نامجون: اومدیم خونه حالا بگو کجا بودی
نامجون: اومدیم خونه حالا بگو کجا بودی
دایون: با خواهرم رفتم بازار
نامجون: بادیگارد چی؟
دایون: نداشتم
نامجون: تو که میدونی خطرناکه پس چرا میری( عصبی)
دایون:....
نامجون: تا 9 ماه حق بیرون رفتن نداری (جدی)
دایون: ولی
نامجون: همین که گفتم(بلند)
دایون: باشه
دایون رفت اتاقش و نامجون هم رفت اشپزخونه تا اب بخوره
دو ساعت گذشت
الان وقته خوابه
نامجون اومد توی اتاق
دایون در حال کتاب خوندن بود
نامجون: وقت خوابه ساعت۱۰ شبه
دایون: میخوام کتاب بخونم
نامجون: بمونه برا فردا
دایون: لطفا گیر نده
نامجون روی تخت نشست و گفت: درمورد چیه؟
دایون: برای اینکه بتونم مامان خوبی بشم باید اینو بخونم
نامجون بدون گفتن چیزی سریع کتاب رو از دایون گرفت و برای عوض کردن جو یکم از کتاب رو خوند
نامجون: فرزند شما راه های زیادی در زندگی دارد که اگر....
دایون کتاب رو گرفت و گفت: دوست ندارم بلند بخونی
نامجون کتاب رو گرفت و گذاشت روی میز کنار تخت و چراغ رو با کنترل خانوش کرد و گفت: شب بخیر
دایون کتاب دیگه ای از کشو میز کنار تختش برداشت و گفت : من میرم اتاق پذیرایی
دایون: با خواهرم رفتم بازار
نامجون: بادیگارد چی؟
دایون: نداشتم
نامجون: تو که میدونی خطرناکه پس چرا میری( عصبی)
دایون:....
نامجون: تا 9 ماه حق بیرون رفتن نداری (جدی)
دایون: ولی
نامجون: همین که گفتم(بلند)
دایون: باشه
دایون رفت اتاقش و نامجون هم رفت اشپزخونه تا اب بخوره
دو ساعت گذشت
الان وقته خوابه
نامجون اومد توی اتاق
دایون در حال کتاب خوندن بود
نامجون: وقت خوابه ساعت۱۰ شبه
دایون: میخوام کتاب بخونم
نامجون: بمونه برا فردا
دایون: لطفا گیر نده
نامجون روی تخت نشست و گفت: درمورد چیه؟
دایون: برای اینکه بتونم مامان خوبی بشم باید اینو بخونم
نامجون بدون گفتن چیزی سریع کتاب رو از دایون گرفت و برای عوض کردن جو یکم از کتاب رو خوند
نامجون: فرزند شما راه های زیادی در زندگی دارد که اگر....
دایون کتاب رو گرفت و گفت: دوست ندارم بلند بخونی
نامجون کتاب رو گرفت و گذاشت روی میز کنار تخت و چراغ رو با کنترل خانوش کرد و گفت: شب بخیر
دایون کتاب دیگه ای از کشو میز کنار تختش برداشت و گفت : من میرم اتاق پذیرایی
- ۱۱.۰k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط