پارت پنجم

پارت پنجم

نوشیدنی‌ها خورده شدن.
لیانا طعم عجیبی حس کرد… یه شیرینی تلخ که ته گلویش نشست و اون‌جا موند.

جیمین هم بی‌حرکت نشسته بود، اما انگشتاش تندتر از همیشه روی ل*به های لیوان کوبیده می شد.

چیزی درست نبود.
نه‌که معلوم باشه. نه‌که بشه گفت "الان یه اتفاقی افتاده".

نه… دقیقاً مشکل همین بود.
هیچی معلوم نبود.
ولی همه‌چی حس می‌شد.


---

نیم ساعت بعد، لیانا دست‌هاشو محکم به میز گرفته بود.
تنفس اش سنگین شده بود، قلب اش تند می‌زد، پوست اش داغ شده بود. همه‌چیز به طرز دیوونه‌کننده‌ای واضح‌تر شده بود.
صدای خنده‌ها، نور لامپ‌ها، حتی بوی ادکلن جیمین که از چند متر اون‌ورتر می‌اومد، به طرز جنون‌آمیزی واضح و اغ*واگر بود.

از طرف دیگه، جیمین... اون مرد همیشه کنترل‌گر، سرد، بی‌احساس... حالا داشت مدام به لیانا نگاه می‌کرد. نه یه نگاه عادی. یه جور خیره‌شدن بی‌صبر و بی‌پرده.
ل*ب اش رو می‌جوید، پاش رو تکون می‌داد، رگ گردن اش بیرون زده بود.

هیچ‌کدوم نمی‌فهمیدن چرا بدنشون این‌قدر داغ شده.
چرا نفس کشیدن سخت شده.
چرا چشم برداشتن از هم غیرممکن شده.

ولی فقط یه نفر کاملاً می‌دونست...
تهیونگ.

با لبخند شیطانی از پشت مبل نگاهشون می‌کرد و در گوش یونگی گفت:

«اون قرصا بدن رو تح*ری*ک نمی‌کنه… ذهن رو می‌بره توی فاز واقعی‌ترین خواسته‌ها. هرچی پنهان بوده، حالا می‌زنه بیرون.»

یونگی خندید. «پس این تازه اولشه.»


---

چند دقیقه بعد، لیانا بلند شد. تعادل نداشت، ولی خودش رو جمع کرد. رفت به سمت پله‌ها.
جیمین هم به‌دنبال اون... بدون حرف، بدون فکر.

در که پشت سرشون بسته شد، سکوت کامل شد.
اما سکوت از اون مدلایی نبود که آدمو آروم کنه.

یه سکوت سنگین…
از اون سکوتایی که قبل انفجار میاد.

جیمین پشت در ایستاده بود، نف*س اش صدادار. پیشونیش به در تکیه داده بود.

داخل اتاق، لیانا روی تخت نشسته بود، چشم‌هاش بسته، بدنش لرز خفیفی داشت.
ل*ب‌هاش خشک بود.

در آروم باز شد.
جیمین وارد شد.

نگاه‌هاشون قفل شد.

هیچی نگفتن.

جیمین آروم جلو اومد.
انگار قدرت کن*ترل اش تموم شده بود. نه به خاطر قرص… بلکه به خاطر خودش.

رسید جلوی لیانا. خم شد.
نفس اش رو روی ل*ب‌های اون حس کرد.

«نمی‌دونم چی تو بدنمه… ولی فقط یه چیز می‌خواد: تو.»

لیانا همون‌طور که نگاهش توی چشم‌های اون گم شده بود، گفت:
«پس نذار منتظر بمونه…»

و اون لحظه… دیگه هیچ‌کدوم برای مقاومت ساخته نشده بودن.
( اس*مات*ش داخل کامنت )


ادامه دارد .....
دیدگاه ها (۱۰۲)

پارت ششم ( اخر )صبح نشده بود.هوا هنوز تاریک بود، اما نور سرد...

تکپارتی درخواستی تهیونگ هیچ‌وقت فکر نمی‌کردی رفتن به نمایشگا...

پارت چهارم از اون شب بوس*ه، همه‌چی عوض شد.نه که جیمین ناگهان...

پارت سوم چند روز بعد...باشگاه تعطیل بود، ولی دفتر جیمین پر ا...

in your eyes

پارت دوم: سایه در پیتزاپلکس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط