در زدم صدایی در نیامد نگاهی به پادری انداختم یک جفت ...
96^
در زدم . صدایی در نیامد . نگاهی به پادری انداختم . یک جفت کانورس سفید دم در بود که لبه اش کمی کثیف بود و ساقه هایش خم شده بودند . کفش های مریجین سارا دم در نبود .
در باز شد . ارشا بغلش بود . مرا که دید لبخندی تحویلم داد و سلام کرد . گفت :« چجوری اومدین تو ساختمون ؟» گفتم :« پشت سر پیرزن همسایه ، یواشکی اومدم تو .»
وارد شدیم .
پرسیدم سارا کو ؟ پاسخ داد که خوابیده . گفتم :« اخه کفشاش دم در نبودند.» یاد اوری کرد توی جا کفشی را نگاه نکرده ام .
از ارشا سوال کردم ، گفت پدر و مادرش او را گذاشته اند امشب را با دایی اش سحر کند . فکر کنم بتوانم حدس بزنم که دلیلش چیست ...
پرسید :« چیزی شده ؟ » گفتم :« حوصله ام سر رفته ، خواستم بیام به دیدنت .» خندید و چیزی نگفت .
ارشا امشب کنار تو میخوابد ؟ نمیشود یک شب هم مهین خانم بخواهد برود پی شیطنت ، مرا پیش تو بگذارد ؟
به اتاق شخصی اش رفتیم . او روی تخت نشست و من روی صندلی ، هر کدام یک کتاب از قفسه اتاقش انتخاب کردیم تا بخوانیم و آرشا هم روی بالش او خوابید .
او کتاب میخواند . من وانمود میکردم . من ، چشمانش را که روی کتاب افتاده بود و دنبال خطوط حرکت میکرد میخواندم .تا سحر قهوه خوردیم و به مطالعه ، مثل اندیشمندان فرهیخته گذراندیم .
صبح کاذب ، با یک دست لباس تمیز از اتاق بیرون رفت . رفته بود دوش بگیرد . زیر نور کم چراغ مطالعه ی روی میز ، سمت کشو رفتم . همان کشوی کذایی که قفل میخورد . قفل نبود . باز کردم . مدیسا دیروز تماس گرفته بود و تهدید به مرگم کرده بود که اساعه اسناد ساسان را گیر بیاورم . ناچار بودم که نقشه سر هم کنم . زیر لب عذرخواهی کنان مشغول گشتن شدم .
کتاب های کودکانه ، توپ کوچک اسفنجی ، ماشین های کوچک فلزی ، میمون تبل دار کوکی و اسباب بازی داشت . یک دفتر جلد چرمی ، چند کتاب و خرت و پرت هایی از این قبیل . چیزی شبیه به اسناد محرمانه انجا به چشم نمیخورد ، بیشتر به کلکسیون جمع اوری موارد مهم برای یک مرد حاوی روحیه کودکانه و شاعرانه به نظر میرسید . جرعت نکردم زیاد زیر و رو کنم ، میترسیدم .
کمی دفتر را ورق زدم . نوشته های معمولی به نظر میرسید . زیر نور کم حتی نمیشد ان دست خط به عمد ریز و در هم را خواند ، انگار طوری نگارش شده بود که قابل خواندن برای فردی جز خودش نباشد .
ولی وقتی آمدم دفتر را توی کشو بگذارم ، از دستم افتاد و یک عکس از لایش روی زمین افتاد . عکس را زیر نور چراغ مطالعه گرفتم .
یک دقیقه بعد کشو را بستم ، دقیقه ی بعدی از اتاق بیرون دویدم و با او رو در رو شدم که موهای خیسش را با حوله خشک میکرد ، با وحشت و چشمان پر از اشک خداحافظی کردم و دقیقه سوم چند بار توی پله ها زمین خوردم و پس از چهار دقیقه کوچه خلوت را به سرعت باد میدویدم در حالی که قطرات اشکم از شدت سرعت توی گوش و لای موهایم میرفت .
گریه های من هنوز که عصر هنگام است هم بند نیامده اند . عکس لای دفترش را میشناختم . همان دختر مو بلند روی نیمکت با پلیور و شلوار لی که صورتش را بوسید ، در لباس فارغ التحصیلی .
_ مینا ، نوزدهم اکتبر ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
در زدم . صدایی در نیامد . نگاهی به پادری انداختم . یک جفت کانورس سفید دم در بود که لبه اش کمی کثیف بود و ساقه هایش خم شده بودند . کفش های مریجین سارا دم در نبود .
در باز شد . ارشا بغلش بود . مرا که دید لبخندی تحویلم داد و سلام کرد . گفت :« چجوری اومدین تو ساختمون ؟» گفتم :« پشت سر پیرزن همسایه ، یواشکی اومدم تو .»
وارد شدیم .
پرسیدم سارا کو ؟ پاسخ داد که خوابیده . گفتم :« اخه کفشاش دم در نبودند.» یاد اوری کرد توی جا کفشی را نگاه نکرده ام .
از ارشا سوال کردم ، گفت پدر و مادرش او را گذاشته اند امشب را با دایی اش سحر کند . فکر کنم بتوانم حدس بزنم که دلیلش چیست ...
پرسید :« چیزی شده ؟ » گفتم :« حوصله ام سر رفته ، خواستم بیام به دیدنت .» خندید و چیزی نگفت .
ارشا امشب کنار تو میخوابد ؟ نمیشود یک شب هم مهین خانم بخواهد برود پی شیطنت ، مرا پیش تو بگذارد ؟
به اتاق شخصی اش رفتیم . او روی تخت نشست و من روی صندلی ، هر کدام یک کتاب از قفسه اتاقش انتخاب کردیم تا بخوانیم و آرشا هم روی بالش او خوابید .
او کتاب میخواند . من وانمود میکردم . من ، چشمانش را که روی کتاب افتاده بود و دنبال خطوط حرکت میکرد میخواندم .تا سحر قهوه خوردیم و به مطالعه ، مثل اندیشمندان فرهیخته گذراندیم .
صبح کاذب ، با یک دست لباس تمیز از اتاق بیرون رفت . رفته بود دوش بگیرد . زیر نور کم چراغ مطالعه ی روی میز ، سمت کشو رفتم . همان کشوی کذایی که قفل میخورد . قفل نبود . باز کردم . مدیسا دیروز تماس گرفته بود و تهدید به مرگم کرده بود که اساعه اسناد ساسان را گیر بیاورم . ناچار بودم که نقشه سر هم کنم . زیر لب عذرخواهی کنان مشغول گشتن شدم .
کتاب های کودکانه ، توپ کوچک اسفنجی ، ماشین های کوچک فلزی ، میمون تبل دار کوکی و اسباب بازی داشت . یک دفتر جلد چرمی ، چند کتاب و خرت و پرت هایی از این قبیل . چیزی شبیه به اسناد محرمانه انجا به چشم نمیخورد ، بیشتر به کلکسیون جمع اوری موارد مهم برای یک مرد حاوی روحیه کودکانه و شاعرانه به نظر میرسید . جرعت نکردم زیاد زیر و رو کنم ، میترسیدم .
کمی دفتر را ورق زدم . نوشته های معمولی به نظر میرسید . زیر نور کم حتی نمیشد ان دست خط به عمد ریز و در هم را خواند ، انگار طوری نگارش شده بود که قابل خواندن برای فردی جز خودش نباشد .
ولی وقتی آمدم دفتر را توی کشو بگذارم ، از دستم افتاد و یک عکس از لایش روی زمین افتاد . عکس را زیر نور چراغ مطالعه گرفتم .
یک دقیقه بعد کشو را بستم ، دقیقه ی بعدی از اتاق بیرون دویدم و با او رو در رو شدم که موهای خیسش را با حوله خشک میکرد ، با وحشت و چشمان پر از اشک خداحافظی کردم و دقیقه سوم چند بار توی پله ها زمین خوردم و پس از چهار دقیقه کوچه خلوت را به سرعت باد میدویدم در حالی که قطرات اشکم از شدت سرعت توی گوش و لای موهایم میرفت .
گریه های من هنوز که عصر هنگام است هم بند نیامده اند . عکس لای دفترش را میشناختم . همان دختر مو بلند روی نیمکت با پلیور و شلوار لی که صورتش را بوسید ، در لباس فارغ التحصیلی .
_ مینا ، نوزدهم اکتبر ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
- ۲.۱k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط