خاطرات یک آرمی فصل ۵ پارت ۳

خاطرات یک آرمی فصل ۵ پارت ۳




کوک: راستی تاتا! بهش بگو..
ته: یاااا.. خوب شد گفتی بانی!
کوک: صدبار گفتم بهم نگو بانی!
ته: باباا.. اینجا هم وانی هم مانی، خب تو هم دیگه بشو وانی! دیگه چه کاریه؟؟؟
نامجون: تهیونگگگگ؟؟
ته: هاان؟!
نامجون: اون حرفه‌رو بگو!
ته: باشه بابا! چرا انقدر زود جوش میاری! حواست باشع جوش میزنی!
تهیونگ پاهاشو گذاشت رو هم، دستاشو بهم گره زد و با ژست خاصی رو صندلی نشست
ته: ارضم به حضورتون داریم میریم به وطنت!
با گنگی نگاشون کردم..
- وطنم؟
کوک: آره همون که پارسال رفته بودیم!! زبونشو بهمون یاد میدی، به شوگا هم فحشاشونو یاد میدی، اول اسمش (آ) و (ی) داره ولی هیچکدومش خونده نمیشه، همون‌که هی ازش دم میزدی، کشوره مادریتو یادتته؟؟؟؟؟؟؟؟
- آااه! آره بابا یادمه..
کوک: خب داریم میریم همونجا!
- واا.. چرا؟!
ته: بیاااااا! این همه به اون پیرمرد التماس کردم بهمون مرخصی بده بخاطره دلِ خجسته ی خانم حالا صاف تو صورت من وایساده میگه: چرااا!؟ چون چ چسبیده به را.. حالا خر بیار و باقالی بار کن! صب.. کن ضرب المثله رو درست گفتم؟
شوگا: گمون نکنم ته.. تو فارسیت از همه بد تره!
ته: حالااااا این داره منو سوژه میکنههههه!!!!! خدایاااا! هدفت از آفرینش این ۶ تا لاکپشت چی بودههههه؟؟؟
- خب خب! چن لحظه! تا اینجا که قراره بریم ایران‌رو که گرفتم! ولی خب.. حالا چرا انقدر یهویی؟
نامجون: پی دی نیم فقط تابستون بهمون یه ذره مرخصی میده! هم منو هم ته راضیش کردیم یه هفته‌ای بریم سفر.‌. اونم قبول کرد!
- صب کنین! یعنی شما تو این یه هفته میتونستین برین خانواده هاتو ببینید اما به جاش میخواین منو ببرید ایران؟!
شوگا: آره خب.. تو گفتی دلت برای مامان بابات تنگ شده! این روزا هم که همش توی اتاقتی و فکر میکنی ما صدای گریه هاتو نمیشنویم! وانی.. تو همه رو گول بزنی که نمیتونی منو خر فرض کنی! از یه طرفش اونبار که رفتیم ایران به خاطره پدرومادرت بود! الان بخاطره خودمون میریم! میریم ببینیم کشوره سوگلیِ خونمون چه شکلیه!
از این حرفش خنده ام گرفت.. چقدر مراقبمِ منند! چقدر.. به فکره‌ منند!


...



جین: وانیااااا؟؟؟ کجا موندی؟؟؟؟
+اومدم بابا اومدم! جین صدبار گفتم اینجا به من نگین وانیا! میفهمن من دخترم!
ته: تو خودت زورت میاد یه چندتا شال و مانتو بپوشی تقصیره ما چیه؟؟
+اِههههه.. با پسر بودن اینجاراحت‌ترم! انقدر گیر ندین!
شوگا: خب کوک.. نقشه چیه؟؟؟
کوک متفکرانه به گوشیش زل زده بود.
کوک: خب... اول میریم تو تهران یه دوری بزنیم تو محله ی سردان
به تلفظش خنده ام گرفت..
+سردان نه و کردان!
کوک: چی هست اصن؟
+هیچی بابا! مایه‌دارا اونجان..
جیم: یعنی تا حالا نرفتی؟
+عاممم.. نه ولی بدم نمیاد برم!
..
..
..
..
..
دیدگاه ها (۲۷)

شاگرد لوس من

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p14بعد حرف ته خجا...

the first lie

پارت شانزدهم کوک. رفتم شرکت بیبنم که این دوتا چی میگن ته. وا...

تک پارتی تهکوک . ( هیچکدوم از اینها واقعی نیست )

شب تولدم فصل 3پارت 6راه افتادیم به سمت بار وقتی وارد شدیم چن...

این رمان ماله من نیس ماله دوستمه ایدیش @hstyg80

Pat:7اسم: عاشق چشماش شدما.ت . توی راه گوشیم زنگ خورد. اصلا س...

پارت ۹|بازی بدون بازگشت ته از جایش بلند شدنفس عمیقی کشیدته:پ...

یون: آره جذابی تو کی هستیلولا: اممم خببب خواهر ناتنی ته هستم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط