دوست پسرم بادیگاردمه:پارت ۳

دوست پسرم بادیگاردمه:پارت ۳


به دفتر استراحت کارمندا که رسید کمی صبر کرد تا نفسش برگرده سرجاش و اون حس سوزن سوزن شدن پاش کمی کم بشه . پای چپش هنوزم بعد از ۲ سال با تحرک زیاد کمی درد میگرفت و سوزن سوزن میشد اما دکتر بهش گفته بود اگر تحرک نکنه وضعش خیلی بد میشه و دیگه حتی نمیتونه دو قدم برداره . برای همینم اون هرروز سعی میکرد بدوعه تا پاش همیشه فعالیت داشته باشه و از کار نیوفته.
وارد اتاق که شد فهمید امروز روز شانسشه چون همکاراش که اکثرا جوونای هم سن و سال خودش و چندتام مرد میانسال بودن بساط صبحانه پهن کرده بودن و با دیدن جونگکوک اون رو هم کشوندن کنار خودشون و پسر کم سن و سال تونست یه دل سیر غذا بخوره.


.......................................................
اون روز بار زیاد سنگینی نبود که جا به جا کردنش اذیتش کنه و از این بابت خوشحال بود چون حالا در حد مرگ خسته نبود و کلی انرژی داشت و به طور معجزه آسایی تو طول روز فقط دوتا از طلبکارا بهش زنگ زده بودن و جمالت تهدید آمیز و کثیف همیشگیشون رو به زبون اورده بودن و این خوشحالی و انرژیش رو دو چندان میکرد . همونطور که بخاطر دوییدنش نفس نفس میزد وارد باشگاه شد و طبق عادت همیشگیش قبل از هرچیزی به سمت اتاق دوست صمیمیش رفت و بدون در زدن درو باز کرد و بی توجه به اینکه کسی تو اتاق هست یا نه شروع کرد به با صدای بلند حرف زدن .. به هر حال صداش اونقدر بلند بود که جونگین میتونست از اون سر باشگاه هم بشنوتش.

+حدس بزن چه افتخاری نصیبت شده کیم جونگییین ... باحال ترین و صمیمی ترین دوستت که من باشم اومدم دیدنت !
تازه سرشو بلند کرد و با دیدن اینکه علاوه بر جونگین اشخاص دیگه ای هم تو دفترش هستن لبخند رو لبش ماسید و با گاز گرفتن لب پایینش شرمنده به پسر بزرگتر خیره شد که داشت بهش میخندید
×خوش اومدی باحال ترین دوستم ولی االن مهمون دارم ... میشه بعدا باهم خوش و بش کنیم ؟
جونگکوک با لبخند سرشو بالا پایین کرد و برگشت سمت شخصی که روی صندلی جلوی میز جونگین نشسته بود و تعظیمی بهش کرد و تو چشماش خیره شد ولی وقتی اون چشمای قهوه ای سوخته و کشیده رو دید پشتش لرزید . چطور یه آدم میتونست انقدر با جذبه به دیگران نگاه کنه ؟ چطور میتونست انقدر نگاه مقتدری داشته باشه که پشت آدم رو بلرزونه ؟
با نگاه کلی به اتاق فهمیده بود اون شخص حتما آدم مهمی باید باشه چون کلی بادیگارد گنده و سیاه پوش دورش جمع شده بودن
+متاسفم که وسط بحثتون وارد شدم..
آروم به مرد گفت و از اتاق خارج شد و تازه تونست نفس بکشه
+چقدر موجود نفس گیری بود
آروم گفت و به سمت رختکن رفت تا لباس هاشو با لباسای ورزشی مخصوص مربیای باشگاه عوض کنه و بره سراغ کارش..

برو پایین👇








چون میخواستم تهیونگ رو سریع تر وارد داستان کنم ۳ پارت نوشتم..
با این که حمایت نکردین ولی نوشتم..
اما این بار فقط گذشت کردم.... اگه..خدایی نکرده اگه یه روزی...لایک یادتون بره با تبر میام توی خوابتون..
پس به نفعتونه که حمایت کنین😊😂
پارت بعدش خوب پیش میره پس حمایت کنین که بنویسم...

بوس به پس کله تون🎀💋
دیدگاه ها (۰)

ولی من عاشق بازی اش توی پایتخت بودم..😂

ریدم توی دهن دخترهههه

دوست پسرم بادیگاردمه: پارت ۲ این مکالمه کوتاه باعث شروع فعال...

دوست پسرم بادیگاردمه:پارت ۱با صدای زنگ آلارم گوشی لای یکی از...

افسانه ی خون و گل قسمت ۱۷: بازیِ فرارتیمِ یونا، که از شنیدن...

جونگین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط