زندگی، هذیان ترسناکی بود!
زندگی، هذیان ترسناکی بود!
برای روحی که با ذهن بیدار شد!
و اتم هایی که شبی پاییزی
در رحم دختری پدیدار شد!
برای نوزادی که از هیچستان
قرئه ی حضور به نامش افتاد
شاید اگر انتخابِ خودش بود
سریع از زندگی استفاء می داد!
شاید اگر انتخاب خودم بود!
می خواستم همان نیسستان باشم
همانجا ذره ای از کاهو وُ موز
دور از وحشتِ زیسستان باشم!
دور از وحشتِ زنده ماندن
کنار جانوری به نام انسان
در بطن شرم20ِهزار ساله
در قیاس با توحش حیوان!
و شاید اگر دست من بود!!
آخرین بمب اتم را می تپاندم!
و نسل بشر را از دامن زمین
با کل خدایانش می تکاندم!
از کتاب سمفونی بادها: فرامرزفرحمهر
برای روحی که با ذهن بیدار شد!
و اتم هایی که شبی پاییزی
در رحم دختری پدیدار شد!
برای نوزادی که از هیچستان
قرئه ی حضور به نامش افتاد
شاید اگر انتخابِ خودش بود
سریع از زندگی استفاء می داد!
شاید اگر انتخاب خودم بود!
می خواستم همان نیسستان باشم
همانجا ذره ای از کاهو وُ موز
دور از وحشتِ زیسستان باشم!
دور از وحشتِ زنده ماندن
کنار جانوری به نام انسان
در بطن شرم20ِهزار ساله
در قیاس با توحش حیوان!
و شاید اگر دست من بود!!
آخرین بمب اتم را می تپاندم!
و نسل بشر را از دامن زمین
با کل خدایانش می تکاندم!
از کتاب سمفونی بادها: فرامرزفرحمهر
- ۴۹۱
- ۲۴ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط