبری باشه
لیا : نمیدونم بریم تو الان کلاس شروع میشه
بعد از مدرسه
از بچه ها خدافظی کردم رفتم فروشگاه شاید مدرسه بد باشه ولی با اکیپم حال میکنم خیلی باحالن از فروشگاه وسایلای که مامانم گفت رو خریدم یکم برای خودمم خوراکی گرفتم بعد رفتم میوه فروشی کلن وسایلا رو گرفتم رفتم سمت خونه چون دستم بند بود نمیتونستم درو باز کنم در زدم که مامانم اومد تو
م.ا: ات اومدی
ات: آره مامان اومدم
رفتم تو که با چیزی دیدم سرجام خشکم زد ا..ون بلخره اومد
....
دیدگاه ها (۳۰)

پارت ۲

پارت ۳

ات+شوگا_)ویو اتدیروز با شوکا دعوا کرده بودیم اونم چه دعوای س...

خشم پارت 1 +18ویو ات: از خواب بیدار شدم ساعت 5 بود سریع یه د...

پارت۱ [دیوانه وار عاشق]ات: سلام من ات هستم ۱۸ سالمه و تو ک...

love Between the Tides³⁸یک هفته بعد تهیونگرفتم کلاس تهیونگ:س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط