اشک...در بغض نگاهم چه پریشان شده است

اشک...در بغض نگاهم چه پریشان شده است
دیگر از زمزمه ی عشق پشیمان شده است
لمس دیدار و عبور تب باران خالی ست
قاصدآینه ها نیز گریزان شده است
عابری خسته دل از حادثه ی عشق سرود
حیف...اما همه شعرش غم طوفان شده است
برکه در همهمه ی تلخ صنوبرها سوخت
در غم حسرت دیدار بیابان شده است
شمع میسوزد و من...در عطش حس غریب
مات و مبهوت وجودم همه سوزان شده است
خیره در کوچ نگاهی که تمامم را برد
بعد او نم نم احساس فراوان شده است
چشم خود بستم و در وسعت یادی غرقم
موج در موج دلم سوز نیستان شده است
دیدگاه ها (۵)

خسته از شهر خیالاتم ،گریزان می شوماز عبور مبهم یادی،پریشان م...

خسته از شهر خیالاتم ،گریزان می شوماز عبور مبهم یادی،پریشان م...

شاهد سنقری

رسول چهارمحالی شاعر ازنایی

ساقی امشب باده از بالا بریزباده از خم خانه مولا بریزباده ای ...

کپی ممنوع

کپی ممنوع

کپی ممنوع

کپی ممنوع

«عندما تکَون بجـانبی لا احتاج ای شـی اخـر»وقتی که کنارمی به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط