عاشقانه ای در دهه

عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۴۵

ویو املیا
چند روزی گذشت و به تولد ملکه فقط ۲ روز مونده بود میخواستم به هر بهانه ای شد برم بیرون ، فروشنده گفته بود اگه تا ۳ روزه دیگه نیام بگیرم میده به یک نفر دیگه ولی هر بار میخوام بحثشو با تهیونگ باز کنم به بهانه های مختلف سر و ته بحث رو می‌بست و میرفت .امروز صبح داشتم تو سالن مطالعات قصر کتاب هایی که سال ها ارزوشون رو داشتم میخوندم که لوئیس بدو بدو اومد سمتم

+چیشده ؟

٪ بانوی من عالیجناب دیوید اومدن

+خب ؟

٪ گفتن عالیجناب تهیونگ دستور دادن به همراه ایشون بریم بازار

+راست میگی؟ ( ذوق)

لوئیس با خوشحالی سرشو تکون داد و من دویدم سمت در و از سالن مطالعات رفتم بیرون و سریع رفتم اتاقم و لباسم رو عوض کردم و رفتم پایین ، دیوید اومد سمتم و منو به سمت کالسکه هدایت کرد بعد از چند دقیقه حرکت کردیم وقتی به شهر رسیدیم دیوید اومد که پنجره کالسکه و بهم گفت

☆ مقصد کجاست لیدی؟

یه ذره معذب شدم ولی باید بهش میگفتم

+ امممم....راسته ی همین مغازه ها رو برین فک کنم دهمی یا نهمین مغازه باید باشه

☆ چشم لیدی

بعد از چند دقیقه رسیدیم به همون مغازه خواستم پیاده شم که دیوید دستشو جلو گرفت و میخواست بهم کمک کنه که پیاده شم ولی دوست نداشتم به هیچ جنس مخالفی دست بزنم پس بدون توجه بهش اومد پایین و به سمت مغازه رفتم و فروشنده تا منو دید گفت

فروشنده = فکر کردم نمیایین

خنده ای کردم و گفتم

+این برام خیلی مهمه چرا نباید بیام

فروشنده رفت تا اونو بیاره ، دیوید که کنارم بود بهم نگاهی کرد و ازم پرسید

☆ این چیه که برای لیدی اینقدر مهمه ؟

+ اول ابنکه اگر میشه منو لیدی صدا نکنین ...... دوم اینکه ......این تکمیل کننده تولد ملکه اس

☆ اوههه ، پس سارا یه رقیب حرفه ای پیدا کرده

+منظورتون چیه؟

☆مطمئنم با سلیقه ای که دارید صد در صد این تولد ملکه رو دست تولد های دیگه اش میزنه

خنده ای کردم همون لحظه فروشنده اومد و جعبه ای که کادو تولد ملکه توش بود رو بهم داد و منم پول رو به زحمت بهش دادم چون اصلا دلم نمیخواست ۱۵۰ پوند بی زبون رو بدم ولی اخرش تسلیم شدم ، دیوید که به خاطر رفتارم ریز میخندید بهم گفت

☆ نمیخواستی پول تکمیل کننده ی تولد ملکه رو بدی ( خنده )

بهش چشم غره ای کردم و رفتم سوار کالسکه شدم و راه افتادیم و برگشتیم به قصر ، وقتی رسیدیم به قصر رفتم تو اتاق و جعبه هدیه رو گذاشتم تو کشو میز و از اتاق رفتم بیرون ، اول رفتم آشپزخونه قصر و با آشپز و خدمتکارهای آشپزخونه در مورد غذاهای روز جشن حرف زدم چند ساعتی طول کشیده ، بعد از تموم شدن کارم برگشتم اتاق و یه ذره چرت زدم بعد از چند ساعت که بیدار شدم رفتم سمت میز و در کشو رو باز کردم ولی خبری از جعبه نبود که نبود ......................................
دیدگاه ها (۰)

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۴۶ویو املیا بعد از اینکه همه جای ا...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۴۴ویو راوی تهیونگ نگاهی چپ چپ به دی...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۴۳ویو راوی ساعت ها گذشت و همه به ات...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۱۶ویو املیا از کالسکه پیاده شدم ته...

چندشاتی.وقتی با دختر عموش رفت بیرون و تو حسادت کردی.با پام ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط