صبح روز بعد، ات وقتی از اتاقش بیرون آمد، انتظار داشت مثل
صبح روز بعد، ات وقتی از اتاقش بیرون آمد، انتظار داشت مثل همیشه یک کیسه خوراکی روی میز ببیند.
اما چیزی نبود.
نه شکلات.
نه پاستیل.
نه یادداشت.
ات چند ثانیه به میز خالی خیره ماند.
تهیونگ وارد آشپزخانه شد.
«صبح بخیر.»
ات جواب نداد.
تهیونگ نشست و مشغول صبحانه خوردن شد.
ات بالاخره پرسید:
«خوراکیها چی؟»
تهیونگ خیلی خونسرد گفت:
«امروز نیست.»
ات اخم کرد.
«چرا؟»
«چون فهمیدم اگه هر روز خوراکی بیارم، ممکنه فکر کنی فقط دارم میخوام با خوراکی راضیت کنم.»
ات چیزی نگفت.
تهیونگ ادامه داد:
«من میخوام واقعاً درستش کنم.»
این بار ات کاملاً ساکت شد.
تهیونگ یک پاکت کوچک از جیبش بیرون آورد و روی میز گذاشت.
«این آخرین چیزیه که برات آوردم.»
ات پاکت را باز کرد.
داخلش یک یادداشت بود.
نه شکلات.
نه پاستیل.
فقط چند خط نوشته شده بود.
«میدونم سه ماه سکوت کردی چون ناراحت بودی، نه برای اینکه اذیتم کنی. منم بالاخره فهمیدم عذرخواهی فقط گفتنِ "ببخشید" نیست. باید کاری کنم دوباره بتونی به حرفم اعتماد کنی.»
ات چند بار نوشته را خواند.
بعد آرام گفت:
«تو واقعاً اینو خودت نوشتی؟»
تهیونگ با حالت مظلومانهای گفت:
«آره جز من کی باید بنویسه اخه البته ممکنه یونگی نوشته باشه.»
ات گفت:
اره قطعا اون نوشته چون پایین برگه نوشته شده "میخواستی اشتی کن نمیخواستی هم به یه ورم"
«پس چرا خط یونگی اینقدر بده؟»
تهیونگ چند لحظه مات نگاهش کرد.
بعد خندید.
« داری مسخرهش میکنی.»
ات هم خندید.
اما این بار نخندید که قهرش را پنهان کند.
واقعاً خندید.
تهیونگ چند لحظه ساکت ماند و بعد گفت:
«پس... میتونیم حداقل حرف بزنیم؟»
ات به یادداشت نگاه کرد.
«حرف میزنیم.»
تهیونگ لبخند زد.
«یعنی آشتی؟»
ات فوراً گفت:
«نه.»
لبخند تهیونگ نصفه ماند.
«باشه...»
ات با شیطنت اضافه کرد:
«ولی میتونی امشب پیتزا سفارش بدی.»
تهیونگ خندید.
«این دیگه رشوه نیست؟»
ات شانه بالا انداخت.
«نه. این جریمهی سه ماه قهره.»
تهیونگ با خنده سرش را تکان داد.
«قبوله.»
و بعد از سه ماه، برای اولین بار، هر دو سر یک میز نشستند و بدون سکوت سنگین بینشان شام خوردند.
هنوز همهچیز کاملاً درست نشده بود.
اما دیگر جنگی هم در کار نبود.
فقط یک مرحله مانده بود:
آشتی کامل و ناز خریدن....
(دلم برای تهیونگ میسوزه)
اما چیزی نبود.
نه شکلات.
نه پاستیل.
نه یادداشت.
ات چند ثانیه به میز خالی خیره ماند.
تهیونگ وارد آشپزخانه شد.
«صبح بخیر.»
ات جواب نداد.
تهیونگ نشست و مشغول صبحانه خوردن شد.
ات بالاخره پرسید:
«خوراکیها چی؟»
تهیونگ خیلی خونسرد گفت:
«امروز نیست.»
ات اخم کرد.
«چرا؟»
«چون فهمیدم اگه هر روز خوراکی بیارم، ممکنه فکر کنی فقط دارم میخوام با خوراکی راضیت کنم.»
ات چیزی نگفت.
تهیونگ ادامه داد:
«من میخوام واقعاً درستش کنم.»
این بار ات کاملاً ساکت شد.
تهیونگ یک پاکت کوچک از جیبش بیرون آورد و روی میز گذاشت.
«این آخرین چیزیه که برات آوردم.»
ات پاکت را باز کرد.
داخلش یک یادداشت بود.
نه شکلات.
نه پاستیل.
فقط چند خط نوشته شده بود.
«میدونم سه ماه سکوت کردی چون ناراحت بودی، نه برای اینکه اذیتم کنی. منم بالاخره فهمیدم عذرخواهی فقط گفتنِ "ببخشید" نیست. باید کاری کنم دوباره بتونی به حرفم اعتماد کنی.»
ات چند بار نوشته را خواند.
بعد آرام گفت:
«تو واقعاً اینو خودت نوشتی؟»
تهیونگ با حالت مظلومانهای گفت:
«آره جز من کی باید بنویسه اخه البته ممکنه یونگی نوشته باشه.»
ات گفت:
اره قطعا اون نوشته چون پایین برگه نوشته شده "میخواستی اشتی کن نمیخواستی هم به یه ورم"
«پس چرا خط یونگی اینقدر بده؟»
تهیونگ چند لحظه مات نگاهش کرد.
بعد خندید.
« داری مسخرهش میکنی.»
ات هم خندید.
اما این بار نخندید که قهرش را پنهان کند.
واقعاً خندید.
تهیونگ چند لحظه ساکت ماند و بعد گفت:
«پس... میتونیم حداقل حرف بزنیم؟»
ات به یادداشت نگاه کرد.
«حرف میزنیم.»
تهیونگ لبخند زد.
«یعنی آشتی؟»
ات فوراً گفت:
«نه.»
لبخند تهیونگ نصفه ماند.
«باشه...»
ات با شیطنت اضافه کرد:
«ولی میتونی امشب پیتزا سفارش بدی.»
تهیونگ خندید.
«این دیگه رشوه نیست؟»
ات شانه بالا انداخت.
«نه. این جریمهی سه ماه قهره.»
تهیونگ با خنده سرش را تکان داد.
«قبوله.»
و بعد از سه ماه، برای اولین بار، هر دو سر یک میز نشستند و بدون سکوت سنگین بینشان شام خوردند.
هنوز همهچیز کاملاً درست نشده بود.
اما دیگر جنگی هم در کار نبود.
فقط یک مرحله مانده بود:
آشتی کامل و ناز خریدن....
(دلم برای تهیونگ میسوزه)
- ۳.۵k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط