از شهرهای بزرگ

از شهرهای بزرگ
که در قصه های تو نبودند می ترسم
از خیابان هایی که پایم را
به راه های نرفته بسته اند
و عشق های کوچکی که دلم را
به پنجره های وامانده ی لعنتی

می ترسم
از روزهایی که با تنور تو روشن نمی شوند
و شب هایی که با هزار و یک روایت گوناگون
چشم های مرا نمی بندند

دلم هوای خانه ی کاگلی ات را کرده
با پستوی تنگ و تاری
که عطر آغوش پدربزرگ را در آن حبس کرده بودی
دلم هوای تو را کرده
که برایم چای بریزی
و دوباره بگویی چگونه صورت من شصت سال پیش
جوانی کُرد را عاشق تو کرد

برایم چای بریز ننه آقا
و اشک هایم را
با گوشه ی گلدار چارقدت پاک کن
خسته ام ،
خسته
و هیچ کس آنقدر زن نیست
که ساعت ها بشود برایش گریست
دیدگاه ها (۴)

"زن" نیستم اگر زنانه پای عشـــــــــــــــقم نایستم! ...

هشت بهشت زندگی !!!!! بهشت اول : آغوش مادریست که با تمام وجود...

معلم با صدایی بلند گفت:بچه ها دفترهای دیکته تون روی میز.پسر ...

سلام ... روز خوش دوستان خوبم

اسم فیک: عشق اجباری منپارت: نوزدهممین جی:چند ثانیه فقط به رف...

درخواستی

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط