سایه سنگ بر آینه خورشید چرا؟

سایه سنگ بر آینه خورشید چرا؟
خودمانیم، بگو این همه تردید چرا؟
نیست چون چشم مرا تاب دمی خیره شدن
طعن و تردید به سرچشمه خورشید چرا؟
طنز تلخی است به خود تهمت هستی بستن
آن که خندید چرا، آن که نخندید چرا؟
طالع تیره ام از روز ازل روشن بود
فال کولی به کفم خط خطا دید چرا؟
من که دریا دریا غرق کف دستم بود
حالیا حسرت یک قطره که خشکید چرا؟
گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم
دلم از دیدن این آینه ترسید چرا؟
آمدم یک دم مهمان دل خود باشم
ناگهان سوگ شد این سور شب عید چرا
دیدگاه ها (۱۱)

آدمهای ساده، همیشه میخندند وهر چه تو بگویی باور میکنند!راحت ...

خداوندا:تورا سپاس که بار دیگرطلوع خورشید را به من هدیه دادی....

تو اگر ناز کنی، ناز کشیدن بلدمناز از چشم پر از عشوه خریدن بل...

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند/ بلبل شوقم هوای نغمه خوانی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط