( Knife Dead )
( Knife Dead )
Part 45
آروم ازش فاصله گرفت و سمته در قدم برداشت..... این دو نفر هر موقع که از هم جدا میشدن انقدر نگران این نبود که " شاید این آخرین دیدارشون باش" این ات بود که به جونکوک قول داد ولی درون قلبش غوغا به پاش شده بود افکار منفی را کنار گذاشت باید میرفت پیشه یورا صبح زود بود و تاره آن نور زیبا به آسمان برگشته بود .... از داخل اتوبوس به بیرون خیره بود حس خوبی نداشت حس پشیمونی در میان قلبش بود یعنی اگر سوهی متوجه میشد چی میگفت
شماره یورا رو گرفت و کمی منتظر ماند.....
ات: یورا .... بیدارت که نکردم ؟
یورا بعد از خمیازه ای گفت ..... یورا: نه بابا.....
ات: خوبه ... تو چرا این وقت با صبح بیداری
یورا : ات دیونه احمق کارو کدوم گوری بودی ؟
ات : خب مشد برم خونه خاله زنگ زده یا بیونگ ؟
یورا : زنگ زدن ولی گفتم پیشه منی
دخترک نفسی از استرس به بیرون راه کرد و گفت
ات: خب.....
بورا : خب که نداره باور نکردن
دخترک چابک گفت..... ات: چرا؟
یورا بعد از خاروندن سرش با کلافگی گفت
یورا: خوب معلومه که باور نمیکنند تویی که صد سالم بگذره خونه بابام نمیایی بعدش یهویی من میگم هااااا خاله سوهی ات پیشه منه نگران نباش نرفته با پسرا لاس نمیزنه
از شدت خستگی دستی به صورت اش کشید و گفت.... ات: چیکار کنم
یورا : احمق نشو بیا خونه ما باید لباست رو عوض کنی تا شک نکنه
ات : اوهمم
***
اسلاید ها به ترتیب
بعد از پوشیدن تک شلوار جین و پیراهن مشکی رنگ و پوشیدن کفش اسپرت موهاش را با تیکه پارچ بست و کافشن مشکی رنگ را پوشیدن بعد از تشکری کردن
از یورا ازعمارت به سمته خونه کوچیک خودش شد .....
با بیرون آورد کلید خونه از تو کیف اش در چوبی را باز کرد وارد راه رو تنگ و کوچیک شد بعد از عوض کردن کفش هایش و کشیدن کافشن سمته سالن رفت با کمی صدا بلند گفت
ات : خاله جون ... من اومد...
نگاهی به بیونگ سو و سوهی انداخت با سکوت رو مبل ها نشسته با چهره پر از ترس بیونگ سو چشم دوخت و اخمی رو پیشانی خودش نشست( نکنه فهمیده ) با صدا لرزاند گفت
ات: خاله بیونگ
سوهی: یه قدم دیگه برندار
با صدا جدی و خشن خاله اش با ترس اینکه فهمیده باشه ایستاد
سوهی از رو مبل بلند شد و با قدم های آهسته سمته دختر خواهرش رفت درست جلو اش قرار گرفت نگاهی تماسی به گوشه دخترک آمد زود نگاهی به صف گوش انداخت و سوهی هم با دیدن عکس پسزمینه گوشی ات خنده عصبی سر داد دخترک دستپاچه تماس جونکوک را رد کرد
ات: خال... من
Part 45
آروم ازش فاصله گرفت و سمته در قدم برداشت..... این دو نفر هر موقع که از هم جدا میشدن انقدر نگران این نبود که " شاید این آخرین دیدارشون باش" این ات بود که به جونکوک قول داد ولی درون قلبش غوغا به پاش شده بود افکار منفی را کنار گذاشت باید میرفت پیشه یورا صبح زود بود و تاره آن نور زیبا به آسمان برگشته بود .... از داخل اتوبوس به بیرون خیره بود حس خوبی نداشت حس پشیمونی در میان قلبش بود یعنی اگر سوهی متوجه میشد چی میگفت
شماره یورا رو گرفت و کمی منتظر ماند.....
ات: یورا .... بیدارت که نکردم ؟
یورا بعد از خمیازه ای گفت ..... یورا: نه بابا.....
ات: خوبه ... تو چرا این وقت با صبح بیداری
یورا : ات دیونه احمق کارو کدوم گوری بودی ؟
ات : خب مشد برم خونه خاله زنگ زده یا بیونگ ؟
یورا : زنگ زدن ولی گفتم پیشه منی
دخترک نفسی از استرس به بیرون راه کرد و گفت
ات: خب.....
بورا : خب که نداره باور نکردن
دخترک چابک گفت..... ات: چرا؟
یورا بعد از خاروندن سرش با کلافگی گفت
یورا: خوب معلومه که باور نمیکنند تویی که صد سالم بگذره خونه بابام نمیایی بعدش یهویی من میگم هااااا خاله سوهی ات پیشه منه نگران نباش نرفته با پسرا لاس نمیزنه
از شدت خستگی دستی به صورت اش کشید و گفت.... ات: چیکار کنم
یورا : احمق نشو بیا خونه ما باید لباست رو عوض کنی تا شک نکنه
ات : اوهمم
***
اسلاید ها به ترتیب
بعد از پوشیدن تک شلوار جین و پیراهن مشکی رنگ و پوشیدن کفش اسپرت موهاش را با تیکه پارچ بست و کافشن مشکی رنگ را پوشیدن بعد از تشکری کردن
از یورا ازعمارت به سمته خونه کوچیک خودش شد .....
با بیرون آورد کلید خونه از تو کیف اش در چوبی را باز کرد وارد راه رو تنگ و کوچیک شد بعد از عوض کردن کفش هایش و کشیدن کافشن سمته سالن رفت با کمی صدا بلند گفت
ات : خاله جون ... من اومد...
نگاهی به بیونگ سو و سوهی انداخت با سکوت رو مبل ها نشسته با چهره پر از ترس بیونگ سو چشم دوخت و اخمی رو پیشانی خودش نشست( نکنه فهمیده ) با صدا لرزاند گفت
ات: خاله بیونگ
سوهی: یه قدم دیگه برندار
با صدا جدی و خشن خاله اش با ترس اینکه فهمیده باشه ایستاد
سوهی از رو مبل بلند شد و با قدم های آهسته سمته دختر خواهرش رفت درست جلو اش قرار گرفت نگاهی تماسی به گوشه دخترک آمد زود نگاهی به صف گوش انداخت و سوهی هم با دیدن عکس پسزمینه گوشی ات خنده عصبی سر داد دخترک دستپاچه تماس جونکوک را رد کرد
ات: خال... من
- ۲۴.۹k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط