پارت دو چند پارتی درخواستی جیمین

پارت دو چند پارتی درخواستی جیمین

با چشمانی که هنوز کمی گرد شده بود، به جیمین نگاه می‌کردم. لبخندش که حالا کاملاً آشکار شده بود، کمی از اضطرابم کم کرد، اما هنوز هم ضربان قلبم بالا بود.

«خب، شاید انتظار نداشتم کسی که اینقدر بهم نزدیکه، بدون در زدن بیاد تو!» با لحنی که سعی می‌کردم کمی شوخی در آن باشد، گفتم و سریع بلوزم را درآوردم و لباس راحتی که انتخاب کرده بودم را تنم کردم.

جیمین خندید و به سمت در رفت و آن را بست. «حق با توئه. ولی خب… کی جز من اینقدر مشتاق دیدنته که وقتی می‌فهمه تو اتاقی، نتونه صبر کنه؟» دوباره به سمتم برگشت و با چشمانی پر از محبت نگاهم کرد. «تازه، وقتی دیدم داری لباس عوض می‌کنی… خب، نمی‌تونستم جلوی خودمو بگیرم. تو واقعاً… فوق‌العاده‌ای.»

کمی سرخ شده بودم. «خیلی خب، خیلی تعریف نکن. الان مهمون‌ها منتظرن. باید برم بهشون سر بزنم.»

جیمین جلو آمد و مرا در آغوش گرفت. «باشه، ولی قول بده بعد از اینکه مهمون‌ها رفتن، یه کم با هم باشیم. قول؟» عطر تنش همیشه مرا دیوانه می‌کرد.

«قول می‌دم.» زیر لب زمزمه کردم و خودم را در آغوشش رها کردم.

چند دقیقه‌ی بعد، با هم از اتاق بیرون آمدیم. جیمین با همان لبخند همیشگی‌اش، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد، به سمت سالن رفت و به مهمان‌ها سلام کرد. من هم پشت سرش رفتم و سعی کردم عادی رفتار کنم، در حالی که لبخند جیمین و نگاه دزدکی‌اش که گاهی به سمتم می‌انداخت، تمام حواسم را پرت کرده بود. این راز کوچک، شیرینی خاصی به امشب داده بود

همانطور که با جیمین وارد سالن می‌شدیم، صدای آشنایی از میان جمع مهمان‌ها به گوش رسید: «جونگکوک! تو دیگه کی رسیدی؟» صدای یکی از دوستانمان بود که به سمتش می‌رفت.

لحظه‌ای بعد، جونگکوک، یکی دیگر از دوستان صمیمی‌مان که همیشه پرانرژی و کنجکاو بود، با لبخندی گشاد به سمت ما آمد. نگاهش بین من و جیمین چرخید، مخصوصاً وقتی دید که دست جیمین هنوز خیلی نزدیک به کمر من بود.

«هی! شما دوتا داشتین تو اتاق دوتایی چیکار می‌کردین؟» با لحنی که بین شوخی و جدیت بود، پرسید و ابرویی بالا انداخت. لبخندی شیطنت‌آمیز روی صورتش بود، انگار منتظر بود تا یک داستان جالب بشنود.

قبل از اینکه من بتوانم جوابی بدهم، جیمین سریع جلو آمد و بازویم را گرفت. «هیچی بابا! داشتم یه چیزی بهش می‌دادم. یه گردنبند… آره، گردنبند رو داشتم بهش نشون می‌دادم.» جیمین با خونسردی جواب داد، اما نگاهش برای لحظه‌ای با من برخورد کرد و هر دو لبخند محوی زدیم. می‌دانستیم که جونگکوک چقدر باهوش است و احتمالاً به سادگی قانع نمی‌شود.

من هم برای اینکه اوضاع را عادی جلوه دهم، گفتم: «آره جونگکوک، یه گردنبند قشنگ بود. خیلی وقت بود می‌خواستم ببینمش.»

جونگکوک هنوز کمی شک داشت، اما سری تکان داد. «ها… گردنبند؟ باشه… ولی اگه دیدم دوباره دارید از اتاق دوتایی با گردنبند خارج می‌شید، دیگه گیر نمی‌دم!» او این را گفت و چشمکی زد و به سمت جمع مهمان‌ها رفت.

نفس راحتی کشیدم و به جیمین نگاه کردم. او هم به من لبخند زد. «خیلی نزدیک شدیم، نه؟»

«خیلی زیاد!» با خنده جواب دادم. «ولی خب، تو همیشه راه‌حل خودت رو داری.»

جیمین شانه‌ای بالا انداخت. «خب، وقتی دلیلی برای نگرانی نباشه، چرا آدم نگران بشه؟» و دوباره دستش را دور کمرم حلقه کرد و مرا به سمت مهمانی هدایت کرد، در حالی که هر دو سعی می‌کردیم لبخندهایمان را پنهان کنیم.


ادامش بدم؟
دیدگاه ها (۳)

اهنگشو میخواممم😭😭

قدرت اگوست دی اعظم🤌

چند پارتی درخواستی هوا داشت تاریک می‌شد و عطر شام داغی که در...

خر شلدهذرفدغپغذححگ🎀

~ سناریو ~وقتی داری آهنگ میخونی که یهو اونا رو میبینی..نامجو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط