مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد

مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد
مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد

به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان
که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد
دیدگاه ها (۱)

خنده بایدزدبه ریش روزگارورنه دیریازود پیرت میکند سنگ اگرباشی...

بعضی از آدمــــــــــهارو باید یهو از زندگی حذف کردمثل کندنچ...

صبح آمده غمهای جهــان دور بریزدر نغمه ی هر پرنده ای شـــور ب...

.آخرِ شب هایمانبه فیلم های هندی شبیه شدهیک تنه جلوی صدها فکر...

جانِ ما در دستِ جانان هست و بسکیست جانان او حسین جان هست و ب...

#نگارا، وقت آن آمد که یکدم ز آن من باشیدلم بی‌ #تو به جان آم...

وقت است تا برگ سفر بر باره بندیم / دل بر عبور از سد خار و خا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط