𝐇𝐞𝐫 𝐮𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞 𝐞𝐦𝐛𝐫𝐚𝐜𝐞....

𝐇𝐞𝐫 𝐮𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞 𝐞𝐦𝐛𝐫𝐚𝐜𝐞....

𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟐𝟔


سر یه شب هوس اونا، من باید یک عمر، این دنیای فاکی، که توش اضافه ای بیش نیستم رو تحمل کنم
من، من حتی خودمم نمیدونم دارم چیکار میکنم، چطوری این روزا رو تموم میکنم
اصلا زندگیم معنایی نداره، انگار فقط، فقط دارم روزامو شب، شبامو روز میکنم


کوک ......
کوک :خب تهیونگ. چرا بعضی اوقات با دوستات بیرون نمیری، شاید کمکی نکنه ولی حداقل یکم از اون محیط دور میشی....؟

تهیونگ لبخندی از روی درد میزنه و میگه:
جونگکوکااا، من هیچ دوستی ندارم

کوک پس جیهون چی

تهیونگ جیهون..؟ اون همکلاسیمه

کوک با خودش میگفت، پس حتما منم به چشم یه هم مدرسه ای میبینه

تهیونگ: من قبلا خیلی به آدما اهمیت میدادم، من حتی اونارو اولویت قرار میدادم، نه خودم، ولی اونا چیکار کردن...؟ تهش بهم فهموندن، من، تنهام و قرار نیست هیچ کسیو داشته باشم... و یه آدمیم که هر کاریم بکنه، هرچقدرم تلاش بکنه.، تهش بازنم کافی نیست....

کوک حرفی نزد و سکوتی بینشون رو فرا گرفت
تا اینکه جونگکوک سکوک رو شکست

جونگ کوک با لحن آروم و امید بخشی رو به تهیون کرد

کوک: تهیونگ، قرار نیست چون اون آدمای زندگیت تورو دوست نداشتن، هیچ کسی تو رو نخاد، نمیدونم، شاید اون آدما، پدرت، مادرت یا دوستای سابقت بودن، ولی این رو بدون که، اینکه اونا نتونستن تورو دوست داشته باشن و ازت مراقبت کنن، اونا کسایین که آدم با ارزشی مثل تورو از دست دادن تهیونگ، تو کافی هستی.....

تهیونگ، تهت تاثیر حرفای دلنشین جونگکوک قرار گرفته بود
شاید تا حالا فکرشم نمیکرد که همه ی عمرش منتظر شنیدن همچین حرفایی باشه ولی با خودش فکر میکرد لیاقت همچین حرفای قشنگی رو نداره

ته: اما جونگکوک، درون من پر از تاریکی یه که از بچگی شکل گرفته، من، من اون آدمی که تو فکر میکنی نیستم.....

جونگکوک لبخندی میزنه و با اطمینان میگه

کوک: تهیونگ، حتی اگه تو از تاریکی درونت برام حرف بزنی، حتی اگه اون تاریکی کل زندگیتو سیاه کرده باشه، من، تورو جوری میپرستمت و نگاهت میکنم که انگار خورشیدی...... طوری که تا بحال هیچ معبودی خدا ی خودش رو نپرسیده

تهیونگ از شنیدن حرفای کوک، از ته قلبش احساس خوشحالی میکرد، ولی فکر میکرد لیاقتشو نداره، لبخندی زد و سرش رو پایین انداخت



قطرات اشکش بی اختیار و بدون صدا سرازیر شدن ، اون قطرات با بی منطقی کامل، ترکیبی از درد و اشک شوق شده بودن، شوق برای اون حرف ها ، و درد، برای اون دردی که از بچگی زندگیش رو مال خودش و سیاه کرده بود

جونگکوک به تهیونگ نگاه میکرد که سرش رو پایین انداخته بود
که متوجه تهیونگی شد که آروم داشت میلرزید و اشک میریخت


شرطا، برای پارت بعدی

𝟓𝟎_لایک
𝟏𝟏𝟎_کامنت
𝟐𝟎_بازنشر

فعلا فرشته ها
🎀💋.....
دیدگاه ها (۱۰)

@aaaa_021 فیک نویس مون فالو نشه یعنی کسیم هست این شاهکار هار...

𝐇𝐞𝐫 𝐮𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞 𝐞𝐦𝐛𝐫𝐚𝐜𝐞....𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟐𝟓 ته دستش رو آروم به سمت پشت گ...

#زیر_نور_ماه پارت14جونگکوک غذاش رو تموم کرد و رفت..توی راه ا...

𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬p2۱۲۰ دقیقه گذشته بود. تهیونگ تو ماشین جونگکوک‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط