dark life = 43

dark life = 43

ات کتاب رو بست. «چی؟»

تهیونگ بلند شد و دستش رو دراز کرد. «بیا. می‌خوام یه کاری بکنیم که هیچ‌وقت نکردم.»

ات دستش رو گرفت و بلند شد. تهیونگ اون رو به سمت راهروی خروجی عمارت کشید. ات خندید. «تهیونگ، داره بارون میاد! کجا می‌ری؟»

تهیونگ در خروجی رو باز کرد. بوی بارون و خاک خیس توی مشامشون پیچید. بارون تند و یکنواخت می‌بارید. تهیونگ یه قدم بیرون گذاشت. بارون فوراً موهاش و پیراهن سفیدش رو خیس کرد. ات پشت سرش ایستاد، توی چارچوب در. «دیوونه شدی؟ ما خیس می‌شیم!»

تهیونگ برگشت. لبخندش پهن و شیطون بود. موهاش به صورتش چسبیده بود و قطره‌های بارون از نوک موهاش می‌چکید. «خب بشیم. بیا. می‌خوام برقصم.»

ات چشم‌هاش رو گرد کرد. «برقصم؟ زیر بارون؟ تهیونگ، من...»

تهیونگ دستش رو دراز کرد. «بیا. خواهش می‌کنم. یه بار توی عمرم می‌خوام یه کار احمقانه بکنم. با تو. فقط با تو.»

ات یه لحظه به دستش نگاه کرد. به بارون. به اون لبخند احمقانه و شیرین روی صورت تهیونگ. بعد خندید. یه خندهٔ بلند و واقعی. دستش رو توی دست تهیونگ گذاشت و یه قدم بیرون گذاشت. بارون فوراً لباسش رو خیس کرد. موهاش به صورتش چسبید. ولی حس آزادی عجیبی داشت.

تهیونگ دستش رو دور کمرش حلقه کرد و اون رو به خودش نزدیک کرد. اون‌ها توی حیاط خلوت عمارت، زیر بارون، آروم شروع کردن به تاب خوردن. نه رقص منظم. فقط تاب خوردن. آروم. با ریتم بارون. ات سرش رو روی سینهٔ تهیونگ گذاشت. صدای قلبش رو می‌شنید. تند. ولی منظم. مثل قلب یه آدم زنده.

«می‌دونی...» تهیونگ توی گوشش زمزمه کرد. «من توی تمام عمرم، هیچ‌وقت انقدر خوشحال نبودم. حتی وقتی بچه بودم. حتی قبل از اون شب. ولی الان... الان کنار تو، حس می‌کنم که یه چیز جدید توی من متولد شده. یه چیز که... که نمی‌خوام از دستش بدم.»

ات سرش رو بلند کرد. قطره‌های بارون روی مژه‌هاش نشسته بود. به چشم‌های تهیونگ نگاه کرد. به اون چشمان تیره و عمیق که یه زمانی گودال‌های وحشت بودن، ولی حالا... حالا یه نور کوچیک توشون می‌درخشید. «تهیونگ... من نمی‌دونم آینده چی می‌شه. نمی‌دونم این آرامش چقدر دووم میاره. ولی... ولی الان، توی این لحظه، من هم خوشحالم. واقعاً خوشحالم.»

تهیونگ سرش رو خم کرد و لب‌هاش رو روی لب‌های خیس و لرزون ات گذاشت. بوسه‌ای طولانی، آروم و پر از احساس. بارون دورشون می‌بارید و صدای برخورد قطره‌ها روی سنگ‌های حیاط، مثل موسیقی پس‌زمینه بود. ات دست‌هاش رو دور گردن تهیونگ حلقه کرد و خودش رو بهش نزدیک‌تر کرد.

وقتی از هم جدا شدن، هر دو نفس‌نفس می‌زدن. تهیونگ پیشونیش رو به پیشونی ات چسبوند. «دوستت دارم، ات. و این بار... این بار نه مثل یه هیولا. مثل یه مردی که تازه یاد گرفته چطور دوست داشته باشه.»

ات لبخند زد. یه لبخند خیس از بارون و اشک. «می‌دونم. و من... من هم دارم یاد می‌گیرم. کم‌کم.»

تهیونگ خندید و اون رو بلند کرد. ات جیغ کوچیکی کشید و دست‌هاش رو دور گردنش محکم‌تر کرد. تهیونگ باهاش توی حیاط چرخید. مثل بچه‌ها. مثل آدم‌های معمولی. مثل کسایی که هیچ زخمی، هیچ دردی، هیچ کابوسی نداشتن.

بعد از چند دقیقه، هر دو خیس و خسته، به داخل عمارت برگشتن. تهیونگ براش حوله آورد و دور شونه‌هاش انداخت. خودش هم موهاش رو خشک کرد. بعد نشستن روی کاناپهٔ کنار شومینه. ات سرش رو روی شونهٔ تهیونگ گذاشت. شومینه روشن بود و گرمای ملایمش توی اتاق پیچیده بود.

«می‌دونی...» ات زمزمه کرد. «من دیگه ازت نمی‌ترسم. حتی یه ذره.»

تهیونگ دستش رو روی موهاش کشید. «می‌دونم. و این... این بهترین چیزی‌ست که تا حالا بهم گفتن.»

ات چشم‌هاش رو بست. خوابش می‌اومد. ولی قبل از اینکه خوابش ببره، یه فکر دیگه توی ذهنش پیچید. «جیمین... چرا دیگه زنگ نمی‌زنه؟» ولی این بار، فکر رو پس زد. نه. الان نه. الان فقط می‌خواست توی این گرمای مصنوعی، توی این آرامش موقتی، غرق بشه.

تهیونگ هم چشم‌هاش رو بست. ولی اون خوابش نمی‌اومد. به ات نگاه می‌کرد. به دختری که توی آغوشش خوابیده بود. به زنی که یه زمانی ازش متنفر بود، ولی حالا... حالا نمی‌تونست تصور کنه بدونش زندگی کنه. و ته دلش، یه سایه کوچیک از ترس بود. ترس از این‌که یه روز، حقیقت همه‌چیز رو خراب کنه. حقیقت جیمین. حقیقت کارهایی که کرده بود. ولی اون هم مثل ات، این ترس رو پس زد. چون نمی‌خواست از این رویا بیدار بشه.


از الآن به بعد فقط روزای پنجشنبه و جمعه پارت میدم
دیدگاه ها (۰)

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.ات کم‌کم به فضای عما...

پارت ۱۹۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط