اگرچه در دل آن سنگ، جای ما نشده‌ست

اگرچه در دل آن سنگ، جای ما نشده‌ست
خوشا به من که دلم کاروانسرا نشده‌ست
همین که اشک مرا دید با رقیبان گفت :
هنوز با دل سنگ من آشنا نشده‌ست !
به گریه گفتمش ای ماه، رو میپوش از من
به خنده گفت که رویم هنوز وا نشده‌ست
نگاهش از من دلتنگ و یادش از دل تنگ
جدا شده‌ست به آسانی و جدا نشده‌ست
نماز خواندم و این جامه‌ی شراب‌آلود
هزار شکر که آلوده‌ی ریا نشده‌ست ...!
دیدگاه ها (۸)

دلم یک چای می خواهدکه پهلویش به آن باشددلم یک سایه می خواه...

نوروزبی چلچله بی بنفشه می آید،جنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب...

دلیل گریه و این بغض بی بهانه منمآهای موی پریشان بیا که شانه ...

ڪوچہ در شام غزل بوے تو را میرقصدباد این بے سرو پا موے تو را ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط