من از این همه نبودنِ تو،

من از این همه نبودنِ تو،
از خیابان‌هایی که قدم‌هایمان را باهم نمی‌بینند،
از بن بست عاشقانه‌هایمان،
از قهوه‌های ترک کل کافه‌های دنیا،
از دوستت دارم شنیدن،
از مراقب خودت باش گفتن،
از دستی که اشک‌هایم را پاک می‌کند،
از آغوشی که برای آرام کردن کسی جز تو باز میکنم،
از همه کسانی که اسمشان شبیه توست،
از همه کسانی که تیله‌های قهوه‌ای روشن دارند،
از همه کسانی که عادت دارند موقع حرف زدن زل بزنند توی چشم طرفشان،
از هوایِ آلوده‌ی این شهر لعنتی،
از این آسمانی که بالای سرم است،
از این زمینی که رویش زندگی میکنم،
از این سقفی که اسمش خانه است،
من از این دنیا بدونِ تو،
از این همه بی تو بودن،
بدجور به تنگ آمده ام !
دیدگاه ها (۱۶)

‏تو همان دور بمان ولی از دور به من فکر بکناین برایِ منِ تنها...

بودن با کسی که دوسش داری حتی هرچقدر هم سخت ولی لذت بخش و آرا...

من "نمی‌توانستم‌" به او‌ بگویم که با جنس مخالفش حرف نزند،شوخ...

دل آراما،چنین زیبا...چرایی؟! #مولانا

سناریو بلولاک/Blue Lock Scenarioپارت ناگی سیشیرو پارت 1در تو...

پارت ۲۲اوبیتو روی صندلی توی حیاط بیمارستان نشسته بود، به سوا...

P𝗔R𝗧 : 34〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦..............

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط