تک پارتی

تک پارتی
#درخواستی
ویو ات صبح ساعت ۶
توی خواب بودم که با زنگ گوشیم بیدار شدم و دیدم که بابام که مالک یه بیمارستان بزرگه زنگ زده بود:
-الو بابا..
=الو دخترم زنگ زدم بگم الان بیا بیمارستان و اینکه یادت نره امروز قراره با پسر بزرگ خاندان سی زو قرارداد ببندیم
-وایییی دارین جدی میگینننن؟؟؟
=آره دخترم فعلا(قطع کرد)
سریع رفتم حموم و بعد لباسامو پوشیدم و یه لباس زرشکی نسبتا باز پوشیدم...با یه آرایش ملایم کارام رو تموم کردم و از عمارت خودم با ماشینم زدم بیرون...ساعت تقریبا ۸ صبح بود که رسیدم بیمارستان و از تو راهرو داشتم قدم میزدم...از اونجایی که همه منو تو بیمارستان به عنوان دختر رئیس میشناسن همه بهم سلام میکردن..راستش تقریبا ۱ سال هست که با فردی به اسم کیم تهیونگ که عکاسه تو رابطم و وقتی وارد اتاقم تو بیمارستان شدم بهم زنگید
+سلام بیب گرل من...صبحت عسلی
-صبح شمام بخیر عالیجناب..باید بگم که من ساعت ۶ بلند شدم...
+یاااااا چرا انقد زود بلند میشی
-خب بلاخره سرم خیلی شلوغه و خیلی هم دلم برات تنگ شدههههه
+وایی منم همینطور ولی هردفعه که میخایم باهم بریم بیرون تو کار داری..(اخم)
-ببخشید دیگه...خوب تقصیر من چیه خوبه خودتم میگی بخاطر کارها...
+اوففف..اصلا حالا که اینجوریه من واسه ناهار میام اونجا پیشت اوکی؟
-باشه قبوله..خداروشک بلاخره میتونم ببینمتتت(ذوق)
گوشی رو قطع کردم که منشی اومد تو اتاق
^خانم قرارع چند دقیقه دیگه عمل شروع شه(تعظیم)
-باشه الان میام
راه افتادم سمت اتاق عمل...بعد از ۴ ساعت بلاخره تموم شد و این عمل نسبت به عمل آسون تر بود رفتم و دستام رو شستم...دوباره لباس زرشکیمو پوشیدم..امروز حدودای همین موقع توی سالن بزرگ مصاحبه داشتم...خوشبختانه به موقع رسیدم رفتم روی استیج و یه سخنرانی مفصل کردم و بعد از مراسم پدرم رو دیدم که با پسر خاندان سی زو که معلوم بود خیلی معروفن اومد سمتم و باهاشون احوال پرسی کردم اون ازم خواست تا بخش های بیمارستان رو بهش نشون بدم
ویو ته ساعت ۱۳
غذایی که خودم درست کرده بودم رو گذاشتم توی یه ظرف خیلی کیوت و سوار اسنپ شدم و رسیدم بیمارستان و توی راهرو رسیدم به منشی ات ازش پرسیدم:
+ببخشید خانم رئیس تو اتاقشون هستن؟
^نه ایشون با پسر خاندان سی زو تو همین بیمارستانن
+طبقه چندمن؟
^به احتمال زیاد تو طبقه ۱۰۶ هستن
سوار آسانسور شدم و به طبقه ۱۰۶ رسیدم و همین که آسانسور باز شد ته راهرو ات و با یه پسر هم قد خودم دیدم که داشتن با هم می‌خندیدن و معلوم بود بهترین لحظات زندگیشونه..خیلی عصبی شدم و هم خیلی ناراحت بودم و تو همین حال دیدم که اون پسر از کمر ات سفت گرفت و سمت خودش کشید و ات معلوم بود هیچ مقاومتی نکرده..رفتم تو اتاقش..
ویو ات
پسره گوزو خیلی دیگه داشت نزدیک می‌شد و منم تا الان فقط بخاطر پدرم تحملش کردم خیلی زود عصبی شدم و با دستام پسش زدم با عصبانیت رفتم تو اتاقم..که ته رو دیدم ..رو به پنجره ایستاده بود و یه ظرف غذا رو میزم بود..ته رو به من کرد و تو چشماش خشم رو دیدم که سریع به سمتم قدم برداشت و منو بین خودش و دیوار زندانی کرد و بعدش سریع شروع کرد وحشیانه لبام رو خوردن...با دستم از خودم یکم دورش کردم و گفتم
-ته تو چ...(ته حرفشو قطع کرد)
+خفه شو..(و دوباره لباش رو گذاشت رو لبای ات)
با تمام توانم با دستام دورش کردم و گفتم
-آرومتر..لبم رو زخم کردی چته...
+تو چته که با اون پسره یِلاقبا خندتون بیمارستان رو پر کرده...نکنه چون فقط یکم ازم پولدار تری حس می‌کنی من ازت پایینترم هر کاری دلت میخواد بکنی؟؟(داد)
-اونطور که فکر می‌کنی نیست...
+غیر اینه که تورو به خودش نزدیک کرد و هیچ مقاومتی نکردی...هزار بار بهت گفتم که تو مال منی..(داد)
-تو اصلا همه چیو ندیدی...(بغض)
+چیزی که باید می‌دیدم رو دیدم همون کافی بود بای خانومه...رئیسسس
خیلی حالم بد شد...اشکام دراومد و سریع رفتم سراغ اون پسره و قرداد رو باهاش بهم زدم..و برای اینکه حالم بهتر شه رفتم پشت بوم بیمارستان و از ته دل گریه کردم که یهو دوتا دست رو چشمام گذاشته شدن
-ته میدونم خودتی...(بغض صگی)
+اممم..آفرین درست حدس زدی بیبی من
-چرا اومدی اینجا ناسلامتی ازم متنفر بودی(بغض)
+راستش...ببخشید که زود قضاوتت کردم دوستت همه چیو برام تعریف کرد..معذرت می‌خوام(ناراحت)
-ولی...ممنون که اومدی همیشه موقع هایی میای که بهت نیاز دارم...
+منم از تو ممنونم که هستی فرشته من..بیا بغلم
رفتم تو بغلش و مثل همیشه اون حس خوب رو تو بغلش حس کردم و کاملا آروم شدم
+میای با هم بیرون شام بخوریم؟
-باش
+دیگه نبینم اشکتو هاااا..بازم ببخشید بیا بریم
-باشه دیگه گریه نمیکنم
+آفلین...فدات شم
پایان
دیدگاه ها (۱۷)

پارت ۳۰ویو اتمونده بودم ته در جوابش چی میگه ولی خب معلوم بود...

پارت ۲۹ویو اتصدای منفجر شدن وای...باورم نمیشد ماشین ته منفجر...

فیک کوک دختر کوچولوی من پارت ۵۸

سادیسمی من p/12

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط