نویسنده رمان tawny girl
نویسنده رمان: tawny girl
موضوع واصل قضیه کاملا واقعیه فقط پایانشو خودم نوشتم همین وگرنه ۹۰ درصدش واقعیه….امیدوارم خوشتون بیاد
داستان از زبون اول شخص بعضی جاها اشخاص دیگه شاید وارد شن. . .
داستانی متفاوت و واقعی
توش همه چی داریم کل کل /خنده /گریه/عشق ودر اخر پلیس بازی
پیشنهاد ما
رمان تقاص آبی چشمهایش | zhrw._.sl کاربر انجمن نودهشتیا
رمان به وقت تنهایی | افسانه افشاری کاربر انجمن نودهشتیا
مقدمه
ای ستاره شبِ تاریکِ من
ای نوری که سیاهیِ قلبم را زدودی وبه نورعشق روشن نمودی
روزی که چشمانم تورادید…تنها روزی بودکه حکمت دیدن را دریافتم
و روزی که رفتی…حکمت گریستن را
اما ندیدی که چگونه بی تواشکهایم میبارید و وقتی چهره ات رابرگرداندی
مرا بی اشک دیدی… گمان بردی که من سنگم
باشد که عاشقت باشم… چراکه عاشقت هستم
چه بی تو… چه باتو
باشد که عاشقت باشم… چراکه عاشقت هستم
چه بی تو… چه باتو
روزی که چشمانم تورادید…تنها روزی بودکه حکمت دیدن را دریافتم
و روزی که رفتی…حکمت گریستن را
اما ندیدی که چگونه بی تواشکهایم میبارید و وقتی چهره ات رابرگرداندی
مرا بی اشک دیدی… گمان بردی که من سنگم
باشد که عاشقت باشم… چراکه عاشقت هستم
داستانی متفاوت و واقعی
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ac%d8%af%d8%a7%d9%84-%d8%a8%db%8c%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d9%85%d8%b3-%d9%88-%d8%a7%d9%85%d8%b3%d8%b3/
موضوع واصل قضیه کاملا واقعیه فقط پایانشو خودم نوشتم همین وگرنه ۹۰ درصدش واقعیه….امیدوارم خوشتون بیاد
داستان از زبون اول شخص بعضی جاها اشخاص دیگه شاید وارد شن. . .
داستانی متفاوت و واقعی
توش همه چی داریم کل کل /خنده /گریه/عشق ودر اخر پلیس بازی
پیشنهاد ما
رمان تقاص آبی چشمهایش | zhrw._.sl کاربر انجمن نودهشتیا
رمان به وقت تنهایی | افسانه افشاری کاربر انجمن نودهشتیا
مقدمه
ای ستاره شبِ تاریکِ من
ای نوری که سیاهیِ قلبم را زدودی وبه نورعشق روشن نمودی
روزی که چشمانم تورادید…تنها روزی بودکه حکمت دیدن را دریافتم
و روزی که رفتی…حکمت گریستن را
اما ندیدی که چگونه بی تواشکهایم میبارید و وقتی چهره ات رابرگرداندی
مرا بی اشک دیدی… گمان بردی که من سنگم
باشد که عاشقت باشم… چراکه عاشقت هستم
چه بی تو… چه باتو
باشد که عاشقت باشم… چراکه عاشقت هستم
چه بی تو… چه باتو
روزی که چشمانم تورادید…تنها روزی بودکه حکمت دیدن را دریافتم
و روزی که رفتی…حکمت گریستن را
اما ندیدی که چگونه بی تواشکهایم میبارید و وقتی چهره ات رابرگرداندی
مرا بی اشک دیدی… گمان بردی که من سنگم
باشد که عاشقت باشم… چراکه عاشقت هستم
داستانی متفاوت و واقعی
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ac%d8%af%d8%a7%d9%84-%d8%a8%db%8c%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d9%85%d8%b3-%d9%88-%d8%a7%d9%85%d8%b3%d8%b3/
- ۲.۷k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط