دلم را سپردم به بنگاه دنیا و هی آگهی دادم اینجا و آنجا...
دلم را سپردم به بنگاه دنیا و هی آگهی دادم اینجا و آنجا...
و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت...
و هی این و آن سرسری آمد و رفت...
ولی هیچکس واقعا" اتاق دلم را تماشا نکرد...
دلم قفل بود کسی قفل قلبم را باز نکرد...
یکی گفت: چرا این اتاق پر از دوده و آه است...
یکی گفت: چه دیوارهایش سیاه است...
یکی گفت: چرا نور اینجا کم است...
و آن دیگری گفت: و انگار هر آجرش فقط از غصه و ماتم است...
و رفتند و دلم ماند بی مشتری و من تازه آن وقت گفتم: خدایا تو قلب مرا میخری؟؟؟
و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست و در را به روی همه پشت خود بست...
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید...!!!
دیگر برای شما جا نداریم...
از این پس به جز او کسی را نداریم...!!!
و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت...
و هی این و آن سرسری آمد و رفت...
ولی هیچکس واقعا" اتاق دلم را تماشا نکرد...
دلم قفل بود کسی قفل قلبم را باز نکرد...
یکی گفت: چرا این اتاق پر از دوده و آه است...
یکی گفت: چه دیوارهایش سیاه است...
یکی گفت: چرا نور اینجا کم است...
و آن دیگری گفت: و انگار هر آجرش فقط از غصه و ماتم است...
و رفتند و دلم ماند بی مشتری و من تازه آن وقت گفتم: خدایا تو قلب مرا میخری؟؟؟
و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست و در را به روی همه پشت خود بست...
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید...!!!
دیگر برای شما جا نداریم...
از این پس به جز او کسی را نداریم...!!!
- ۵۰۷
- ۳۱ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط