Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۷۹
آنا نگاه به ولادیمر کرد...لبخند روی صورتش ماند... اما توی چشمهایش، یه نگرانی عمیق بود
آنا«بابا... اون مرد کیه که میخواد به ایزابلا صدمه بزنه؟»
ولادیمر لبخندش محو شد و صورتش دوباره سرد شد
ولادیمر«بوریس وولکوف...پدر من!»
آنا«پدربزرگم؟ فکر میکردم مرده...»
ولادیمر«منم همینطور...ولی اشتباه میکردم!»
آنا«چرا میخواد به ایزابلا صدمه بزنه؟ اون که هیچ کاری بهش نکرده..»
ولادیمر به پنجره نگاه کرد...بیرون هوا داشت تاریک میشد و ابرها سنگین بودن
ولادیمر«چون میدونه تنها راه ضربه زدن به من، اونه...اون پیرمرد همیشه بلد بود از ضعیفترین نقطه بزنه..»
آنا«ایزابلا ضعیف نیست!»
ولادیمر«میدونم!ولی برام باارزشه...اون پیرمرد فکر میکنه اگه آنجل رو ازم بگیره، من نابود میشم...»
آنا«میشی؟»
ولادیمر چند لحظه سکوت کرد و بعد برگشت و به چشمهای آنا نگاه کرد
ولادیمر«نمیدونم...شاید،اون تنها چیزی بود که بعد از سالها، بهم یادآوری کرد هنوز میتونم آدم باشم»
آنا«پس چی کار میخوای بکنی؟»
ولادیمر«پیداش میکنم...قبل از اینکه دوباره ضربه بزنه!»
آنا«منم میام!»
ولادیمر«نه... تو میمونی اینجا پیش ایزابلا»
آنا«تنها؟»
ولادیمر«نه...مایکل هم میمونه... و چند تا از بهترین نگهبانام»
آنا نفس عمیقی کشید، میخواست بگه نه، میخواست بگه میترسه اما توی چشمهای ولادیمر، چیزی دید که نمیتونست نه بگه...چیزی شبیه التماس یا چیزی شبیه اعتماد!
آنا«باشه...ولی قول بده برمیگردی!»
ولادیمر«قول میدم!»
صدای قدم از پشت در آمد و در باز شد..مایکل بود
مایکل«قربان، ماشین آماده است»
ولادیمر رسما سمت در و قبل از اینکه بره بیرون آنا صداش زد«بابا..... »
ولادیمر مکث کرد و برگشت و آنا با لحنی شبیه التماس بود گفت«...ایزابلا عاشقته....و نگرانته...لطفا سالم برگرد... »
ولادیمر سکوت کرد و جواب نداد ولی از چشماش معلوم بود که به آنا قول میده که زنده و سالم برگرده...
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۷۹
آنا نگاه به ولادیمر کرد...لبخند روی صورتش ماند... اما توی چشمهایش، یه نگرانی عمیق بود
آنا«بابا... اون مرد کیه که میخواد به ایزابلا صدمه بزنه؟»
ولادیمر لبخندش محو شد و صورتش دوباره سرد شد
ولادیمر«بوریس وولکوف...پدر من!»
آنا«پدربزرگم؟ فکر میکردم مرده...»
ولادیمر«منم همینطور...ولی اشتباه میکردم!»
آنا«چرا میخواد به ایزابلا صدمه بزنه؟ اون که هیچ کاری بهش نکرده..»
ولادیمر به پنجره نگاه کرد...بیرون هوا داشت تاریک میشد و ابرها سنگین بودن
ولادیمر«چون میدونه تنها راه ضربه زدن به من، اونه...اون پیرمرد همیشه بلد بود از ضعیفترین نقطه بزنه..»
آنا«ایزابلا ضعیف نیست!»
ولادیمر«میدونم!ولی برام باارزشه...اون پیرمرد فکر میکنه اگه آنجل رو ازم بگیره، من نابود میشم...»
آنا«میشی؟»
ولادیمر چند لحظه سکوت کرد و بعد برگشت و به چشمهای آنا نگاه کرد
ولادیمر«نمیدونم...شاید،اون تنها چیزی بود که بعد از سالها، بهم یادآوری کرد هنوز میتونم آدم باشم»
آنا«پس چی کار میخوای بکنی؟»
ولادیمر«پیداش میکنم...قبل از اینکه دوباره ضربه بزنه!»
آنا«منم میام!»
ولادیمر«نه... تو میمونی اینجا پیش ایزابلا»
آنا«تنها؟»
ولادیمر«نه...مایکل هم میمونه... و چند تا از بهترین نگهبانام»
آنا نفس عمیقی کشید، میخواست بگه نه، میخواست بگه میترسه اما توی چشمهای ولادیمر، چیزی دید که نمیتونست نه بگه...چیزی شبیه التماس یا چیزی شبیه اعتماد!
آنا«باشه...ولی قول بده برمیگردی!»
ولادیمر«قول میدم!»
صدای قدم از پشت در آمد و در باز شد..مایکل بود
مایکل«قربان، ماشین آماده است»
ولادیمر رسما سمت در و قبل از اینکه بره بیرون آنا صداش زد«بابا..... »
ولادیمر مکث کرد و برگشت و آنا با لحنی شبیه التماس بود گفت«...ایزابلا عاشقته....و نگرانته...لطفا سالم برگرد... »
ولادیمر سکوت کرد و جواب نداد ولی از چشماش معلوم بود که به آنا قول میده که زنده و سالم برگرده...
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۲.۲k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط