عاشقی دیدم که از معشوقه حسرت می خرید

عاشقی دیدم که از معشوقه حسرت می خرید
تکه تکه قلب را می داد و مهلت می خرید
تا سحر بیدار بود و با زبانِ عاشقی
جرعه جرعه شعر می نوشاند و لکنت می خرید
لابلای دوزخِ شبهای حسرت زای خویش
در خیالاتش، کنارِ یار، جنّت می خرید
در کنارِ سفره ی خالی، برای عشقِ خود
از خدای مهربانِ خویش برکت می خرید
لحظه لحظه ساعتش را می شکست و بعد از آن
لحظه ها را می شمرد و باز ساعت می خرید
قسمتش چیزی به جز تنها شدن گویا نبود
از قضا، در کوچه ی تقدیر، قسمت می خرید
متهم می شد میانِ خلق، اما باز هم
آبرو می داد و جایش، بارِ تهمت می خر ❣
دیدگاه ها (۳)

نمیدانستم دلتنگی،، دل نازکم میکند...انقدر که به هر بهانه کوچ...

می شود آرام بگویم#دوستت_دارم"و تو بلند بلندمرا در آغوش بکشی؟

چقدر دلتنگِ حضورت هستم !کاش تصویرتنفس می کشید

مرا نگاه کن من در ابتدای تو. ایستاده ام پای مرا به شعر هایت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط