wolf

⁦⁦⁦✧⁩wolf✧⁩⁦
✯part:⁹
جنا: کی تو رو فرستاده؟
مرد: من هیچی نمی‌گم
جنا شلیکی به پای مرد کرد
جنا: خب از باند خفاش هستی نه؟
مرد جوابی نداد
جنا: وقتم با ارزش تر از اینه که با تو حرف بزنم تیری توی پیشونی مرد خالی کرد و اسلحه رو توی کیفش گذاشت
جنا: بریم
جنا همراه تهیونگ سوار ماشین شد تهیونگ رانندگی میکرد چشمش به دست های هیونا افتاد که می‌لرزید به صورتش نگاه میکرد که چیزی جز یه چهره سرد نبود
تهیونگ: چیزی شده؟
جنا: نه
تهیونگ از توی داشبورد ماشین بطری آب رو روی پا های هیونا گذاشت و به مسیر ادامه داد .
وقتی رسیدن همه نشسته بودن و حرف میزدن و از جنا و تهیونگ خواستن که پیششون بشینن
جونگ‌وو: تو دختر خوبی هستی جنا خوب و سخت کوش مثل دختر های دیگه نیستی
جنا: ممنون
جین‌آئه: آره خیلی فرق می‌کنه فکرش رو بکن حتی تا حالا گریه هم نکرده (خنده)
جنا نگاه سردی به مادرش انداخت و از سر جاش بلند شد
جنا: میرم استراحت کنم دیر وقته شما هم کم کم بخوابین
جنا رفت توی اتاقش و در رو بست تهیونگ نمیدونست که بره پیشش یا بمونه ولی کنجکاوی اون درباره جنت بیشتر بود پس نشست و گوش داد
جونگ‌وو: یعنی چی که گریه نکرده؟
جین‌آئه: خب تقریباً از ۵ سالگی آره درست از بعد از اینکه اولین بار دزدیدنش بعد از یه هفته برگشت خونه و از اون موقع گربه نکرد
سویون: به هر حال اگر جای این دختره به پسر داشتم الان وضعیتم خیلی بهتر بود
شنیدن حرف های مادر و پدر جنا تهیونگ رو شوکه و عصبی میکرد
تهیونگ: اولین بار وقتی ۵ سالش بود دزذیدنش؟
جین‌آئه: آره میخواستن کاری کنن که پدرش بره دنبالش ولی سویون نرفت یه هفته پیششون موند و سویون نرفت دنبال جنا آخر سر جنا خودش فرار کرده بود (خنده و قهقهه)
حتی تصورش هم دردناک بود تهیونگ مطمئن بود اگر به لحظه دیگه اونجا بمونه همه جیز رو با خاک یکسان می‌کنه پس بلند شد
تهیونگ: با اجازتون من میرم بخوابم
تهیونگ خیلی عصبی بود با قدم های محکم رفت توی اتاقش روی تخت دراز کشید و به این فکر میکرد که چطور این پدر مادر آنقدر بی احساسن؟ چطور تونستن با جنا اینجوری رفتار کنن؟
سوالات توی ذهنش می‌چرخید حالا فهمیده بود چرا جنا انقدر از همه فاصله میگیره چون تا حالا طعم عشق و امنیت رو نچشیده بود.
صدای گریه ضعیفی میومد جونگکوک گوش هاش رو نیز کرد اول فکر کرد که بورامه ولی صدا نزدیک تر بود از اتاق بیرون رفت و آروم در اتاق جنا رو باز کرد و رفت توی اتاق جنا درست حدس زده بود جنا داشت کابوس میدید سمتش رفت و دستش رو گرفت
تهیونگ: جنا ؟ جنا چیزی نیست
جنا یهو از خواب پرید خیس عرق سرد شده بود با تعجب به تهیونگ نگاه کرد
جنا: ببخشید بیدارت کردم
تهیونگ: نه نه من نخوابیده بودم این مهم نیست خوبی؟
جنا: آره
تهیونگ از کنار تخت لیوان آب رو پر کرد و داد دست جنا
جنا: ممنون حالا میتونی بری من خوبم
تهیونگ دلش میخواست جنا رو بغل کنه و مراقبش باشه ولی الان وقتش نبود از روی تخت بلند شد و رفت سمت در
تهیونگ: شبت بخیر
⁦(⁠◍⁠•⁠ᴗ⁠•⁠◍⁠)⁩
خدمت خانوم های خوشگل من❤️✨
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #تهیونگ #هیونا #BTS #بهترین_فالوورای_دنیا #جنا
دیدگاه ها (۲)

⁦⁦⁦✧⁩wolf✧⁩⁦✯part:¹⁰چند روز گذشت جنا سخت کار میکرد تقریباً ه...

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦✯part:¹¹تهیونگ: پدر بزرگ چطور می‌تونی اسم اینا رو...

⁦⁦⁦✧⁩wolf✧⁩⁦✯part:⁸تهیونگ: میشه اینجا بخوابم؟ جنا: اون وقت چ...

⁦⁦⁦✧⁩wolf✧⁩⁦✯part:⁷جنا مثل همیشه رفتار می‌کرد درحالی که تهیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط