به حرمت

به حرمت

نان و نمکی که با هم خوردیم

نان را تو ببر

که راهت بلند است

و طاقتت کوتاه...

نمک را بگذار برای من

میخواهم

این زخم

تا همیشه تازه بماند...
دیدگاه ها (۱)

دلتنگـمدلتنگ کسـی که هیچـکسم نبـودهمـه کســم شدو در آخـربی ک...

این آخر شب هابا توچه نسبتی دارند؟که مرا بی قرار تر از هر شبم...

‌شاید همجنسِ دلِ منمرغوب نیستکه انقدر زود به زودبرایت تنگ می...

دلم هوسِ بویِ بهشت را کرده است‌‌گردنت را کمی نزدیک می آوری؟؟...

با هم ببینیم و بشنویم

#حکایت_قدیمی روزی، مردی به مهمانی «سلیمان دارایی» رفت. سلیما...

داستان مردی که با دو نان خشک ثروتمند شد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط