«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»
« پارت : چهارم »
« ذهن جیمین : وقتی خوابیدم ساعت ۹ بود ، الان ساعت ۱۱ هست »
جیمین با تعجب و ترس از روی تخت بلند شد .
سریع به سمت در اتاق رفت .
از اتاق بیرون رفت .
در رو بست و آروم به سمت اتاقش می‌رفت .
سرش رو چرخوند که پشت سرش رو ببینه .
همینطور که جلو می‌رفت یهو با یه نفر برخورد کرد .
جیمین : هیسسس برو کنار ( آروم )
جیمین هنوز سرش رو به پشت بود .
مرد : باشه ( آروم )
جیمین حس کرد صداش آشناس پس سرش رو برگردوند .
یهو با یونگی مواجه شد .
یونگی : کجا بسلامتی ؟ با این وضع میخوای جایی بری ؟ ( نیشخند )
جیمین جا خورد و یه قدم عقب رفت .
یونگی کم کم جلو رفت و جیمین کم کم عقب رفت .
جیمین به در اتاق یونگی برخورد کرد .
یونگی یه دستش رو گذاشت کنار سر جیمین یعنی روی در .
آروم بهش نزدیک شد .
یهو دستش رو دور کمر باریک جیمین حلقه کرد و در اتاق رو باز کرد .
جیمین رو داخل اتاق برد .
در اتاق رو بست و جیمین رو چسبوند به در .
یکم محکم جیمین به در برخورد کرد ، بخاطر همین یه آخ ریزی از دهنش بیرون اومد.
یونگی سرش رو خم کرد که هم قد جیمین بشه .
آروم کنار گوشش که فاصله چندانی با گردنش نداشت ، زمزمه کرد .
یونگی : جوجه کوچولوی من ، با این بدن کوچولوت کجا میخواستی بری ها ؟ میخوای از صاحبت فرار کنی ؟ ( لبخند )
جیمین : ارباب اینطور نیست ، من فقط میخواستم به اتاق خودم برم ( ترس ، خجالت ، سرخ شدن )
یونگی : ولی من اینطور فکر نمیکنم ( پوزخند )
جیمین : اَر---
یونگی اجازه صحبت کردن به جیمین رو نداد .
با لبش جیمین رو ساکت کرد .
بعد چند مین جدا شدن .
جیمین : ار..ار..ارباب مین لطفا بزارین برم اتاقم ( خجالت ، سرخ شدن )
یونگی : ولی نگفتی که میخواستی کجا بری ( پوزخند )
جیمین : ارباب راست میگم ، من واقعا میخواستم برم داخل اتاقم ( ترس ، خجالت )
یونگی : با این سر و وضع ؟
جیمین : می..می.. می خواستم برم داخل اتاق خودم که لباس بپوشم ( ترس ، خجالت ، سرخ )
یونگی : برو روی تخت ( جدی )
جیمین : ارباب خواهش میکنم کافیه ، م..من هنوز درد دارم ( بغض ، مظلوم )
یونگی دوباره صورتش رو پایین آورد .
یونگی : نگران نباش آروم میگیرم ( نیشخند )
جیمین دوباره به سمت تخت نرفت .
یونگی دیگه حوصله‌اش سر رفت و خودش جیمین رو انداخت روی شونه اش و به سمت تخت رفت .
جیمین رو گذاشت روی تخت .
روش خیمه زد .
سرش رو داخل گردنش برد و گاز گرفت .
جیمین : ار..ارباب ( درد ، خجالت )
یونگی همینطور گردن جیمین رو گاز می‌گرفت ، دو انگشتش رو از پایین وارد سوراخ جیمین کرد .
وقتی انگشتش رو وارد کرد از گردن جیمین دل کند و سرش رو بالا آورد و بهش نگاه کرد .
یونگی : میبینم اون پایین خیس شده ( نیشخند )
جیمین : چو..چون تازه رفتم حموم ( دردددد ، خجالتتتتتت )
یونگی : اوه یعنی وقتی میری حموم سوراخت رو می‌شوری ( نیشخند )
جیمین به معنای تایید سرش رو تکون داد .
یونگی : پس چطوره این دفعه داخل حموم انجامش بدیم ( پوزخندی از شیطنت )
جیمین : ن..نه ارباب خواهش میکنم اونجا نه ( بغض )
یونگی : التماس فایده نداره جوجه کوچولو ( نیشخند )
یونگی جیمین رو دوباره انداخت روی شونه‌اش و به سمت حموم اتاقش رفت .
« ادامه دارد »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید » 🍀🌸💫
شرط ها : ۶۰ لایک 🫶🏻
« بیاین کامنت ها 🔞 »
دیدگاه ها (۹)

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : سوم » جیمین بیدار شد . با دیدن اینکه...

«جونگکوکی تولدت مبارک»🥳🎀« همه‌ی ما آرمی ها ازت ممنونیم بخاطر...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : دوم » یونگی : جیمین تو باید اینجا کا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط