برایش نوشتم:

برایش نوشتم:
“به امید فردای بهتر”
دو هفته بعد شنیدم ازدواج کرد !
بعدهـــــــــا فهمیدم
آن روز “الف” فردا را
یادم رفته بــــود!
دیدگاه ها (۴)

آنچه که هستی هدیه خداوند به توست و آنچه خواهی شد هدیه ی تو ...

گاهی خداوندانقدر صدایت را دوست دارد که سکوت میکندتا بارها بگ...

زمان با باد می رقصید ومن خندان درآغوشتنفهمیدم چه دیدی که شدم...

به کسانی که... لا به لای مشغله شان... وقتی برایت پیدا میکنند...

📣 روایت غم‌انگیزی از جدایی بحرین🔹فضای آن روز مجلس، حتی برای ...

🔴 روایت غم‌انگیزی از جدایی بحرینفضای آن روز مجلس، حتی برای م...

🚩 روایتی از غمگین‌ترین لحظات تاریخ مجلس▪️فضای آن روز مجلس، ح...

🔴 روایت غم‌انگیزی از جدایی بحرینفضای آن روز مجلس، حتی برای م...

ازدواج به اجبارپارت ۱۰ویو چند روز بعد:افسردگی ا.ت بهتر شده ب...

پارت ۴۵ — جایی دور از همهصبح هنوز کامل روشن نشده بود که کالس...

پارت ۴۴ — آخرین شبخبر ازدواج یونگی با سوهی همان روز در پایتخ...

هر روز مغزم و خاطراتمون با هم کلنجار میرن که بهت تکست بدم ، ...

🔴پوشه‌ای که هرگز پیدا نشدآنچه ترور آیت را از سایر جنایات منا...

:ناراحت بودم . به هر حال بخشی از خاک کشورم بود.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط