فیک: بیبی من

فیک: بیبی من
part1
"ویو کوک"
از خواب پاشدم، بوی قهوی کل خونه رو گرفته بود. از اتاق رفتم بیرون و دیدم تهیونگ داره صبحانه درست میکنه. دلم براش قش رفت دلم میخواست گازش بگیرم.
رفتم سمتش و گفتم
کوک: صبح بخیر ددی
تهیونگ: صبح بخیر کوکی، بیا صبحانه بخوریم باید بریم شرکت.
کوک: نمیخوای بغلم کنی؟
تهیونگ:(یه نگاه مهربون به کوک میکنه و بعد بغلش میکنه)
کوک توی بغل تهیونگ حس ارامش میکنه
"فلش بک به توی ماشین"
"ویو تهیونگ"
داشیتم به سمت شرکت میرفتیم که یونگی و جیمین رو دیدیم که داشتن میرفتن کافه. به راننده گفتم صبر کن.
راننده: چی شده جناب؟
تهیونگ: این دو نفر هم سوار کن
راننده هم سوارشون کرد
"ویو یونگی"
دست جیمین رو گرفته بودم داشتیم میرفتیم که یکی بهمون بوق زد
اول تعجب کردم بعد که دیدم ته ته وکوک هستن اروم شدم.
راننده: سوار شید میرسونمتون.
ما هم سوار شدیم
سلام کردیم و کوک و جیمین مشغول صحبت کردن شدن.
منم درباره ی وضع شرکت به تهیونگ حرف میزدم و تهیونگ هم جواب میداد.
"ویو جیمین"
خیلی خوشحال بودم که کوک رو دیدم بغلش کردم و گفتم
جییمین: خیلی دلم برات تنگ شده بود(چون توی دبستان باهم همکلاسی بودن)
کوک: منم دلم برات تنگ شده بود جیمین(درحالی که بغلش کرده میگه)
"ویو کوک"
از کلاس شیشم به بعد دیگه جیمین رو ندیده بودم خیلی دلم براش تنگ شده بود.
بلاخره به مافه رسیدیم و یونگی و جیمین پیاده شدن.
"ویو یونگی"
خداحافظی کردیم و دست جیمین رو گرفتم و رفتیم کافه
"توی کافه"
سفارشمون رو دادیم و منتظر بودیم تا بیارن.
جیمین داشت با گوشیش بازی میکرد.
نمیتونستم نگاهم رو از روش بردارم اخه خیلی کیوت بود.
جیمین فهمید دارم نگاهش میکنم و گفت
جیمین: انقدر نگاهم نکن معذب میشم
منم گفتم
یونگی: بدت میاد نگاهت کنم؟
جیمین گوشی رو بست و گذاشت روی میز و به من نگاه کرد(مهربون نگاه میکرد)
جیمین: من که نگفتم بدم میاد، فقط میگم این همه نگاهم میکنی معذب میشم.(با لبخند از روی عشق)
با ارامش دستم رو گذاشتم روی دست جیمین و گفتم
یونگی: ...
(ادامه در پارت بعد)
پارت اول چطور بود؟
دیدگاه ها (۰)

فیک تهکوک

فیک تهکوک

Rz prpr ²⁸ویو یونگی یونگی: باشه الان میام جیهوپ: زودد اماده ...

my child's friend:part2جیمین ویو:وقتی یونگی بهم اجازه داد پی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط