❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 160♡。)
فکر به چیزی که دیده بودم حالم رو بد میکرد. خداياا..
بهترین دوستم با مردي که عاشقش بودم؟
نه.. امکان نداشت. اونا اینکار رو نمیکنن..نمیتوونن..نمیتونن
اینکارو باهام بکنن
تا خود صبح به کنکاش چیزایی که دیده بودم پرداختم اما
نتونستم رابطه بینشون رو پیدا کنم..شاید نخواستم.
اره..نمیخواستم بین دختري که بهترین دوستم بود و از
تك تك لحظه هاي درد کشیدنم و شدت علاقه ام به جونگکوک
مطلع بود و جونگکوکی که عاشقش بودم رابطه اي پیداکنم..
پیدا کردن این رابطه برام دردناك بود..خيلي دردناك.
صبح بیحال از اتاقم زدم بیرون نلي اومد جلوم.
نمیتونستم ازش متنفر باشم.. اصلا نمیتونستم راجبهش فك کنم.
نمیتونستم یه تنه تنها دوستم رو ببرم به دادگاه قضاوت.
سعی کردم باهاش عادي برخورد کنم.
گفت بعد از ظهر میخواد برگرده فرانسه و فقط میخواسته
بهم سر زده باشه.
بعد از ظهر جلوي كالسكه بوديم.نگاش کردم.
مهربون نگام کرد و دستاش رو دو طرف صورتم گذاشت و
اروم گفت : بگو کریستینا.. بهشون بگو...
بغض کردم. با بغض چشمام رو بستم.
گونه مو بوسید و گفت : بدون میتونستم بگم و چون تو
نمیخواستی اینکارو نکردم.
نفس عمیق کشیدم.
اروم کنار گوشم گفت : دیدم خون بالا میاورد..مراقبش باش..
با ترس گفتم : کي؟
پشت سرمو نگاه کرد.رد نگاهشو دنبال کردم
روي جونگکوک بود که داشت با سربازي حرف میزد..
نفسام از نگرانی تند شد.
نلي گونه مو برسید و رفت.
نلي رفت و من موندم و ناتوانی در قضاوت چيزهاي پيش
روم و نگرانی از جمله اخرش خون بالا میاورد؟ واي خداا
با قلب داغون از نگراني رفتم توی باغ صداي داد مضطربي منو به خودم اورد : بانوي من برين كنار..
سریع برگشتم به پشت سر.
یه اسب با سرعت سرسام آوری داشت بهم نزدیک میشد.
صداي داد و جیغی که میگفت برم کنار رو میشنیدم ولي انگار پاهام به زمین قفل شده بود و نمیتونستم تکون بخورم.
شوکه بودم. اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم
اسب خيلي نزدیکم شده بود.
(。♡part 160♡。)
فکر به چیزی که دیده بودم حالم رو بد میکرد. خداياا..
بهترین دوستم با مردي که عاشقش بودم؟
نه.. امکان نداشت. اونا اینکار رو نمیکنن..نمیتوونن..نمیتونن
اینکارو باهام بکنن
تا خود صبح به کنکاش چیزایی که دیده بودم پرداختم اما
نتونستم رابطه بینشون رو پیدا کنم..شاید نخواستم.
اره..نمیخواستم بین دختري که بهترین دوستم بود و از
تك تك لحظه هاي درد کشیدنم و شدت علاقه ام به جونگکوک
مطلع بود و جونگکوکی که عاشقش بودم رابطه اي پیداکنم..
پیدا کردن این رابطه برام دردناك بود..خيلي دردناك.
صبح بیحال از اتاقم زدم بیرون نلي اومد جلوم.
نمیتونستم ازش متنفر باشم.. اصلا نمیتونستم راجبهش فك کنم.
نمیتونستم یه تنه تنها دوستم رو ببرم به دادگاه قضاوت.
سعی کردم باهاش عادي برخورد کنم.
گفت بعد از ظهر میخواد برگرده فرانسه و فقط میخواسته
بهم سر زده باشه.
بعد از ظهر جلوي كالسكه بوديم.نگاش کردم.
مهربون نگام کرد و دستاش رو دو طرف صورتم گذاشت و
اروم گفت : بگو کریستینا.. بهشون بگو...
بغض کردم. با بغض چشمام رو بستم.
گونه مو بوسید و گفت : بدون میتونستم بگم و چون تو
نمیخواستی اینکارو نکردم.
نفس عمیق کشیدم.
اروم کنار گوشم گفت : دیدم خون بالا میاورد..مراقبش باش..
با ترس گفتم : کي؟
پشت سرمو نگاه کرد.رد نگاهشو دنبال کردم
روي جونگکوک بود که داشت با سربازي حرف میزد..
نفسام از نگرانی تند شد.
نلي گونه مو برسید و رفت.
نلي رفت و من موندم و ناتوانی در قضاوت چيزهاي پيش
روم و نگرانی از جمله اخرش خون بالا میاورد؟ واي خداا
با قلب داغون از نگراني رفتم توی باغ صداي داد مضطربي منو به خودم اورد : بانوي من برين كنار..
سریع برگشتم به پشت سر.
یه اسب با سرعت سرسام آوری داشت بهم نزدیک میشد.
صداي داد و جیغی که میگفت برم کنار رو میشنیدم ولي انگار پاهام به زمین قفل شده بود و نمیتونستم تکون بخورم.
شوکه بودم. اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم
اسب خيلي نزدیکم شده بود.
- ۳.۹k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط