حکـــــــــــــــــــــایت من…

حکـــــــــــــــــــــایت من…

حکایت کسی بود که عاشق دریا بود اما قایقـــــــــــــــــــــی نداشت…

دلباخته سفر بود اما همسفـــــــــــــــــــــر نداشت…

حکایت کسی بود که زجر کشید اما ضجـــــــــــــــــــــه نزد…

زخم داشت اما ننالیـــــــــــــــــــــد…

گریه کرد اما اشک نریخـــــــــــــــــت…

حکایت من حکایت کسی بود کـــــــــــــــــــــه…

پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه ی صداها را بشنـــــــــــــــــــــود…


#خاص
دیدگاه ها (۱)

شروع به نوشتن که میکنم‌..قلمم‌به فرمانم‌نیست ...میخواهمم بنو...

من چرا عاشق شدم وقتى تو عاشق نيستىگفته بودى عاشقى اما تو صاد...

دلم بهانه تو رادارد....میدانی بهانه چیست ؟ بهانه؛همان است ڪ ...

ﻳــــــــﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘــــــــــﻢ ﻛــﻪ ﻋﺸـــــﻖ ﺑــﺎ ﺗﻤـــﺎﻡ ﻋﻈﻴﻤﺘ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۲۴: آغوش مادراتاق سوآ تاریک بود.فقط نور کم...

آوا با وحشت به قامت لرزان جونگکوک نگاه کرد که بالای آن پیکر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط