این شعر اول کتاب “دفتر آبی“

این شعر اول کتاب “دفتر آبی“
طولانیه میدونم ولی خییییلی قشنگه
من که از تایپ کردنش خسته نشدم
بخونش ضرری نداره...


اتل متل یه بابا
که اون قدیم قدیما
حسرتشو میخوردن
تمومی بچه ها

اتل متل یه دختر
دردونه ی باباش بود
هرجا که بابا میرفت
دخترشم هم باهاش بود

اون عاشق بابا بود
بابا عاشق اون بود
به گفته ی رفیقاش
بابا چه مهربون بود

یه روز آفتابی
بابا تنها گذاشتش
عازم جبهه ها شد
دخترو جا گذاشتش

چه روزای سختی بود
اون روزای جدایی
چه سالهای بدی بود
ایام بی بابایی

چه لحظه ی سختی بود
اون لحظه ی رفتنش
ولی بدتر از اون بود
لحظه ی برگشتنش

هنوز یادش نرفته
نشون به اون نشونه
اون که خودش رفته بود
آوردنش به خونه

زهرا به اون سلام کرد
بابا فقط نگاش کرد
ادای احترام کرد
بابا فقط نگاش کرد

خاک کفش بابارو
سرمه ی تو چشاش کرد
هی بابا رو بغل کرد
بابا فقط نگاش کرد

زهرا براش زبون ریخت
دو صد دفعه صداش کرد
پیش چشاش ضجه زد
بابا فقط نگاش کرد

اتل متل یه بابا
یه مرد بی ادعا
میخوان که زود بمیره
تموم خاستگارا

اتل متل یه دختر
که برعکس قدیما
براس دل میسوزونن
تمومی بچه ها

زهرا به فکر باباس
بابا به فکر زهرا
گاهی به فکر دیروز
گاهی تو فکر فردا

یه روز میگفت دوست دارم
عروسیتو ببینم
ولی حالا دخترش
میگه به پات میشینم

میگفت برات بهترین
عروسی رو میگیرم
ولی حالا میشنوه
تا خوب نشی نمیرم

وقت غذا که میشه
سرنگو ور میداره
یه زرده ی تخم مرغ
توی سرنگ میذاره

گوشه ی لپ باباش
سرنگو میفشاره
برای اشک چشماش
هی بهونه میاره

غصه نخور باباجون
اشکم مال پیازه
بابا با چشماش میگه
خدا برات بسازه

دیشب که از خستگی
گرسنه خوابیده بود
نیمه ی شب چه خواب
قشنگی رو دیده بود

توی باغ پر از گل
توی دشت شقایق
میون رودی بزرگ
نشسته بود تو قایق

یخورده اون طرف تر
میون دشت لاله
بابا یوار اسبه
مگه میشه؟محاله

بابا به آسمون رفت
به پشت یک در رسید
با دستای مردونش
حلقه ی در رو کوبید

ندایی اومد از غیب
دروازه رو وا کنید
مهمون رسیده از راه
قصری مهیا کنید

وقتی بلند شد از خواب
دید که وقت اذونه
عطر گل نرگسی
پیچیده بود تو خونه

هی بابارو صدا کرد
بابا چشاش بسته بود
دیگه نگاش نمیکرد
بابا چقدر خسته بود

آی قصه قصه قصه
یه دختر شکسه
که دستای ظریفش
چند ساله پینه بسته

چند سالیه که دختر
زرنگ و ساعی شده
ازون وقتی که بابا
قطع نخاعی شده...
دیدگاه ها (۱۱)

آلیا یه دختر 16ساله بود که بچه دوتا مسلمون بود که علاقه ی شد...

پشت نگاه سردت.. 19تهیونگگوشی رو روی تخت گذاشتم و چند لحظه به...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p22اما جونگکوک نم...

پارت ۱۷ : خب فکر کنم عاشقت شدم! will,i fill i love you

برادر ناتنی من Part 2ویو جنا از خواب بیدار شدم و رفتم دست و ...

☆چند پارتی☆☆پارت: ۰۲☆☆وقتی دخترتون.....☆+ه...هیون.....ه...هی...

رمان تو خود منی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط