I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.
Part:67
(ویو:میرا)
وکیل لی:خانم...
از اون جایی که پدرتون...
مرگش ناگهانی بود،و فرصت نشد که...
+:حرف اضافی بسه فقط کارای مهم و انجام بده.
حوصله ی توضیحاتش رو نداشتم...
سری خم کرد...
وکیل لی:چشم خانم.
یه برگه داد دستم...
وکیللی:پس اول این برگه رو بخونین...
شروع به خوندن کردم...
نوشته بود:
((وقتی داری این برگه رو می خونی که من نیستم.
پس تو باید مدیریت شو به عهده بگیری و باعث پیشرفتش میشی.
و آخرین حرف من به تو اینه:
با عشقت ازدواج نکن!
با فردی که باعث قدرت بیشترت میشه ازدواج کن.
حالا هم کارایی که وکیللی بهت میگه رو انجام بده.))
بیشتر شبیه برگه ی دستورات بود تا وصیت نامه مرده شورشو ببرن.
کاغذ رو گذاشتم کنار...
وکیللی:لطفا این برگه ها رو امضا کنین...
این برگه ها اسناد های دارایی ها هستن،که با امضای شما بهتون تعلق میگیره.
بلند شد و اومد کنار صندلی...
برگه ها رو با فاصله ای که ازم گرفته بود مرتب بهم می داد و امضا میکرد...
از این که همه میدونن نباید به زیاد نزدیک بشن خوشم میاد...
وقتی که برگه هارو تک به تک برگه هارو امضا کردم...
برگشت سمت کیفش...
و اونارو داخلش گذاشت...
روبه روی من وایساد...
+:اون برگه ها رو بده به من.
وکیللی:ولی خا...
+:گفتم بده من.(آروم ولی مرگبار)
سری خم کرد...
وکیللی:ببخشید خانم.
برگه ها رو در آورد و گذاشت رو میزم...
+:حالا می تونی بری.
تعظیمی کرد و رفت...
وقتی که در بسته شد...
برگه ها رو به سمت متئو گرفتم...
+: بزارشون تو گاو صندوق مخفی.
متئو:چشم خانم...
کار دیگه ای...
+:نه.
می تونی بری.
و سری خم کرد و رفت...
سر دردم شدید تر شده بود...
که یه هویی یاد زخمم افتادم...
باید پانسمانش رو عوض می کردم...
پس،از جام بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم...
درش رو که باز کردم...
فضای تاریک اتاق مثل همیشه آرومم وی کرد...
قبل از اینکه کامل وارد اتاق بشم،به یکی از خدمتکار ها گفتم برام جعبه ی کمک های اولیه رو بیاره...
در رو بستم...
و تصمیم گرفتم تا جعبه رو میاره،لباسام رو عوض کنم...
کت شلوارم رو با یه شورتک تاپ مشکی عوض کردم...
در به صدا در اومد...
خدمتکار:خانم جعبه رو آوردم...
+:بیا تو.
در رو آروم باز کرد...
سری به معنای احترام خم کرد...
جعبه رو گذاشت رو میز...
تعظیمی کرد و رفت...
نشستم پانسمان زخمم رو عوض کنم...
که یه دفعه...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۴تا
کامنت:۴تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I say this...
to you.
Part:67
(ویو:میرا)
وکیل لی:خانم...
از اون جایی که پدرتون...
مرگش ناگهانی بود،و فرصت نشد که...
+:حرف اضافی بسه فقط کارای مهم و انجام بده.
حوصله ی توضیحاتش رو نداشتم...
سری خم کرد...
وکیل لی:چشم خانم.
یه برگه داد دستم...
وکیللی:پس اول این برگه رو بخونین...
شروع به خوندن کردم...
نوشته بود:
((وقتی داری این برگه رو می خونی که من نیستم.
پس تو باید مدیریت شو به عهده بگیری و باعث پیشرفتش میشی.
و آخرین حرف من به تو اینه:
با عشقت ازدواج نکن!
با فردی که باعث قدرت بیشترت میشه ازدواج کن.
حالا هم کارایی که وکیللی بهت میگه رو انجام بده.))
بیشتر شبیه برگه ی دستورات بود تا وصیت نامه مرده شورشو ببرن.
کاغذ رو گذاشتم کنار...
وکیللی:لطفا این برگه ها رو امضا کنین...
این برگه ها اسناد های دارایی ها هستن،که با امضای شما بهتون تعلق میگیره.
بلند شد و اومد کنار صندلی...
برگه ها رو با فاصله ای که ازم گرفته بود مرتب بهم می داد و امضا میکرد...
از این که همه میدونن نباید به زیاد نزدیک بشن خوشم میاد...
وقتی که برگه هارو تک به تک برگه هارو امضا کردم...
برگشت سمت کیفش...
و اونارو داخلش گذاشت...
روبه روی من وایساد...
+:اون برگه ها رو بده به من.
وکیللی:ولی خا...
+:گفتم بده من.(آروم ولی مرگبار)
سری خم کرد...
وکیللی:ببخشید خانم.
برگه ها رو در آورد و گذاشت رو میزم...
+:حالا می تونی بری.
تعظیمی کرد و رفت...
وقتی که در بسته شد...
برگه ها رو به سمت متئو گرفتم...
+: بزارشون تو گاو صندوق مخفی.
متئو:چشم خانم...
کار دیگه ای...
+:نه.
می تونی بری.
و سری خم کرد و رفت...
سر دردم شدید تر شده بود...
که یه هویی یاد زخمم افتادم...
باید پانسمانش رو عوض می کردم...
پس،از جام بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم...
درش رو که باز کردم...
فضای تاریک اتاق مثل همیشه آرومم وی کرد...
قبل از اینکه کامل وارد اتاق بشم،به یکی از خدمتکار ها گفتم برام جعبه ی کمک های اولیه رو بیاره...
در رو بستم...
و تصمیم گرفتم تا جعبه رو میاره،لباسام رو عوض کنم...
کت شلوارم رو با یه شورتک تاپ مشکی عوض کردم...
در به صدا در اومد...
خدمتکار:خانم جعبه رو آوردم...
+:بیا تو.
در رو آروم باز کرد...
سری به معنای احترام خم کرد...
جعبه رو گذاشت رو میز...
تعظیمی کرد و رفت...
نشستم پانسمان زخمم رو عوض کنم...
که یه دفعه...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۴تا
کامنت:۴تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۱۰۲
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط