همه با تعجب به زن و یوری نگاه می‌کردند.

همه با تعجب به زن و یوری نگاه می‌کردند.

صاحب رستوران برای آن دو دست زد و با خنده گفت :《از چنین مادری ،همچین دختری به عمل میاد.》

مردها خندیدن و گفتن :《تو داشتی مارو آماده میکردی برای یه سوپرایز واقعی .》

صاحب رستوران بلند بلند می‌خندید و به مردها گفت :《این دختره داستان داره .》
دیدگاه ها (۱)

صاحب رستوران به یکی از مردها گفت :《هی بدرد نخور!یه شیشه شراب...

پارت ۱۲:پیر زن آب دهانشو قورت داد و با صدای رسا به مرد گفت :...

پارت ۱۱:صاحب رستوران خواست حرف بزند اما یکی از مردها موی دخت...

صاحب رستوران آنجا حضور داشت و شمعی در دست گرفته بود و شمع را...

پارت بیست و هفتم - قاتل عاشق من

۱۰-

پارت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط