پارت ۱۶
پارت ۱۶
ساسکه خشکش زده بود، انگار سوزن فلج کننده زده بودند به ستون فقراتش.
چوب ابنبات بین دندان هایش اویزان بود، و میتوانست حس کند مزه ی لیمویی ابنبات توی دهانش پخش میشود.
ولی خب، کاملا ابنبات نبود. ابنبات ناروتویی بود که به طرز فاجعه باری فرو رفته بود توی دهانش.
حس کرد گرمای خفیفی توی گونه هایش جمع میشود.
از ان طرف، ناروتو سریع بلند شد و مثل کتری سرخ شده بود. یک چک محکم خواباند زیر گوش خودش:"خاک تو سرم خاک تو سرم خاک تو سرممیوکثدطنساثد."
F:"تو نگهبانی یا چی؟ نگهبان انقد دست و پا چلفتی میشه پسر؟"
فوگاکو گفت، ولی خنده ی کوچکی روی لب هایش بود. نشانه ی کوچکی از خنده.
ولی میکوتو بلند تر میخندید، بند انگشت اشاره اش را گاز گرفت و ریز ریز نیشخند زد:"شما دوتا همونایی نبودین که مثل هیولا همدیگه رو میزدین؟ الان ابنبات منتقل میکنین؟"
ناروتو که میخواست از خجالت برود توی دیوار یقه ی جلیقه اش را کشید روی صورتش:"وای نه بخدا اتفاقی بوووودددد. اصن من نیستم اینجا."
و خواست برود بیرون که ساسکه پشت پیراهنش را گرفت. پوزخندی روی لب هایش بود در حالی که چوب ابنبات را از یک گوشه ی دهانش به گوشه ی دیگر هل داد:"کجا کجا؟ اسیاب به نوبت."
بعد رو به پدر و مادرش کرد:"شماهام دیگه بیخیال شید اتفاقی بود. من میرم به جیرایا بگم بهتون اتاق بده."
بعد ناروتو را با خودش کشید:"این جوجو رم میبرم با خودم."
●
Sa:"فالگوش وایمیسی فضول؟ اره؟"
N:"بابا به مولا نمیخواستم فالگوش وایسمممم فقط به در تکیه داده بودم."
Sa:"راهرو همه جاش دیوار بود بعد تو صاف به در تکیه داده بودی؟ دروغ میگی."
ساسکه ناروتو را کشانده بود توی موتورخانه، چون اولین جای خلوت توی زندان بود.
هوای داغ ابگرم کن های اطراف زیر لباس هایشان فرو میرفت. ولی ناروتو داغی دیگری را هم جز ان حس میکرد.
نگاه تیزبین ساسکه، طوری که انگار همه چیز را از قبل میدانست، فقط باعث میشد ناروتو بیشتر خجالت بکشد.
و ان پوزخند کوفتی و ابنباتی که هنوز توی دهانش بود؟ البته که بدتر بود.
ناروتو حس کرد دیگر توانایی بازیگوشی و تیکه انداختن را ندارد.
N:"جون عمت اونجوری نگام نکن دیگه. یجوری رفتار میکنی انگار با مامان بابات حرف ناموسی میزدی."
ساسکه از جایش تکان نخورد، هیچی. به بهانه های دستپاچه ی ناروتو گوش کرد.
شاید برای ناروتو قانع کننده بنظر میرسید، ولی برای ساسکه؟ یجوری بود که انگار دارد به جیک جیک جوجه گنجشک گوش میکند.
Sa:"...اوکی بابا، جاسوسی کردنتو بیخیال"
ساسکه گفت و شانه های ناروتو را گرفت، او را یواش یواش هل داد عقب:"اینکه ماچم کردی رو کجای دلم بذارم؟"
ناروتو شوکه شد، انگار خشکش زد. هر چی از جیرایا تمرین کتک کاری یاد گرفته بود ان لحظه یادش رفت.
بدون اینکه حواسش باشد میتواند ساسکه را هل دهد، بدون اینکه توجه داشته باشد زور بازوی خوبی دارد...پشتش چسبید به دیوار:"بابا به اون خدا اتفاقی بود."
ساسکه ابنبات را از توی دهانش دراورد:"فقط دفعه بعدی لیمویی نخر من بدم میاد."
بعد صورتش را برد جلو، کاری که ناروتو اصلا انتظار نداشت او انجام دهد.
بیخیال، او ساسکه بود، درسته؟ ساسکه ی خوب، نه بد.
ولی اینکه قلدر دبیرستانش داشت اینکار را میکرد هنوز برای ناروتو عجیب بنظر میرسید.
او فکر میکرد ساسکه به اینجور کارها علاقه ندارد، حداقل تا الان.
قلبش مثل طبل میکوبید توی سینه اش.
و وقتی لب های ساسکه را روی مال خودش احساس کرد؟ حس کرد کل بدنش یخ زده. ولی به طرز گناه الودی از این احساس لذت برد که باعث شد گونه هایش از داغی بسوزد. (ناروتو؟! اوفففف)
بوسه ی عمدی، اینبار. نرم و شیرین [البته شاید شیرینی مال ابنبات بود]، حتی صمیمی تر از هر موقع دیگری.
انگار خاطره ها را شکست، برای دومین بار.
زندانی و نگهبان، قلدر و طعمه؟ نه، ساسکه و ناروتو بودند.
که یواشکی و دور از دید، توی موتورخانه همدیگر را میبوسیدند.
ساسکه خشکش زده بود، انگار سوزن فلج کننده زده بودند به ستون فقراتش.
چوب ابنبات بین دندان هایش اویزان بود، و میتوانست حس کند مزه ی لیمویی ابنبات توی دهانش پخش میشود.
ولی خب، کاملا ابنبات نبود. ابنبات ناروتویی بود که به طرز فاجعه باری فرو رفته بود توی دهانش.
حس کرد گرمای خفیفی توی گونه هایش جمع میشود.
از ان طرف، ناروتو سریع بلند شد و مثل کتری سرخ شده بود. یک چک محکم خواباند زیر گوش خودش:"خاک تو سرم خاک تو سرم خاک تو سرممیوکثدطنساثد."
F:"تو نگهبانی یا چی؟ نگهبان انقد دست و پا چلفتی میشه پسر؟"
فوگاکو گفت، ولی خنده ی کوچکی روی لب هایش بود. نشانه ی کوچکی از خنده.
ولی میکوتو بلند تر میخندید، بند انگشت اشاره اش را گاز گرفت و ریز ریز نیشخند زد:"شما دوتا همونایی نبودین که مثل هیولا همدیگه رو میزدین؟ الان ابنبات منتقل میکنین؟"
ناروتو که میخواست از خجالت برود توی دیوار یقه ی جلیقه اش را کشید روی صورتش:"وای نه بخدا اتفاقی بوووودددد. اصن من نیستم اینجا."
و خواست برود بیرون که ساسکه پشت پیراهنش را گرفت. پوزخندی روی لب هایش بود در حالی که چوب ابنبات را از یک گوشه ی دهانش به گوشه ی دیگر هل داد:"کجا کجا؟ اسیاب به نوبت."
بعد رو به پدر و مادرش کرد:"شماهام دیگه بیخیال شید اتفاقی بود. من میرم به جیرایا بگم بهتون اتاق بده."
بعد ناروتو را با خودش کشید:"این جوجو رم میبرم با خودم."
●
Sa:"فالگوش وایمیسی فضول؟ اره؟"
N:"بابا به مولا نمیخواستم فالگوش وایسمممم فقط به در تکیه داده بودم."
Sa:"راهرو همه جاش دیوار بود بعد تو صاف به در تکیه داده بودی؟ دروغ میگی."
ساسکه ناروتو را کشانده بود توی موتورخانه، چون اولین جای خلوت توی زندان بود.
هوای داغ ابگرم کن های اطراف زیر لباس هایشان فرو میرفت. ولی ناروتو داغی دیگری را هم جز ان حس میکرد.
نگاه تیزبین ساسکه، طوری که انگار همه چیز را از قبل میدانست، فقط باعث میشد ناروتو بیشتر خجالت بکشد.
و ان پوزخند کوفتی و ابنباتی که هنوز توی دهانش بود؟ البته که بدتر بود.
ناروتو حس کرد دیگر توانایی بازیگوشی و تیکه انداختن را ندارد.
N:"جون عمت اونجوری نگام نکن دیگه. یجوری رفتار میکنی انگار با مامان بابات حرف ناموسی میزدی."
ساسکه از جایش تکان نخورد، هیچی. به بهانه های دستپاچه ی ناروتو گوش کرد.
شاید برای ناروتو قانع کننده بنظر میرسید، ولی برای ساسکه؟ یجوری بود که انگار دارد به جیک جیک جوجه گنجشک گوش میکند.
Sa:"...اوکی بابا، جاسوسی کردنتو بیخیال"
ساسکه گفت و شانه های ناروتو را گرفت، او را یواش یواش هل داد عقب:"اینکه ماچم کردی رو کجای دلم بذارم؟"
ناروتو شوکه شد، انگار خشکش زد. هر چی از جیرایا تمرین کتک کاری یاد گرفته بود ان لحظه یادش رفت.
بدون اینکه حواسش باشد میتواند ساسکه را هل دهد، بدون اینکه توجه داشته باشد زور بازوی خوبی دارد...پشتش چسبید به دیوار:"بابا به اون خدا اتفاقی بود."
ساسکه ابنبات را از توی دهانش دراورد:"فقط دفعه بعدی لیمویی نخر من بدم میاد."
بعد صورتش را برد جلو، کاری که ناروتو اصلا انتظار نداشت او انجام دهد.
بیخیال، او ساسکه بود، درسته؟ ساسکه ی خوب، نه بد.
ولی اینکه قلدر دبیرستانش داشت اینکار را میکرد هنوز برای ناروتو عجیب بنظر میرسید.
او فکر میکرد ساسکه به اینجور کارها علاقه ندارد، حداقل تا الان.
قلبش مثل طبل میکوبید توی سینه اش.
و وقتی لب های ساسکه را روی مال خودش احساس کرد؟ حس کرد کل بدنش یخ زده. ولی به طرز گناه الودی از این احساس لذت برد که باعث شد گونه هایش از داغی بسوزد. (ناروتو؟! اوفففف)
بوسه ی عمدی، اینبار. نرم و شیرین [البته شاید شیرینی مال ابنبات بود]، حتی صمیمی تر از هر موقع دیگری.
انگار خاطره ها را شکست، برای دومین بار.
زندانی و نگهبان، قلدر و طعمه؟ نه، ساسکه و ناروتو بودند.
که یواشکی و دور از دید، توی موتورخانه همدیگر را میبوسیدند.
- ۵۱۱
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط