همخونه اجباری...

همخونه اجباری...
پارت 94.

"ویو پارک دوین"

بعد از اینکه از اتاق بیرون اومدم...

مستقیم رفتم سمت تراس شرکت.

هوای خنک به صورتم خورد.

دستم رو روی نرده گذاشتم.

_«آخ...»

_«چرا این‌قدر سخت شده...»

چند ثانیه بعد...

صدای باز شدن در تراس اومد.

ملیس و سوآ وارد شدن.

سوآ دو تا لیوان قهوه دستش بود.

یکی رو سمتم گرفت.

_«بگیر.»

لبخند کم‌رنگی زدم.

+«مرسی.»

هر سه کنار هم ایستادیم.

چند دقیقه هیچ‌کس حرفی نزد.

تا اینکه ملیس سکوت رو شکست.

_«دوین.»

+«هوم؟»

_«یه سؤال می‌پرسم.»

+«بپرس.»

ملیس مستقیم توی چشم‌هام نگاه کرد.

_«نکنه...»

_«عاشق آقای جئون شدی؟»

قهوه نزدیک بود از گلوم بپره.

+«چییی؟!»

اون‌قدر بلند گفتم که سوآ خندش گرفت.

+«ملیس!»

+«دیوونه شدی؟»

ملیس شونه بالا انداخت.

_«خب از رفتارت معلومه.»

+«اصلاً هم معلوم نیست.»

سوآ با شیطنت گفت:

_«پس چرا وقتی اسم سفر اومد، رنگت پرید؟»

+«نپرید.»

_«پرید.»

+«نپرید.»

ملیس دست به سینه شد.

_«پس چرا وقتی دونگ وو بهش گفت کوکی، اخم کردی؟»

+«اخم نکردم.»

_«کردی.»

+«نور بد بود!»

سوآ زد زیر خنده.

_«نور؟»

+«آره!»

+«نور باعث شد اخمام دیده بشه.»

ملیس خنده‌ش گرفت.

_«پس اون بوسه چی؟»

همین که کلمه‌ی «بوسه» رو شنیدم...

تمام صورتم سرخ شد.

+«ا... اون...»

+«یه اتفاق بود.»

_«اتفاق؟»

+«آره.»

+«کاملاً اتفاقی.»

سوآ لبخند زد.

_«اتفاقی لب‌هاشون به هم خورد؟»

+«آره!»

ملیس با خنده سرش رو تکون داد.

_«باشه.»

_«قبول.»

_«پس تو عاشقش نیستی.»

+«دقیقاً.»

_«اصلاً نیستم.»

_«حتی یک ذره.»

سوآ خیلی آروم گفت:

_«پس اگه فردا با دونگ وو ازدواج کنه...»

_«برات مهم نیست؟»

لبخند از روی صورتم محو شد.

خواستم سریع جواب بدم.

اما...

هیچ کلمه‌ای پیدا نمی‌کردم.

ملیس و سوآ فقط نگاهم می‌کردن.

بعد از چند ثانیه، با لجبازی گفتم:

+«مهم نیست.»

+«اصلاً.»

+«بره.»

+«به من چه.»

سوآ یه ابرو بالا انداخت.

_«مطمئنی؟»

+«صد درصد.»

ملیس خندید.

_«دوین...»

_«تو از اون آدمایی هستی که هرچی بیشتر انکار می‌کنن...»

_«بیشتر لو میرن.»

با حرص لیوان قهوه‌مو روی میز گذاشتم.

+«من عاشق جونگ کوک نیستم.»

+«فقط...»

مکث کردم.

+«فقط...»

_«فقط؟»

آروم گفتم:

+«از اینکه هم‌خونه‌م بره سفر، خوشم نمیاد.»

ملیس و سوآ نگاهی به هم انداختن.

بعد هر دو همزمان خندیدن.

_«آره...»

_«حتماً فقط همینه.»

با اخم ساختگی گفتم:

+«دارین مسخره‌م می‌کنین؟»

ملیس با شیطنت جواب داد:

_«نه...»

_«فقط منتظریم یه روز خودت بالاخره حقیقت رو قبول کنی.»

من با حرص صورتم رو برگردوندم.

اما ته دلم...

برای اولین بار...

از خودم هم نتونستم مطمئن باشم که واقعاً عاشقش نشده‌ام.
دیدگاه ها (۶)

همخونه اجباری... پارت 95."ویو جئون جونگ کوک"امروز...زودتر از...

همخونه اجباری... پارت 93."ویو پارک دوین"چهار روز بعد...بالاخ...

همخونه اجباری.. پارت 92."ویو جئون جونگ کوک"اون شب...تقریباً ...

همخونه اجباری... پارت 61."ویو جئون جونگ کوک"تمام مسیر...دونگ...

همخونه اجباری.. پارت 44."ویو لی سوآ"از وقتی دوین نیومده بود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط